دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه ماه بانو اثر مطهره واحدی

رمان ماه بانو

  • زبان فارسی
  • 12.3K 👁
  • 86 ❤️
  • 76 💬

خلاصه رمان :

داستان با ماجرای پناه دختری شروع می‌شود که پس از مرگ مادرش، با پیدا کردن دفترچه خاطراتی که به گذشته مادربزرگش مربوط است وارد عمارتی می‌شود که اهالی روستا آن را نفرین شده می دانند و درگیر ماجراهای عجیب و زیادی می شود. در این مسیر احساسات زیادی را تجربه می کند؛ عشق، ترس و کنجکاوی. ولی به راستی چه کسی پشت این اتفاقات است؟ موجودات ماورایی یا انسان هایی از گذشته؟

قسمتی از متن رمان ماه بانو

یک روز که مشغول مرتب کردن یکی از اتاق ها بودم، گرد و خاک هایی که داخل خاک انداز جمع کرده بودم را بدون توجه به اینکه کسی از زیر پنجره و ایوان گذر می کند یا نه بیرون ریختم. با شنیدن فریاد خشمگینی سر از پنجره بیرون بردم. همایون خان بود که تمام سر و وضعش خاکی شده بود. با خشم سرش را بالا آورد اما تا چشمش به صورت رنگ پریده من افتاد، گویی در یک لحظه آتش چشمانش خاکستر شد و نگاه طوفان زده اش آرام گرفت.
جواهر خانم که صدای فریاد پسرش را شنیده بود از خانه بیرون دوید . با آن کفش های پاشنه تق تقی به سختی می توانست راه برود اما اصرار داشت که همیشه آن ها را به پا کند تا قدش یک سر و گردن بلندتر شود.
با دیدن سر وضع همایون نگاهی به بالا انداخت و با آن صدای جیغ جیغویش گفت :
-حواست کجاست دختره غربتی ؟ مگه کوری ؟ نباید نگاه کنی ببینی کسی رد میشه از این جا یا نه ؟
همایون مداخله کرد و گفت:
- ناراحت نباشید مادر چیزی نیست. آروم باشید.
- چطور آروم باشم؟ این کت و شلوار رو پدرت تازه از فرنگ سوغاتی آورده بود . ببین چه روزی افتاده!! اینو که بشوری دیگه مثل قبلش نمی شه .
- مهم نیست مادر زیاد سروصدا نکنید. اتفاقی نیفتاده که!!
- البته شاید خیلی هم بد نشد. جلوه بیاد بهش می گم اندازه هاتو بگیره و یه کت و شلوار بدوزه . البته مطمئن نیستم توی کار لباس مردونه ام هست یا نه اما خب پرسیدنش که ضرری نداره.
احساس کردم با آمدن نام جلوه چشمان همایون خان دوباره پریشان شد . از مادرش رو گرفت و به سرعت به سمت ماشینش رفت و از عمارت خارج شد.
نمی دانم این جلوه چه کسی بود اما هنوز ندیده از شنیدن نامش دلم آشوب می شد. نفس عمیقی کشیدم و به ادامه کارهایم پرداختم.
با شنیدن صدای موبایل بهار هر دو از بحر داستان بیرون کشیده شدیم. به سمت موبایلش رفت و آن را جواب داد. مادرش بود و از او می خواست به خانه برگردد. نگاه که کردیم دیدیم هوا تاریک شده.
با اینکه دلمان نمی خواست داستان را در این جا قطع کنیم اما بهار ناچار بود برود ؛ البته از من قول گرفت که تا زمانی که دوباره نیامده داستان را به تنهایی نخوانم .من هم دفترچه را بستم و بعد از خوردن شام مختصری خوابیدم.
فردای آن روز در اداره روز بدی بود . با اینکه من پوشه های بایگانی شده را مرتب تحویل داده بودم اما انگار یکی از پوشه های مهم گم شده بود و همین باعث شده بود همه مرا مقصر ببینند .
-گفتیم عزادارید، رعایتتون رو کردیم. اما بی نظمی ها و بی دقتی شما دیگه داره واقعا آزاردهنده میشه.
صدای آقای ملکی بود ،مسئول بخشمان.
با اعتراض گفتم :
- آقای ملکی باور کنید من پوشه ها رو مرتب تحویل دادم. همه سر جاشون بودن من نمی دونم کی برداشته یا چه اتفاقی افتاده که این این طوری شده.
- کافیه خانم!! بهونه نتراشید. همیشه با اینکه زن تو این بخش کار کنه مخالف بودم. شما زن ها به درد کار کردن توی اداره نمی خورید. باید بشینید بچه بزرگ کنید و رخت بشورید. واقعا از این حرف هایش به ستوه آمده بودم. چندی پیش هم از لابه لای حرف هایش فهمیده بودم مردی بسیار زن ستیز است اما تا به حال این گونه آشکارا عقاید مزخرفش را بیان نکرده بود.
در حالی که کارتن سنگین را در دستم جابجا می کردم به سختی موبایلم را که زنگ می‌خورد، از توی جیبم بیرون کشیدم ؛بهار بود. جواب دادم:
