لیست کلیه پارتهای رمان عطر رازقی : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 163
-
رمان عطر رازقی - پارت 61
روشنیسالن از زیر در، اتاقتاریک را کمی روشنکردهبود. چشمهای سرخش خبر ساعتها گریه بیوقفه را میداد، از حصار حسام رها شدهبود و به امید امیرعلی پاپیش گذاشت و او چهرفتاریکرد. طردش کرد، شکستش، ناامیدشکرد اعترافکرد که تصمیم به ازدواجگرفته و نمیخواهدش یعنی برایش یکهوسی بیشنبو...
بروزرسانی در : ۱۴۵۷ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 62
بویضد عفونی بیمارستان سردردش را بیشترکردهبود، زمانکش میآمد و عمر یک ساعتبرایش اندازه یکسالدرازا پیداکرده بود؛ آرنجدستهایش را روی زانویش گذاشتهبود و با نوککفشضربههای ریتمیک میزد اگر میگفت دلش، شهرآشوبه دروغ نگفتهبود مدامسوالهای از او میکرد که جوابش فشارش را پایین ...
بروزرسانی در : ۱۴۵۴ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 63
دو روزبعد هوای شبخیلیسرد شدهبود، انگار آبوهوای مدیترانهای، تبریز را مثلترکیه سرد کردهبود؛ شهر همچنان مثلستارهها در رفت و آمدبودند و حلالماه در آسمان خودنمایی میکرد. شهروز خستهاز یکروز کاری سنگین، کیف چرم سامسونیتش را برداشت و راه خانهرفتن را پیشگرفت؛ امروز مناقصه...
بروزرسانی در : ۱۴۵۲ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 64
پارک حسابیشلوغبود و هرکسی مشغولکار خود؛ یکخانواده دورهم شام، عدهای میرفتند، عدهای تازه میآمدند، دختر و پسری دست یکدیگر را گرفتهبودند و بیهدف پارک را سر و ته میکردند. شقایق آخرینبشقاب را رویسفرهگذاشت، همهمشغول خوردنغذا بودند جز شهروز دلیل پَکر بودنش را نمیدانست درسته ب...
بروزرسانی در : ۱۴۵۰ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 65
خانه دوبارهشور و شوق خودش را گرفت. انگار حیات برگشتهبود و همراهخود هزار سوغاتی آورده. رستا باآب و تاب از همسفر ها و فضای معنوی آنجا میگفت، از خارجیهایی که حتیکوچکترین اطلاعی از خانهخدا نداشتند اما عاشقانه طواف میکردند میگفت حتی از آنهایی که سعیدر خواندن نماز میکردند و شوق...
بروزرسانی در : ۱۴۴۷ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 66
پسرم... چشم و چراغم تو بگو دخترفلانی رو میخام خودم میرمبرات خواستگاری میکنم. حسام دستیبه صورتشکشید و الکی درگیر کارنشانداد تا فکرش کمتر درگیر حرفهای مادرششود طلعت دستی به موهای کمِ حسامکشید و برایراضیکردن پسرشادامهداد: - آخهقربونتبرم... تو بچهداری گناهداره تینا بیم...
بروزرسانی در : ۱۴۴۵ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 67
سهروز بعد در این سه روزگذشته انقدر کار داشتند که به اندازه سه ساعتگذشته بود، به قدریتند که شب و روز را از هم تشخیص نمیدادند. آفتاب سرد پاییز وسط آسمانآبی نشستهبود و تیغهای گرم خود را به زمین فرو میکرد، هیاهوی بچهمدرسهای ها، شد انگیزهای برای یکشروع جدید در فصل جدید. اوا...
بروزرسانی در : ۱۴۴۳ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 68
طبقهبالا هم به اندازه پایینشلوغبود و زنها برعکس مردا گرم گفتگوی خودشانبودند. نفسکنار دیوار روی تشک یهورینشستهبود به حرفهای خانومفاتحی گوش میداد - هی.... روزگار بد شده!!! چندوقت پیشیکی از فامیلهای دور مصطفی دخترش رفتهبود بیرون و یه از خدا بیخبر اینو دزدهبود. اینطفل ...
بروزرسانی در : ۱۴۴۰ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 69
تابش جلوی ویلچر مادرش زانو زد و باچشمهای خندان و پرمحبت نگاه کرد دستهای مردانهاش دست ظریف و چروک خورده مادرش را گرفت و آرامفشرد با طنینیکه در صدایش بود میشد خوشحالیش را فهمید. - مامان... کمکم باید آستینهاتو برامبالا بزنی که برات عروس انتخابکردم!!! فرنگیس هم دست تابشرا به گر...
بروزرسانی در : ۱۴۳۸ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 70
یکروز دیگر هم رو به گذشتنبود. برگهای بعضیاز درخت طلایی شدهبودند و انتظار افتادنرا میکشیدند؛ دانشجوها بعد گذراندن صحنههای سخت تشریح جنازه از سالنتشریحخارجشدند. آفتاب داشتپشت کوهها قایم میشد و پرتوهای نارنجی و قرمزخود را به عنوان آخرینهدیه هایروزش به زمین میبخشید. امیرعل...
