پارت سی و دوم :

هوا تاریک‌شده بود و تکرار همیشگی مردم، رفت‌و آمد و چراغ روشن کوچه. شب‌پنجشنبه، تا آن‌زمان قبرستان شلوغ بود شمع‌های روشن بر‌ سر هر قبری؛ نوزاد، کودک، نو‌جوان، جوان و پیر به چشم‌می‌خورد. کلاغ‌ها روی درخت کاج‌نشسته بودند و آدم‌های در‌حال رفت‌و‌آمد را مشاهده می‌کردند.
سنگ‌قبری که کنارش کاشی‌کاری سفید‌شده بود و رویش را خاک‌پر کردند بودند؛ یادش می‌آمد مادرش از تخته‌سنگ رو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • بهار

    1

    همین طورادامه بده رمان زیباش رمانهای بیشتری بنویس

    ۳ سال پیش
  • قشنگتراز پریا

    1

    هعی چی بگم هیچی ندارم ک بگم!!!

    ۴ سال پیش
  • سیتا

    0

    چقدر بعد هست این طوری این روز ها ایرانی به ایرانی رحم نمی کنه آمار طلاق بالا هست چطور یک زن افغانی با یک مرد ایرانی ازدواج کرده چطوری اعتماد کرده بی اعتمادی بیداد میکنه بعدش هم طلاق این همه درد سر

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    1

    مرسی مهراد جان عالی 👌

    ۴ سال پیش
کپی شد!