لیست کلیه پارتهای رمان عطر رازقی : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 163
-
رمان عطر رازقی - پارت 101
بخار آبفضای حمام را پرکردهبود؛ دانههای آب کمیداغ روی پیراهنخوشدوخت حسام برخورد میکرد حتیداخل مخیلهاش نمیگنجید هنوز توان خارجکردن ثمر از قلبش را نداشت هربار که تینا را میدید یاد و خاطره ثمر بود که جایجای ذهنش را پر میکرد. ولی از همراز هم بدش نمیآمد حس میکرد میتواند با ...
بروزرسانی در : ۱۳۵۳ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 102
هوا خیلیسرد بود، اخبار هوای تبریز را برفی اعلام کرده و از مردم خواستار لغو تردد غیرضروری کرده بود. نفس داشتاتاق امیرعلی را گردگیری میکرد همیشه وقتی که دیگر نمیتوانست خودش را کنترلکند بهجان در و دیوار خانه میافتاد. از دیشب حسمیکرد بینزمین و هوا معلقاست دیگر توان روبهرو ...
بروزرسانی در : ۱۳۵۱ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 103
قطرههای آب و بویعطر باهم مخلوط شده و هردو دستبهدست دادند تا نفسرا بهوش بیاورد، سردیآب تنش را بهرعشه انداختهبود. چشمهایش بازبود ولیچیزی جز سیاهی نمیدید فقطتصویر مات دونفر بود که بینسیاهی حرکتشان معلوم میشد. ناخواسته ضمیر ناخودآگاهش جملههایی را کهشنیده پلیکرد" نه ب...
بروزرسانی در : ۱۳۴۸ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 104
هنوز تا آمدن استاد ربع ساعتی باقیماندهبود و هرکسی به نحوی سرگرمکار خودشان، مثلا اکیپ دخترانه دمگوش یکدیگر پچپچ میکرد و بعد همهشان ریز ریز میخندیدن گروهی از پسرها هم درباره دوستدخترهایی که بهقول خودشان خواهر دوستهایشان بودند تعریف میکردند و بعد قهقهههای آنها فضا را پر میکرد. ...
بروزرسانی در : ۱۳۴۶ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 105
سکوت حکمفرمای فضای خانهبود و فقط صدای مجری سکوت را میشکست؛ رستا که سرگرم گشت در دنیایمجازی اینطرف و آنطرف میکرد تا مدللباسهایی که میخواهد را پیداکند. اخبار هم که طبقمعمول جز خبر بد دادن و گفتن بدبختیهای مردم جهان چیزیبرای گفتننداشت. اینروزها برای نفس قد یکمیلیونسال گذ...
بروزرسانی در : ۱۳۴۴ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 106
لبخند از لبهایش محو نمیشد، همانطور که اوراق خرید فروش را داخلپوشه میگذاشت مرتضی یکی از همکارهایش پرسید: - چیه آقا تابش؟! امروز کبکت خروس میخونه؟! لبخند تابش عمیقتر شد و لبزد: - هیچی؟! بعد پوشه را برداشت و سمت اتاق صادقرفت، این روزها ماهنوش هم بهعنوان شریک در شرکت...
بروزرسانی در : ۱۳۴۱ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 107
همراز و خواهرش همانطور که راه میرفتند به مغازهها هم نگاهی میانداختند تا وسایل مورد پسندشان را پیدا کنند. کمکم نزدیکبهار بود و کمکم داشت از سرمای اولیه زمستان کاسته میشد، تینا دست حسام را گرفته و لیلی میکرد و همراه با آن راه هم میرفت. طبققول و قرارها دوهفته دیگر به ع...
بروزرسانی در : ۱۳۳۹ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 108
روز، روز سرنوشتساز یکیبود. همهبا ذوقوشوق دم اتاق عملایستاده بودند تا عملچشم الیاستمامشود؛ نسترن مدام هرچه دعابلد بود را زمزمه میکرد. هادی همانطور که قدم میزد دانهدانه تسبیح را دوره میانداخت؛ تابشهم مدام بهنفس التماس میکرد که از ساندویچی که خریده بخورد تا دچار ضع...
بروزرسانی در : ۱۳۳۷ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 109
تیرطلایی و جانبخشخورشید از برگهایی که تازهسر از پوششنازکشان بیرونآوردهبود عبور میکرد و ساعتهفتصبحبود. نفسمانتوخوش رنگودوخت صورتی با شال سرخآبی کنار تابشایستادهبود، دیشب شبیپر استرسی را گذراند وقتی که دیشب نشستهبود و نسترن حنایی که خانوادهتابش آوردهبود رویدس...
بروزرسانی در : ۱۳۳۴ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 110
ساعتها باهمدیگر مسابقه میگذاشتند و تندتند جلو میرفتند. آفتاب درحالغروب تویآسمان شکلک درمیآورد و قایمموشکبازی میکرد. در خیابان مثلهمیشه که نزدیکبهار میشد ولوله به پا میکرد؛ کل خیابان را صدایخوش پیرمرد کنار پیادهرو آهنگشاد میخواند و میزد، از انگشتهای کجوکولها...
