لیست کلیه پارتهای رمان عطر رازقی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 163
-
رمان عطر رازقی - پارت 1
گاهی دور بودن بهتر از نزدیک بودن است تا چهره واقعی افراد را ببینیم. "عطر رازقی" روایت دو زندگی از هم گسیخته شده است. یکی در گذشته و یکی در شرف وقع، نفس دختر افغان تبار که بنا بر دلایلی مجبور به ازدواج زوری میشود اما این اتفاق باعث میشود پرده ای از گذشته کنار رود و همه چیز آشکار شود. مقدمه :...
بروزرسانی در : ۱۵۹۳ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 2
آهنگ که قطع شد، نفس میخواست هرچه سریعتر برود که نیکی دست او را کشید گفت: - بیا ببینم تازه گرم شدیم یه دور دیگه برقصیم. نفس خجالتزده گفت: - نیکیبهخدا زشتهحاجی بدونه پوستم رو میکنه. نیکی بالحن بیخیالیجواب داد: - وا... کار خلاف شرع که نیست یه دور رقصه. او برای اینکه از بار رقصیدن ...
بروزرسانی در : ۱۵۹۳ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 3
خورشیدگرمای دلپذیرخود را به شهرسرد تبریز هدیه کرده بود. نفس روبهآینه ایستاده بود و موهایکوتاه و فر خود را طوری با شال هماهنگ میکرد که آنها زیاد بهچشم حاجی نیاید، چون حاجی از آن دستهکسانی بودکه به اصولدینی توجه زیادی میکرد. آخرینکاری کهباید میکرد زدنرژ صورتیکمرنگ بود؛ بعد زدن ...
بروزرسانی در : ۱۵۹۱ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 4
ساعتپنج بعدازظهر بود خورشیدزمستانی درحالغروب چندتکهابر روی آنرا پوشانده بود و خبر از فردایی بارانی یا برفی میداد. شهروز رویصندلیچرمیشرکتنشسته بود و داشت پروندهای را به پایانمیرساند تا به پدرشقایق اوراق سودیکسالگذشته شرکت را تحویل دهد. وقتی پرونده تمام شد به ساعت مچیاش نگاهکرد ...
بروزرسانی در : ۱۵۸۹ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 5
پارت۵ شب بارانی از راهرسید تاظلمتخود را بهدنیانشان دهد. ستارههایچشمکزنانوقرصماهکامل، فانوستاریکیشبشدهبود. نسترنخستهاز تمیزکاریخانهها و آنمسافتطولانیرا زیرباران پیادهآمدهبود بدنشاز خستگینایتکانخوردن نداشت ولی بهزحمت سعیمیکرد زودتر به خانهبرسد. با اینکه...
بروزرسانی در : ۱۵۸۶ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 6
*** خورشید نور نویدبخشخود را بهکشورایرانو همسایههایشسخاوتمندانه بخشیده بود و امیدی دیگر بهدنیابخشیدی، امیدیکه در آن ساعتازصبحباحضورمردمرنگینشده و زندگیتازهای به دنیایپیرامونداد. خیابانها،پر بود ازعابرانی که برای استقبالازعیدآمادهبودند. مغازههایگلفروشی...
بروزرسانی در : ۱۵۸۴ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 7
ثمر، بهدیوار سردخانه تکیه دادهبود با اینکه آنصبح، آفتابی بود برای آنحس سرما میداد. گاهینسیمی پردهخانه را به اینسو و آنسو سوق میداد. پروانهطلایی افکارشبه پنجسال پیش پروازکرد روزیکه در بوفهدانشگاه با دوستانخود نشستهبود و بدون اینکه غمیبرای فکرکردن داشت...
بروزرسانی در : ۱۵۸۲ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 8
ساعت نه شب، خانهتهیازصدا بود. تا آنساعت نهامیرعلی آمدهبود و نه هادی و نفس، تنها صدایی که میآمد صدای جلز و ولز فلافلهایی بود که رستا داخلروغن انداخته بود میآمد داشت آنها را زیر و رو میکرد که صدای مسیجگوشیش بلند شد دکمه روشن، خاموش را فشرد و صفحه گوشی روشن شد. مسیچی از شماره ناشنا...
بروزرسانی در : ۱۵۷۹ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 9
بعد از نهماه، بهار رویایی از راه رسید بهاری با بویگل، با سرسبزی، باهوای دلپذیر تبریز که طراوت را به مردمبخشیده بود. شبپرهها از اینسو به آنسو میرفتند نورسبز رنگ پخشمیکردند آفتاب بهاری رو به غروب بود. خانهحاجی به رسمهمیشگی مملو از فامیلهای هادی بود از خواهر و خواهر زادههایش و دو...
بروزرسانی در : ۱۵۷۷ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 10
دیگر صبر نکرد و تند تند پایین آمد؛ راهسالن را درپیش گرفت که او و رستاهمزمان باهم روبه رو شدند رستا بادیدن نفس شاکی گفت: - نیم ساعته دارمصدات میکنم چرا نمیآی سرمیز الانهکه سالتحویل بشه؟! چشمهای نفسگرد شد حتی خودش هم نمیداست چقدر زمانرا نبوده، با رستا سریع وارد سالن شدند همه ن...
