پارت صد و سیزده :

نگار رو به روی برج ایستاده بود و با حسرت به پنجره‌‌ی خانه‌‌اش می‌‌نگریست: «یه زمانی آرزوم بود تو همچین خونه‌‌ای با تو زندگی کنم اما حالا که به آرزوم رسیدم دارم ترکت می‌‌کنم! کاش هیچ‌‌وقت ترمه‌‌ای تو زندگیت وجود نداشت! کاش من تنها دختری بودم که دوسم داشتی!...»
با شنیدن صدای آشنای زنانه‌‌ای بر جا میخکوب شد.
ـ نگار...
بهت‌‌زده سر چرخاند و نگاهش با نگاه افسرده‌‌ی ترمه تل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    ترمه ترمه وای واسه مهرداداتفاقی نیفته🙏💋💞

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    لحظات استرس آور رمان شروع شد...‌

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️