پارت سی و چهارم :

در آن‌خانه بزرگ‌جز دونفر‌ کسی‌دیگر نبود. روزنه‌های ‌غروب‌خورشید‌ از برگ‌های‌ درخت‌عبور کرده‌بود باریکه‌های نور روی موزایک‌ نقطه‌نقطه‌ نشسته‌بود.
ساعت‌هفت‌ بعد‌از‌ظهر بود، نفس‌در طبقه‌بالا مشغول‌ آماده‌شدن بود؛ خود تصمیم‌رفتن‌داشت دیگر نیازی‌به پیام تهدید شهروز در لفافه‌ محترمانه‌نیازی نبود.
اما باید بیخال‌نشان‌ می‌داد مثل‌ آدم‌های‌‌ غریبه‌ای که‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مهراد

    0

    می گفت رمانت چه قشنگ😄

    ۴ سال پیش
  • قشنگتراز پریا

    2

    اون چند خط کوچیک اخریش چ میگفت؟😂😂 الان یعنی چی؟؟ ما علم غیب نداریما😑😂

    ۴ سال پیش
  • نیکا

    1

    میبینم صحنه های عاشقانه داریم چش حاجی رو دور دیدین شیطونی می کنین اگه بهش نگفتم😄🤨

    ۴ سال پیش
  • دختر کوهستان

    3

    اومای گاشش 😆😆 براوو امیر گیان 👌😅

    ۴ سال پیش
  • اسرا

    2

    خوب شده

    ۴ سال پیش
کپی شد!