دوست داشتی؟
رمان عاشقانه عطر رازقی به قلم مهراد رستایی در دنیای رمان

رمان عطر رازقی

  • زبان فارسی
  • 513.1K 👁
  • 785 ❤️
  • 1.2K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه عطر رازقی

یک رازی در پشت‌پرده‌است، رازی که قلب دخترک داستان‌ ما را فشرده و از طرفی پدرش او را قبول نمی‌کند و نبا‌ به‌دلیلی نفس داستان در خانه‌عموی پدرش زندگی می‌کند؛ زندگی که در آن خوشحالی، ناراحتی، عاشقی و در‌پایان جدایی به‌همراه دارد.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

گاهی دور بودن بهتر از نزدیک بودن است تا چهره واقعی افراد را ببینیم.
"عطر رازقی" روایت دو زندگی از هم گسیخته شده است. یکی در گذشته و یکی در شرف وقع، نفس دختر افغان تبار که بنا بر دلایلی مجبور به ازدواج زوری می‌شود اما این اتفاق باعث می‌شود پرده ای از گذشته کنار رود و همه چیز آشکار شود.
مقدمه :
ما تماشاچیانی هستیم،
که پشت درهای بسته مانده ایم!
دیر آمدیم؛
خیلی دیر..
پس به ناچار
حدس می زنیم،
شرط می بندیم
شک می کنیم…
و آن سوتر
در صحنه زندگی
بازی به گونه ای دیگر در جریان استگاهی‌دور ما تماشاچیانی هستیم،
که پشت درهای بسته مانده ایم!
دیر آمدیم؛
خیلی دیر..
پس به ناچار
حدس می زنیم،
شرط می بندیم
شک می کنیم…
و آن سوتر
در صحنه زندگی
بازی به گونه ای دیگر در جریان استگاهی‌دور
همه‌ی خیابان را بوی بهار گرفته بود. بعضی از خانواده‌ها ها تازه از خرید عید فارغ شده بودند. نفس به کنار پنجره تکیه داده بود و رفت و آمد های مردم را تماشا میکرد اما فکرش جای دیگری بود.
باورش برای نفس خیلی سخت بود که امشب شب تولد پدرش است اما در این بین غریبه‌ای بیش نیست. همه او را فقط دختر خوانده آقا هادی می‌دانستند ولی بی‌خبر بودند که او دختر شهروز هست، که‌از‌‌‌ هرکسی به او نزدیک تر است. در همین افکار غرق بود که صدای جیغ از سر خوشحالی دختران جوان بلند شد و امیرعلی باخنده گفت:
-بابا‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌چخبره؟! قرار شد یه آهنگ مورد‌پسند شما رو بخونم جیغ و داد که نداره.
دلسا لیوان شربت آب پرتقالش را روی عسلی گذاشت با دستمال کاغذی نم لب هایش را گرفت:
-وای‌د‌‌خترا اگه انقد دلتون آهنگ‌زنده‌ گوش‌کنید برید کنسرت من حوصله ندارم.
امیر علی پوزخندصدا داری‌ زد زیر لب‌زمزمه کرد:
-دختره دیونه
نیکی شروع به غر زدن کرد:
-اوف به جون من آهنگ بخون.
نیکی بعد از این جمله گیتار‌خودش را به امیر داد تا‌هم بزند و هم بخواند. نفس، بلاخره از پنجره دل‌کند به آن طرف سالن نگاه کرد امیرعلی و سینا و سامیار کنار هم نشسته بودند و خواهر های شهروز و دلسا روی مبل روبه‌روی آنها نشسته بودند.
تار های گیتار به صدا در آمد بعد از کمی نواختن امیر علی شروع به خواندن کرد.
عاشقم گناه من چه بود که عاشقم؟!
بی هوا خدا چرا شکسته قایقم…
ای ماه من از قلب شب نرو؛
رسیده جان من به لب نرو!
بیقرارتم بمانی اگر کنارتم؛
نشانی از این دل خراب و خسته بگیر
در هوای تو دلم پر زد برای تو؛
سراغی از این دل به گل نشسته بگیر
هوای دل ببین باران شده؛
شب است و ماه من پنهان شده....
در همین حین زنگ آیفون به صدا در آمد. شقایق زن بر فیس و افاده شهروز با ناز به طرف تصویر آیفون رفت و با دیدن چهره خسته شهروز رو به خواهرش گفت:
-دلسا بدو چراغ هارو خاموش کن زودی باش .
در یک لحظه خانه به تاریکی مطلق فرو رفت شهروز دوبار زنگ در را فشرد اما کسی باز نکرد ناچار دست در جیب کت‌مشکی با طرح سورمه‌ای کرد دسته کلیدهای خانه را بیرون آورد؛ بین آنها کلید خانه را پیدا کرد و بلا فاصله درون سوراخ درکرد وچرخاند. به محض ورود به خانه چراغ ها روشن شد صدای جیغ، سوت و تولدت مبارک در هم آمیخته شد. از شدت تعجب دهانش باز مانده بود با چشم های گرد شده همه را از زیر نظرگذراند شقایق با عشوه‌کنار شهروز ایستاد دستان‌خود را مثل پیچک‌دور بازوی شهروز پیچاند با‌لحن طنین‌اندازی گفت:
-‌‌عشقم تولدت مبارک.
شهروز با نگاهی نا باور لب تر کرد:
-امروز که تولدم نیست دو روز دیگه اس.
شقایق با لبخند مطمئنی گفت:
-میدونم میخاستم سوپرازت کنم.
با این جمله‌نگاه عاشقانه‌ی شهروز بود که‌نثار شقایق میشد؛ در‌ این بین تنها نفس بود که از فرط دلشکستگی به جان پوست دست خود افتاده بود و با ناخن روی دست خود را میخراشید. شهروز زندگی‌خودش را با‌عشق ساخت اما برای نفس فقط رنج های آن زندگی کذایی.
