پارت بیست و یک :

در آن‌عصر بهاری‌ فضای‌دادگستری زیاد‌شلوغ نبود نفس رو‌به روی دادستان‌سبحانی نشسته‌بود و در صندلی‌دیگر‌ پرویز، از‌شدت‌ گریه‌چشم‌هایش‌می‌سوخت و‌گاهی‌سکسکه‌ می‌کرد سبحانی‌ نگاهی‌به نفس‌انداخت‌پرسید:
- شما‌قبلا با‌هم راطبه‌ای‌داشتین؟!
قطره‌اشکی‌ از گوشه‌چشمش چکید (نه) پر بغضی‌گفت دادستان‌ دست‌بردار نبود برای‌اینکه جوابی از او بگیرد‌ گفت:
- اما‌آقای ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مهراد

    1

    به جان من کم می نویسم اینکه زیاده

    ۴ سال پیش
  • «~قشنگ‌تر از پریا~»

    3

    اول اینکه رمانتونو دوست دارم. امااااااا خیلی کم مینویسی خب ما خواننده ها ب کم نوشتن راضی نمیشیم.میدونییی؟ راضیی نمیشیم؟ پس زیاااد بنویس زیااد زیاااد..وگرنه قهر میکنم میرم المان😁🤣 عصابم خرد شد ببخشید

    ۴ سال پیش
  • «~قشنگ‌تر از پریا~»

    1

    هعیی فکر نمیکردم امیرعلی این حرفو واقعا ک😒

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    1

    ای جان چقدر قشنگ بود👌👏👏🙏

    ۴ سال پیش
کپی شد!