- جانم ؟
-سلام . خواستم ببینم کجایی بیام بقیه داستانو با هم بخونیم.
- از فردا هر وقت دلت خواست بیا .من دربست توی خونم یعنی کاری جز خوندن اون داستانا ندارم.
- چطور؟ نکنه به سمت ریاست رسیدی که دیگه هر وقت دلت بخواد میری هر وقت نخوای نمیری ؟!
- نه اتفاقا از هفت دولت آزاد شدم.
- منظورت چیه؟
- اخراج شدم.
-چی؟ اخراج شدی؟! اون وقت می تونم بپرسم چرا انقد بی خیال و ریلکسی؟
- اشتباه نکن اصلا بی خیال و ریلکس نیستم!! اتفاق خیلی هم خوشحالم.
- تو پاک مختو از دست دادی!
- آخه نمی دونی که. ملکی رئیس بخشم رو شستم و آبش چلوندم و پهنش کردم تو سینه کش آفتاب تا خوب خشک بشه .
-چی داری می گی؟ من اصلا نمی فهمم پناه !
-مرتیکه با اون عقاید مزخرف و پوسیده حرف مفت زد منم هر چیز از دهنم در اومد و تو این مدت توی دلم تلنبار شده بود بارش کردم .
-تو دیوونه ای دختر! میشه بپرسم از فردا می خوای از کجا پول نونی که می خوای بخوری رو دربیاری؟ به علاوه باید خونه هم تحویل صاحب خونه بدی. با این یه ذره حقوقی که داری به زور می تونستی خونه اجاره کنی چه برسه به حالا که همون منبع درآمد هم دیگه نداری.
- نگران نباش خدا بزرگه. یه فکری براش می کنم .
-واقعا که!! خیلی خوب من راه دارم می افتم تا یک ساعت دیگه پیش توام.
- باشه منتظرتم.
یک تاکسی دربست گرفته و به خانه رفتم. قهوه جوش را به برق زدم تا هنگام خواندن داستان با یک فنجان قهوه از خودمان پذیرایی کنیم. وقتی بهار آمد بدون هیچ معطلی به سراغ دفترچه رفتم آن را باز کردم و شروع به خواندن کردم:
*****************
بالاخره روز موعود رسید و خانواده پامناری قدم به عمارت گذاشتند. در ابتدا که شورلت مشکی رنگشان در حیاط عمارت پارک کرد ، مرد جوان لاغر اندامی پیاده شد و به سمت در کنار راننده رفت و آن را باز کرد. مردی با سیبیل ها و موهای جوگندمی که وسط سرش طاس شده بود و کت و شلوار نقره ای رنگ و عصای گران قیمت چوبی خود از خودرو پیاده شد و با لبخند به سمت هرمز خان رفت و یکدیگر را در آغوش کشیدند.
راننده سپس به سمت در عقب رفت و آن را باز کرد . زن میان سالی که باید همسر آقای پامناری باشد با آن کفش های پاشنه بلند از ماشین پیاده شد. موهای کوتاه و قهوه رنگش را به حالت پف داری آراسته بود و از همان نگاه ها و رفتارهای اولش می شد فهمید که با همسر هرمز خان رقابت تنگاتنگی بر سر صدای جیرینگ جیرینگ النگوها و لباس های گران قیمت دارند.
و اما آخرین نفر که پیاده شد، همان کسی که وصفش را زیاد شنیده بودم و حالا می توانستم ببینم آنچه از زیبایی او شنیده ام دروغ نبوده است! دختری نسبتا قد بلند و باریک اندام با پوستی بسیار سفید از خودرو پیاده شد. موهای حالت دار مسی رنگش که مشخص بود رنگ آن خدادادی است تا سر شانه هایش می رسید که آن با گیره هایی به شکل زیبایی به عقب هدایت کرده بود. دماغ کوچک و خوش حالتی داشت و ماتیک قرمزی که زده بود با توجه به رنگ پوستش به زیبایی جلب توجه می‌کرد. اما چشمانش!! چشمانش آبی خیلی روشن بود، تقریبا رنگش مانند دو تکه یخ بود و به انسان همان حس سرما را منتقل می کرد .غرور و نازپروردگی از سر و رویش می بارید .
آن چهره زیبا و آن رفتارهای دلبرانه حقیقتا او را برازنده نامش می کرد؛ الحق که خوب جلوه گری می کرد!!
بعد از سلام و احوال پرسی های معمول یکی از خدمتکاران مسئول راهنمایی خانواده پامناری به اتاق هایشان شد .در این فرصت هم ما میز ناهارخوری بزرگ عمارت را با انواع غذاها مزین کردیم، از بره کباب شده بگیر تا خورش فسنجان لعاب افتاده در کنار دیس های برنج خوش عطر ایرانی.
من و دو تا دیگر از دخترهای عمارت گوشه ای ایستاده بودیم تا اگر خانواده ارباب یا مهمان ها به چیزی نیاز دارند داشتند برایشان در اسرع وقت فراهم کنیم. آنچه برایم بسیار جذاب بود رفتارهای جلوه بود؛ با آرامش غذا می خورد، قاشق و چنگال را به زیبایی در دستانش گرفته بود و با تبحر از آن ها استفاده می کرد هر یک لقمه که می خورد گوشه های لبش را با دستمال سفید رنگش پاک می کرد.
