عطر به قلم راضیه نعمتی
پارت صد و سیزده :
نگار رو به روی برج ایستاده بود و با حسرت به پنجرهی خانهاش مینگریست: «یه زمانی آرزوم بود تو همچین خونهای با تو زندگی کنم اما حالا که به آرزوم رسیدم دارم ترکت میکنم! کاش هیچوقت ترمهای تو زندگیت وجود نداشت! کاش من تنها دختری بودم که دوسم داشتی!...»
با شنیدن صدای آشنای زنانهای بر جا میخکوب شد.
ـ نگار...
بهتزده سر چرخاند و نگاهش با نگاه افسردهی ترمه تل

لطفا صبر کنید...

اسرا
0ترمه ترمه وای واسه مهرداداتفاقی نیفته🙏💋💞