بروزرسانی در : ۱۳۳۲ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 111
دانههای ستارهزمینی شهر را چراغانی کرد؛ برجخلیفه از دور دستها قد علم کرده ایستاده بود. جادهها مملو از ماشینها با لامپهای نارنجی مسیر طلایی درستکردهبود و جریان داشت. شیشهتمامقد آنقدر تمیز و شفافبود که انگار وجود نداشت؛ امیرعلی به آنتکیهداده و بهمنظرهجلوی چشمشنگاه میک...
بروزرسانی در : ۱۳۳۰ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 112
نسیمملایم بهاری درکوچه و شهر داشت میرقصید هوا همیشهتا اواخر فرودینسرد بود و گاهگاه اهالی را با یکباران جانانه غافلگیر میکرد. حسام هودی رنگینکمانی که باطرحهای تکشاخکوچک داشت را تن تینا میکرد. خوبشد حداقل با اصرارهای مادرش تا سیزدهبدر مطب را بستتا بتواند یکدلسیر خوش...
بروزرسانی در : ۱۳۲۷ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 113
تنهایی چیز بدی نیست، گاهی لازماست بهویژه آنکه زمانهایی مجبور بهتنها بودنهستی لااقل میدانی منتظر هیچکس نباید باشی و زندگیات را را به سادگیها گره میزنی دیگر ترسی از دیگران و از دستدادنشاننداری. دیگر چیزی برای از دستدادن نداری آنجا فقط خودتهستی و خودت. باید به اینفکر کنی...
بروزرسانی در : ۱۳۲۵ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 114
چهارماه بعد روزها تند و کند پشتسرهم بهدنبال یگدیگر آمدند و رفتند، دیگر خبریاز برگهای کوچک و شکوفههای زیر سفید، صورتی و قرمز رویدرختنبود و جای آنها میوهها آویزان شاخهها شده و وادارشان کرده که سر خمکنند. زنبورها پرکشان از اینگل به آنگل میرفتند و گلهای دانشگاه...
بروزرسانی در : ۱۳۲۳ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 115
نفس تهمدادی بهچشمهایشکشید، آنچنانکهدوست بفهمد و عاشقنفهمد. جلو آینهی قدی، عقبوجلو و ابروهایش را بادست، بالاداد و پد رژگونهدار رویگونههای برجستهاش کشید. خودشباخودش خندید از وقتی که جوابآزمایش را بهش دادند اینطور لبخندهای پنهانی میزد. چشمهایش را خمار کرد و در آینه ...
بروزرسانی در : ۱۳۲۰ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 116
فضای رستوران نمیهشلوغبود، آنبین فقطصدای قاشقو چنگال شنیده میشد یا گاهگاهی صدای پچپچ به گوش میرسید. نفس لباسهایکوچکنوزادی را کادو پیچکرده و داخلکیفشگذاشت تا بهوقتش سوپرازش رو شود، تابشبرخلاف نشاطی که پایتلفن به خرج میداد ساکتغذایش را میخورد و از چهرهاش میشد رد...
بروزرسانی در : ۱۳۱۸ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 117
صدایتیکتاک ساعتمثل ناقوسمرگ عزاداری میکرد. آناتاق بعدچندماه که پذیرای مهمانتکیدهای خود بود امروز مهمانشرا برای برگشتابدی بدرقهکرد و حالا جو، شبیهزمانیبود که مهمانعزیزی که داشتی بهخانهاش برگشته و خانهپذیرا خالی بهچشم میخورد. از پریشب کنارتختخالی بیمارستاننشستهبود و ...
بروزرسانی در : ۱۳۱۶ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 118
استاد داشتبدون توقف نکتههایدرس را مینوشت و مطلبهای قبلیکه نوشتهبود را پاک میکرد بخاطر همیندانشجوها هم سعیمیکردند تا اکثر مطالب را خودشانبنویسند. تقهای بهدر خورد و مطابقآن در رویلولا چرخید، رستا حالتمظلوم بهخودش گرفت: - استاد اجازههست بیام سرکلاس؟! استاد که مرد می...
بروزرسانی در : ۱۳۱۳ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 119
شمعی فروخت چهره که پروانه تو بود عقلی درید پرده که دیوانه تو بود خم فلک که چون مه و مهرش پیاله هاست خود جرعه نوش گردش پیمانه تو بود پیرخرد که منع جوانان کند ز می تابود خود سبو کش میخانه تو بود خوان نعیم و خرمن انبوه نه سپهر ته سفره خوار ریزش انبانه تو بود تا چشم جان ز غیر تو بستیم پای دل ...
بروزرسانی در : ۱۳۱۱ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 120
شبپرهها دور لامپحیاط میچرخیدند و نور زرد و سبز درست میکرد. رستا انگشتهایش که خامهای شدهبود را مک میزد: - خبپسقراره همینوقتها خالهبشم!! هادیبا انگشت عینکش کمیعقبتر برد و همانطور که برگهها را میخواندگفت: - تو سونوگرافیت نوشتهبچهدختره؟! نفسلبخندعمیقیزد و سرش ر...
بروزرسانی در : ۱۳۰۹ روز پیش
