لیست کلیه پارتهای رمان عطر رازقی : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 163
-
رمان عطر رازقی - پارت 21
در آنعصر بهاری فضایدادگستری زیادشلوغ نبود نفس روبه روی دادستانسبحانی نشستهبود و در صندلیدیگر پرویز، ازشدت گریهچشمهایشمیسوخت وگاهیسکسکه میکرد سبحانی نگاهیبه نفسانداختپرسید: - شماقبلا باهم راطبهایداشتین؟! قطرهاشکی از گوشهچشمش چکید (نه) پر بغضیگفت دادستان دستبردار ...
بروزرسانی در : ۱۵۵۰ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 22
آفتاببه بامآسمان رسیده بود. نسترنرو به روی رئیس آپارتمان نشستهبود، رئیس آپارتمان زنیزیبا و جذابی بود لیوانآب پرتقالش را روی میز گذاشت شروعبه صحبتکردنکرد: - خانومصحافی شماخوب کار میکینخدایش منماز شما راضیهستم اما...چطوربگم... حولی دو، سه روزپیش تمام طبقهبالا از کار شما ایراد...
بروزرسانی در : ۱۵۴۸ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 23
پرتوهای نورخورشید ازپرده کرکرهمانندعبورکرده بود رویزمینباریکههایتشکیلسفید رنگیتشکیلمیداد. اتاقشهروز غرقسکوتبود وهمانطور که سرشرا به پشتیصندلیتکیهداده بود به شمعدانی هایپشتپنجره نگاهمیکرد. فکر و خیالشحواشیگفتههایهادی چرخمیزد گویاسرو کلهنامزد دخترشپید...
بروزرسانی در : ۱۵۴۵ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 24
ماهنمیهکامل درآسمان خودنمایی کرد و گاهیسوسوی نسیمبه گوشمیرسید. چراغخانهها در آنسیاهی مثلستارهآسمان شدهبود. ثمر درخانه پدریخود رفتهبود. کوثر رویدشک نشستهبود و ماتتصمیم دخترش بود، ثمر مثلمجرمها سکوت پیشهکرده بود زبانباز نمیکرد نه حرفی برای گفتن داشت و نه دفاعیهای. ...
بروزرسانی در : ۱۵۴۳ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 25
اگه گذشتهبهتزنگ زد بذاربره پیغامگیر چونحرفتازهای برایگفتننداره شیفت بعد ازظهر مدارسبزرگسالتمام شد، ساعتشش عصر، تمام مغازهباز شده بود وکماکان مردماز آشیانههای خود بیرونآمده بود. تمامشهر سبز، سبز بود با گلهای سوسنو رز و رازقی باغچههای کنارپیادهرو را تزئین کرده بو...
بروزرسانی در : ۱۵۴۱ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 26
گفتم غمتو دارم گفتا باید درد بکشی گفتم بدونتو میمیرم گفتا من رفتنیام گفتم توعشقمنی گفتا باید دردعشاقبکشی گفتم آرزو دارمبهم برسیمء گفتا شاید بهمنرسیم... مهراد رستایی اواسط تیر، هوا به اوجگرما رسیدهبود حالوهوای مخصوص...
بروزرسانی در : ۱۵۳۸ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 27
نیزارها باحرکت باد حرکتمیکردند و دسته پرندههای هایمهاجر در آسمان پرواز میکردند که بهجایی دیگر بروند هوایمتعادل شب و ستارهها آدم را وسوسه میکرد سریبه جادهها بزند و قدمبهقدم از وجود انسانهایی که مثلمعدنطلا هستند لذتبرد. مغازه در آنساعت ازشب خلوتبود و گهگداری کارتنخ...
بروزرسانی در : ۱۵۳۶ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 28
باز روزیجدید شروعشده بود روزی که برایخیلیها قشنگ، برایخیلیهای دیگر عادی و برایبعضی روز غمبار. پرندهها آواز زندگیو ذکرخدا را میگفتند؛ نسیمموهای سبز درختانرا نوازشمیکرد. هادی نذر صلوات با ختمقرآن را گردنگرفته بود که اگر امروز عرقهحج برایاو شود بهجا آورد. تمامکارمندان ش...
بروزرسانی در : ۱۵۳۴ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 29
بالاخرهروز موعود رسید به اصرار رستا هادی، بیبی، رستا راهیمکهمکرمه میشوند. هوای نزدیکصبح، نهروز، نهشب حالو هوای گرگو میش. تماماعضای خانواده در فرودگاه منتظر پرواز خود نشستهاند از حقنگذریم بیبی خیلیپیر شده بود و همه میدانستند مرگحق استپس چهبهتر که قبلاز مرگ او را به...
بروزرسانی در : ۱۵۳۱ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 30
هوا، تاریکو روشنبود و باد خنکی میورزید در آنمنطقه جز بوی انواعو اقساممواد بوی دیگریبه مشامنمیرسید زنها، دخترها، پسرهای کمسن، پیر و جوانهای معتاد جمعشده بودند. دو پسر بچه دبههای بیستلیتری بنزین را نصفکرده بودند و آبگرم پرکردند که حمامکنند؛ زنهایی که بخاطر مواد پوست...