بروزرسانی در : ۱۵۷۵ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 11
اولینصبحدلپذیر سالآغاز شد جنبوجوش مهمانها و اهالیخانه بود دخترها تندتند و با دقت آرایشمیکردند و رستا و نفس وسایل پیکنیکرا آماده میکردند. اتوبوس منوچهر برای بردن آنها بهتفریح ایستاده بود. امیرعلی سشوار را روشن کرد و با شانهبه موهایشحالت میداد و فرزام بهرفتار همیشگی کشوها و...
بروزرسانی در : ۱۵۷۲ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 12
خورشیدظهرگاهی، بهدلآسمانچنگمیزد اما هوای متعادلبهاری رایحهمست کننده سوسن و گل بهارنارنج را بخشمیکرد. حسام با وسواسبشقاب تهچین را تزئینشده را آنطرف میزگذاشت؛ گلهای رز را جمعوجور تر کرد که صدایباز و بستهشدندر آمد. امروز بهبهانه اینکهعید است ثمر را به خانهمادرش فرستاد ت...
بروزرسانی در : ۱۵۷۰ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 13
محوطهدادگستری در آنعصر روز بهاریشلوغ بود انگار نه انگار روز دومسالنو هست هرکس دردی داشت یکیورشکست شده بود، یکیتصادف کرده بود، یکیاموالش به تاراج رفته بود و دیگری دعوایناموسی داشت. نسترن روی صندلیدادگستری نشسته بود و گریهمیکرد بلای آسمانینازل شده بود. همه درخطر بودند بخصوص نف...
بروزرسانی در : ۱۵۶۸ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 14
شهروز، هادی و منوچهر کارتبازی میکردند و شقایق یک گوشهزیر سرش کاپشن اطلس را گذاشته و بهخواب رفته بود. از آن طرف جوان ها آمدند از صورتگلگون آنها مشخص بود هیجانزیادی را تجربهکرده بودند. نیکی از ترسزیاد در طونل وحشتحالتتهوع گرفتهبود. رستا سرحال خودش را روی موکت انداخت به نیکی که رنگش ب...
بروزرسانی در : ۱۵۶۵ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 15
*** باد متعادلی میورزید و برگهای درختان را به اینسو و آنسو میبرد تقریبا به شبنزدیک میشد اما آن ساعت همان ساعتی بود که نه شببود و نه روز. نفس سرش را به شیشه تکیهداده بود و مغازههایی که بهسرعتگذر میکردند نگاه میکرد، فستفود بهار، تعمیرگاه پاشا، آرایشگاه و .... ساقپایش زوق زود میکر...
بروزرسانی در : ۱۵۶۳ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 16
حسام روبهروی تینانشسته بود و باشوخیوبازی غذا بهاو میداد بعداز دعوای او و ثمرخودش را بیشتر بهتینا نزدیکمیکرد که به رویخودش نیارد چهاتفاقی افتاده و چهچیزهاییشنیده. از طرفدیگر ثمر از ظهر بهبعد از اتاق بیروننرفته بود و گریهمیکرد هماینکه حسامبه اینسادگیها طلاقبده بود و ا...
بروزرسانی در : ۱۵۶۱ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 17
شهر، دوبارهجریان خودش را شروع کرد ماشینهای در صفترافیکمانده بودند و عابرانیکه هرکدام به مشغلهای خانه را کردهبودند. شرکتصادق بهدلیل سالنو تعطیل شده بود. دلسا را شوقی وصف ناپذیز پر کرده بود قرار بود تا انتهای تعطیلات به بندرچابهار بروند و این فرصتخوبی بود تا خودی بینفامیل نشا...
بروزرسانی در : ۱۵۵۸ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 18
ابر بیموقع آسمانشهر را پوشانده بود و زیبایی بهار را چند برابر کرده بود نیکی روی صندلینشسته بود لاک می زد. شماره دلسا را گرفت و روی اسپیکر زد؛ صدای بوق بلند شد و به بوق سوم نرسیده صدای دلسافضای اتاق را پر کرد: - سلام نیکیجون چطوری؟! نیکی همان طور که با دقتلاک میزد جواب داد: - ...
بروزرسانی در : ۱۵۵۶ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 19
کوچه هاساکتبودند فقطگاهی نسیمدرختان خارجی و تزئینی بالا شهر تکانمیداد. زندگیدر آنمحله هممتفاوت بود انگار نهانگار همه فقط آدمهستیم و فرقی در خلقتنداریم اما هرکس به آنویلا های آنچنانی نگاهمیکرد به اینفکر میافتاد که آنها اهلزمیننیستند. نسترن با شیشهپاککن و روزنامهش...
بروزرسانی در : ۱۵۵۴ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 20
باد کمکمداشت شبیهبه طوفانمیشد و هرلحظه قدرتشرا بیشتر میکرد ساعتششعصر بود دوباره موجعابران به خیابانها شروعشده بود. رستا در اتاقخودش مشغول مرور دروسش بود و امیرعلی آمادهمیشد که مغازهاش را بعداز چند روزتعطیلی بازکند. هادی قرآنبزرگش را به دستگرفته بود سورهمبارکحد...
بروزرسانی در : ۱۵۵۱ روز پیش