بروزرسانی در : ۱۴۳۶ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 71
ساعت سهشب بود و خانه هادی ناآرام تنهاکسی که بدون فکر و خیالخواب هفتپادشاه را میدید بیبیِ از عالمبیخبر بود. ساعتها بود که از امیرعلی خبرینبود؛ از هرکسی هم میپرسیدند خبرنداشت حتی هادی به دانشگاه پسرش رفت تاشاید پیدایش کند اما ساعت پنچدانشگاه تعطیلشدهبوده و او باید خیلیوقتِ پیش...
بروزرسانی در : ۱۴۳۳ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 72
دانههایریز باران بهشیشهها میخورد؛ چند روزی از حادثه میگذشت و رسیدهبودند به اواسط مهرماه آنچند روز سختگذشت همبرای امیرعلی و هم برایخانوادهاش. تاحالا اینچنین حسی را تجربهنکردهبود حتیوقتی چشمهایش را میبست تمام اتفاقهای آنروز خودکار پلی میشد و دوباره آنحس ترس را تجربه...
بروزرسانی در : ۱۴۳۱ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 73
شور و سرور خانه چندوقتی بود که بارش را بستهبود و خبری از برگشت دور میداد؛ بارانکجراه به شیشه شلاق میزد. لای ریل آلومینیومی پنجره پرِ آب شدهبود و معطل تنها یک حرکت میلیمتری لازمبود که شرهکند و تمام تاقچه را خیشکند. هادی در دلتاریک روشنای رعد و برق غریبانه عبادت میکرد. ...
بروزرسانی در : ۱۴۲۹ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 74
کاشانهگرم خانواده بهترین مکان در این روزهای سرد پاییز بود. شاخههای عریان شمشاد به دستباد به هرطرف کشیده میشدند، فصل سرد پاییز خارپشتها را مجبور کردهبود دور همجمع شوند و کنارهم پاییز و زمستان را پشت سر بگذارند. اطلس برنامهکودک نگاه میکرد و بهجای خوراکیهای سالم برای اینکه ساکتش...
بروزرسانی در : ۱۴۲۶ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 75
آسمان درختبیجان را به تازیانه میکشید. نفس کنجکاو به افراد در رفت و آمد نگاه میکرد؛ اینروزها بخاطر بلد نبودن کسبوکار بازار فروشچندانی نمیکرد اما تجربهکار برایشخیلی خوببود و از کار در مغازه خوشش آمد. چند وقتی بود که به درخواست حاجی در مغازه امیرعلی کار میکرد تا ضرر نکند و ک...
بروزرسانی در : ۱۴۲۴ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 76
روزی از روزهای سرد اواخر مهر سوز و سرما، همهجای شهر را در برگرفتهبود. تمام فامیل دم در بیمارستان ایستادهبودند و منتظر تا بیمارشان بعد سه هفتهبستری و در زندانِسفید بیمارستان قدمی دوباره به کوچههای این شهرشلوغ بگذارد. هادی خندان ولیچر هل میداد و از چیزهایخوب حرف میزد ولی ...
بروزرسانی در : ۱۴۲۲ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 77
۷۷ تندباد درخت سرو داخل کوچهرا به چپ و راست میکشید انگار اسبی یاغی که تصمیم به اهلیشدن نداشت از بند افسار باد میگریخت. برگهای خشکشده در آسمان معلقبودند و در جهتباد به مقصدی نامعلوم میرفتند؛ چراغ اتاقخاموش بود و تنها روشنی خفیف از اتاق از بیرون حاصل میشد. هفتهاول ...
بروزرسانی در : ۱۴۱۹ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 78
۷۸ بخارِ روی شیشه صفحهکدری از فضای بیرون درستکرده بود. ترافیک جاده را بند آورده و بوقهای متعدد و صدای غرغرهای رانندهها شنیده نمیشد و فقط از آن فاصله میتوانستی چهرههای اخمآلود و لبهایی که تکان میخورد را ببینی. در فضای کوچک تاکسی سهمسافر دیگر همجا دادهبود؛ نفس...
بروزرسانی در : ۱۴۱۷ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 79
۷۹ بهناگاه در دلش آتشی بهپا شد و به انعکاس چهرهاش در شیشه نگاهکرد چشمهای گردش مثل شمع میسوخت و نمایانگر آتشقلبش شد. در این شرایط، در آن دل شکسته، در آنجایی که همه او را رانده بودند هنوز یکنفر باقیمانده بود کسی که حتی حاضر بود عشق بیثمرش را در دل نگهدارد ولی باهمان...
بروزرسانی در : ۱۴۱۵ روز پیش
-
رمان عطر رازقی - پارت 80
بخشزنان و زایمان بیمارستان خصوصی، امروز پذیرای دو بچه دوقلوی تپلمپلبود. شقایق دو نوزادش را در آغوشگرفته و با غرور روی تخت راحت بیمارستان تکیهداده بود. همه به افتخار به دنیا آمدن وارث جهانفر پولدار جشن گرفته و با باکسگلها و شیرینیهابه دیدن شقایق آمدند. بااینکه مادر شو...
بروزرسانی در : ۱۴۱۲ روز پیش