بروزرسانی در : ۱۵۲۹ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 31
حیاط با کمیآب، آبپاشیشده بود و بویخاکنمزنده فضا را پر کرده از رایحهخوشبوی بهارنارنج و یاسهای صورتیو بنفش. نفسبا رستا صحبتمیکرد از هوای گرمعربستان گرفته تا سوغاتی هاییکه قرار بود بخرد و تشکیلات هتلیکه در آنبه سر میبرند. گرمگفتوگو بود که شخصی با کلید به در کوچه کوبید، به احتم...
بروزرسانی در : ۱۵۲۷ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 32
هوا تاریکشده بود و تکرار همیشگی مردم، رفتو آمد و چراغ روشن کوچه. شبپنجشنبه، تا آنزمان قبرستان شلوغ بود شمعهای روشن بر سر هر قبری؛ نوزاد، کودک، نوجوان، جوان و پیر به چشممیخورد. کلاغها روی درخت کاجنشسته بودند و آدمهای درحال رفتوآمد را مشاهده میکردند. سنگقبری که کنارش کاشیکاری سفی...
بروزرسانی در : ۱۵۲۴ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 33
ساعتنیمه شب، 00:00 معرف به ساعتعاشقی بود نفس روبه آسمان درحالی که بادملایم کولر هوا را خنکمیکرد و رویخود پتوکشیده بود؛ فکرش درگیر فردا جشنبرادر هایشبود لبخندتلخی رویلبهایش نشست چهجشنهای الکی درحالی که با پولهمین جشنها پول عملچشمهای الیاس میشد و افرادی مثل شهروز برای ت...
بروزرسانی در : ۱۵۲۲ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 34
در آنخانه بزرگجز دونفر کسیدیگر نبود. روزنههای غروبخورشید از برگهای درختعبور کردهبود باریکههای نور روی موزایک نقطهنقطه نشستهبود. ساعتهفت بعدازظهر بود، نفسدر طبقهبالا مشغول آمادهشدن بود؛ خود تصمیمرفتنداشت دیگر نیازیبه پیام تهدید شهروز در لفافه محترمانهنیازی نبود. اما...
بروزرسانی در : ۱۵۲۰ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 35
حیوحاضر مقابل آینهایستاده بود. تنهاتکمیلکار شالآبی با پرپرکهای سیاهبود کهجلوهدهنده خاصیداشت، رویسرش را که دریایآبیپوشاند کاملهکاملشد. تهدلش قلابیشدهبود کهمدامتیر میکشید دوبارهوسوسه باریکهایکرد که دودشحلقهحلقه راهیهوا میشد اما باید جلوی وسوسه خود را با لبخند...
بروزرسانی در : ۱۵۱۷ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 36
- موارد مورد تذکریکهوجود داره، اینکههمیشهآراسته و مرتبباشید، بامشتری بااحترام رفتارکنید و رستورانباید به نحو احسنت دکور چینی و تمیزباشه. صاحبرستوران دربارهکارها میگفت و نگاه نسترن فضارا کنگانشمیکرد. بعداز مدتها آوارگییککار مناسبپیدا کردهبود کهجایخواب میداد، از...
بروزرسانی در : ۱۵۱۵ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 37
دود سیگار و قلیانفضا را احاطهکرده بود، مردم باپوششهای رنگاوارنگ بهاینطرف و آنطرف میرفتند. دربند، حسابیشلوغبود و صدایخنده، آهنگ، همهمه مردم عبور و مرورحسابی؛ پرویز و چندتا از دوستانش رویتخته رستوران کهبا قالیستنیزینتگرفتهبود نشستهبودند. تقریباچهارده، پانزدهنفری شدهب...
بروزرسانی در : ۱۵۱۳ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 38
اتاقسرد مطب، فضای سفید و بدونروح ترسبهجانانسان جا میداد؛ طبقآزمایشهای اخیر روند بیماریکندتر شدهبود و چراغاینکه با بیماریمقاومت کندبیشتر شدهبود. دکتر عینکطبیاش را از قابچشمهایش بیرونآورد و رو به کوثر گفت: - وضعخوبه یهجورایی میشهگفت میتونیم درمانشکنیم فقط به شرطیکه ه...
بروزرسانی در : ۱۵۱۰ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 39
روزسرنوشتسازش از راه رسیدهبود. تهمایهذوقی که داشت را حفظکرد اگر نتایجکنکورش درحدی بود که بشود رویشحسابکرد دیگر معطل نمیکرد، سریعکاری پیدا میکرد و از اینجاهم نجاتپیدا میکرد. دیگر لازمنبود با شهروز روبهرو شود، لازمنبود احساسسربار بودنبکند درستبود اینخانوادهبرایشکم نگذاشت...
بروزرسانی در : ۱۵۰۸ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 40
تاریکیمطلق و جمعیتزیادی که نشستهبودند تا فیلمشروعشود. امیرعلی بخاطر دلجویی و حالوهوای نفسرا تغییر بدهد تصمیمگرفت سینما بروند. چهار پاکتچیس و پفیلا و قره و لواشکخریدهبود. دقایقیبعد فیلم گشتارشاد دو که تازه اکرانشده بود روی صحنهسینما رفت و هردو گرمفیلم کمدی بودند، ولینفس...
بروزرسانی در : ۱۵۰۶ روز پیش
