عطر رازقی به قلم مهراد رستایی
پارت سی و چهارم :
در آنخانه بزرگجز دونفر کسیدیگر نبود. روزنههای غروبخورشید از برگهای درختعبور کردهبود باریکههای نور روی موزایک نقطهنقطه نشستهبود.
ساعتهفت بعدازظهر بود، نفسدر طبقهبالا مشغول آمادهشدن بود؛ خود تصمیمرفتنداشت دیگر نیازیبه پیام تهدید شهروز در لفافه محترمانهنیازی نبود.
اما باید بیخالنشان میداد مثل آدمهای غریبهای که
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

مهراد
0می گفت رمانت چه قشنگ😄