برای مادرش که فقط سی‌و پنج سالش بود فقط جای کبودی، درد، منت اینکه بچه کسی دیگر را بزرگ میکند، رنج پسر بچه‌ای که کور شده بود. چرا؟ اینها حق خوشبختی را داشتند اما مادر او از خوشبختی حقی نداشت.
چشمش پدرش را می‌دید که شقایق را در آغوش کشیده بود و زیر گوشش چیزهای نجوا میکرد، پس بی‌دلیل مادرش را رها نکرده بود. سینا برادرکوچک شقایق‌لب به شکایت باز کرد:
-بابا جمع کنید خودتون رو ! نمیگید یه لشکر دختر مجرد اینجان دلشون شوهر میخاد اون وقت میخاین‌چیکار کنین؟ تازه قحطی هم شده.
شقایق که دست دور گردن شهروز داشت لب هایش را غنچه‌ای کرد و جواب داد:
-آخی گوگولی میشه بگی‌؟اینکه دخترا دلشون شوهر میخاد چه ربطی به قحطی داره؟!
سینا برای دفاع از خود گفت:
-خب معلومه پسر قحطی شده. فکر کن چهارده تا دختر به دنیا میاد دوتا پسر این یه نشونه از خشکسالی شوهره.
نیکی برای دفاع از دختر ها گفت:
-نخیرم، دلیل اینکه ما قصد ازدواج نداریم این نیست که پسر قحطی شده.سینا به طرز مسخره ای ادای نیکی را در آورد گفت:
-وقتی دوتا مهندس ایرانی سر پروژه ای حرف میزنن کارگر افغانی میاد میگه خط ساختمون کجه. تو همون افغانیه هستی.
و شروع به خندیدن کرد. خون نفس به خوش آمد اصلا طاقت به تمسخر کشیدن هویتش را نداشت برای اولین بار در آن روز کسی را مخاطب قرار داد و با نگاه خونسردی پاسخ جک سینا را داد:
-آقا سینا اگه این دوتا مهندس ایرانی زرنگن چرا دو نفر تو یه پروژه گیر موندن؟ از من به شما نصیحت دیگه از این جور جک ها تعریف نکنین که بیشتر به خودتون نیاد.
یک لحظه همه ساکت شدند سینا جدی شد با نگاه به چشم های نفس یک سرفه مصلحتی کرد با لحن محکمی جواب داد:
-طرف صحبت من، نیکی بود نه شما.
نفس هم دست های خود را در هم گره زد با لحن خونسرد در از دفعه قبل گفت:
-به هر حال طرف صحبت شما هرکی بود جوابش رو گرفتید.
بعد به بهانه کار در آشپز خانه رفت. خوب شد حداقل ننشست به تمسخر کشیدن خودش را تماشا کند. نفس از پارچ شیشه ای کنار اوپن یک لیوان آب سرد پر کرد لاجرعه سر کشید در پی‌اش چندتا نفس عمیق کشید و از آشپزخانه بیرون آمد. کم کم داشت میدان پر میشد؛ دلسا و نیکی ‌و دوتا از خواهر های شهروز مجلس را گرم رقص کردند این میانفقط چهره سینا بود که کمی گرفته به نظر می‌رسیدنفس رفت روی یک صندلی راحت که دید به همه جا را داشته باشد پیدا کرد و نشست. نیکی تا چشمش به نفس افتاد یاد ماجرای چند دقیقه پیش افتاد و در حالی که می‌رقصد رو به دلسا گفت:
-دیدی چطور با سینا حرف زد!
دلسا با نفرت نگاهی به جانب نفس کرد و جواب داد:
-دختره ایکبیری خودشو چی فرض کرده با داداش من اینطوری حرف میزنه.
نیکی با بی تفاوتی شانه ای بالا انداخت و گفت:
-براش برنامه ای داری؟!
دلسا قری به گردن انداخت و جواب داد:
-صد رد صد حالا ببین چه شود.
نیکی با شنیدن این جمله هیجان زده گفت:
-بهتره باهاش صمیمی بشیم اوم... برم بگم برقصیم.
دلسا کمی فکر کرد با شیطنت چشمکی به تایید حرف نیکی زد. نیکی متقابل این این حرکت به طرف نفس رفت که روی صندلی راحتی قرمز مشکی تکیه کرده بود. نیکی با با حالتی مظلوم گفت:
-نفس باشو بیا برقصیم.
نفس که از حرکت یک دفعه ای نیکی تعجب کرده بود جواب داد:
-نه من حوصله ندارم.
اما نیکی دست بردار نبود با اصرار های زیاد نفس هم در رو دروابایسی گیر کرد و مجبور شد قبول کند. آهنگ مو مشکی از باند ها بخش میشد
نفس در حالی که کمی خجالت می‌کشید با نیکی شروع به رقصیدن کرد صدای سوت دلسا می آمد که دوتا انگشت شصت و اشاره‌اش را در دهان کرده و سوت میزند. توجه شهروز به سمت جایی که دختر ها میرقصیدن کشیده شد، چشمش به نفس افتاد انگار پنج سال خیلی زود گذشت و دختر بچه پانزده ساله اکنون بزرگ شده. شهروز با نگاهی جزء به جزء نفس را از زیر نظر گذراند خیلی شبیه نسترن بود فقط تنها چیزی که از شهروز به ارث برده بود موهای فر بود که داشت.
یک آن شهروز در دل گفت:
-الان وقتشه هرچی زود تر ازدواج کنه خیال منم راحت تره که یهو نزنه به سرش و همه چیز رو به شقایق بگه.
کم کم داشت این فکر در سر شهروز ریشه میکرد در حالی که نفس حتی خبر نداشت که پدرش در چه فکری است.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان عطر رازقی
  • طاهره

