پارت صد و یازده :

ساعت شش عصر بود که مهرداد به خانه برگشت. دلش نمی‌‌خواست حتی یک کلمه با نگار صحبت کند چون می‌‌دانست تهش به کجا می‌‌کشد اما او هیچ‌‌جا پیدا نبود. روی مبلی نشست و شماره‌‌ی همراه او را لمس کرد اما تماسش رد شد. از حرص گوشه‌‌ی لبش را محکم گزید و به سوی دیگر نگریست. نگار دیگر شورش را درآورده بود. خوب بود که او و ترمه را در صحنه‌‌ی بدتری ندیده بود! ساعت یازده شب نگار خانه آمد. مهرداد با دیدن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️