عطر رازقی به قلم مهراد رستایی
پارت بیست و یک :
در آنعصر بهاری فضایدادگستری زیادشلوغ نبود نفس روبه روی دادستانسبحانی نشستهبود و در صندلیدیگر پرویز، ازشدت گریهچشمهایشمیسوخت وگاهیسکسکه میکرد سبحانی نگاهیبه نفسانداختپرسید:
- شماقبلا باهم راطبهایداشتین؟!
قطرهاشکی از گوشهچشمش چکید (نه) پر بغضیگفت دادستان دستبردار نبود برایاینکه جوابی از او بگیرد گفت:
- اماآقای ک
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
«~قشنگتر از پریا~»
3اول اینکه رمانتونو دوست دارم. امااااااا خیلی کم مینویسی خب ما خواننده ها ب کم نوشتن راضی نمیشیم.میدونییی؟ راضیی نمیشیم؟ پس زیاااد بنویس زیااد زیاااد..وگرنه قهر میکنم میرم المان😁🤣 عصابم خرد شد ببخشید
۴ سال پیش«~قشنگتر از پریا~»
1هعیی فکر نمیکردم امیرعلی این حرفو واقعا ک😒
۴ سال پیشدخترای من
1ای جان چقدر قشنگ بود👌👏👏🙏
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهراد
1به جان من کم می نویسم اینکه زیاده