    در پارت 1243

    موضوع داستان جالبه ولی متاسفانه باید بگم خوب روایت نشده و این که انقدر خاطره تعریف میکنین اصلا جالب نیست

    ۱۱ ماه پیش
  • تارا

    در پارت 1280

    خوب خوشم اومد

    ۱ سال پیش
  • تارا

    در پارت 1161

    خوب عالی بود

    ۱ سال پیش
  • تارا

    در پارت 1060

    خیلی خوب بود

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    در پارت 10

    خیلی خوب و عالیه ممنون از برنامه خوبتون

    ۱ سال پیش
  • افسانه

    در پارت 10

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • نوال

    در پارت 1620

    خوب

    ۲ سال پیش
  • مهراد رستایی | نویسنده رمان

    جالبه‌ها عطررازقی پرطرفدارتر از ملکه‌جنگ‌جهانی‌هس که‌نوشتم فکر می‌کردم ژانر‌کلاسیک جالب‌تر‌باشه🤔

    ۲ سال پیش
  • نوال

    در پارت 1610

    خیلی قشنگ

    ۲ سال پیش
  • نوال

    در پارت 50

    حوب

    ۲ سال پیش
  • نوال

    در پارت 40

    خیلی خوب

    ۲ سال پیش
  • نوال

    در پارت 30

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • نوال

    در پارت 21

    خیلی خوب

    ۲ سال پیش
  • نوال

    در پارت 20

    خیلی خوب

    ۲ سال پیش
  • نوال

    در پارت 20

    خیلی خوب

    ۲ سال پیش
  • نوال

    در پارت 20

    خیلی خوب

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!

ارسال نظر برای این رمان قفل شده است

آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