اینکه این موضوع برایم جالب بود به این دلیل بود که ما نه تنها هست قاشق و چنگال استفاده نمی کردیم و با دست غذا را می خوردیم، بلکه معلولا عادت داشتیم با سر آستین هایمان دور دهان چرب شده مان را پاک کنیم کنیم. البته مادر همیشه معتقد بود یک دختر اصلا نباید موقع غذا خوردن دور دهانش کثیف شود که بخواهد آن را پاک کند اما خب ما دخترهای جوان زیاد به این مسائل توجهی نمی کردیم و آن خوی سرکش خود را این گونه به نمایش می گذاشتیم. جواهر خانم به من اشاره کرد و وقتی نزدیکش رفتم از من خواست که ظرف خورشت را جلویش بگذارم. در حین برداشتن ظرف خورشت ناگهان دستم به لیوان دوغ جلوی جلوه خورد و لیوان روی لباسش چپه شد.
از جا پرید و با صدای بلند فریاد زد:
-معلوم هست داری چی کار می کنی ؟ مگه کوری ؟ این چه وضعیه؟ ببین این لباس رو به چه روزی انداختی؟ می دونی چقدر بابتش پول دادم؟ اصلا تا حالا دستت به پارچه ای که لباسم ازش دوخته شده خورده؟ دیدی تا حالا از نزدیک همچین لباسی؟ آخه معلوم هست ...
صدایش با صدای رسا و کوبنده همایون خان قطع شد:
- تو این خونه ما فریاد نمی زنیم!!
همه به سمتش برگشتند. هرمز خان با چشمانش برایش خط و نشان کشید و جواهر خانم نامحسوس چنگی بر روی گونه اش کشید تا بلکه پسرشان ساکت شود اما همایون خان بی توجه به بقیه ادامه داد:
- لطفا بنشینید. از خانمی مثل شما بعیده که خاطر کثیف شدن دامنتون چنین سروصدایی راه بندازید. از کمالات و ظاهرتون مشخصه که از این قسم لباس ها توی کمدتون کم ندارید.
جلوه که در ابتدا از پاسخ همایون خشمگین شده بود با جملات آخرش کمی نرم شد و گفت:
- میرم بالا لباسمو عوض کنم.
و به سرعت از آن جا دور شدم. رنگم پریده بود. هیچ دوست نداشتم جلوی این آدم ها این طور تحقیر شوم اما خب من یک خدمتکار بودم؛ یعنی هر کسی حق داشت هر طور که می خواهد با من صحبت کند.
بعد از تمام شدن غذا و جمع شدن میز به انتهای باغ رفتم تا بتوانم بغضی که از آن لحظه در گلویم مانده بود را بشکنم. گوشه حیاط و پشت درخت بلند چنار خزیدم و آرام آرام اشک ریختم .
چرا آن دختر حق داشت با من این گونه صحبت کند؟ چرا به خودش اجازه می داد تا پز لباس هایش را به من بدهد؟ اصلا چرا امثال این ها باید بر ما برتری داشته باشند؟ فقط چون خان و خان زاده هستند؟! این قوانین انسانی مسخره ترین قوانین دنیا هستند. که آن ها اشراف و بزرگ زاده هستند قبول اما آیا نباید ما هم حقی در برابرشان داشته باشیم؟ اینکه ما خدمت گزارشان هستیم قبول اما آیا این به معنی برده بودن است؟ که مانند کالایی در دستشان جابه جا شویم و هر طور که می خواهند با ما برخورد کنند؟
- دل نازک شدی ماه بانو!!
با وحشت برگشتم که دیدم همایون خان با لبخند به من زل زده.


بیشتر بخوانید
4.4 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 94 رای
5 ★
45%
4 ★
51%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان ماه بانو

  • شایسته

    1

    رمان قشنگی بود. من عاشق طرح جلدش شدم قشنگ وایب رمان رو داشت🙂

    ۵ روز پیش
  • کیان

    0

    یه کپی بسیار ضعیف از سریال پس باران که فقط یه سری چیزا عوض شده بود ومهربانی شده بود ماه بانو

    ۷ روز پیش
  • هلن

    1

    اینکه فضای دوتا رمان یا فیلم مثل هم باشه به معنی کپی برداری نیست. روایت و داستان اینا کلا با هم فرق داشت.

    ۵ روز پیش
  • سعیده

    0

    خیلی قشنگ بود،فقط کاش اخرش مث عشق ماه بانو و همایون عاشقانه تر تموم میشد.

    ۱ هفته پیش
  • ماریا

    1

    رمان خیلی قشنگی بود من خوشم اومد پیشنهاد میکنم ک بخونید و از دستش ندید

    ۲ هفته پیش
  • آتنا

    0

    رمان خیلی خوبی بود ومتن قوی داشت فقط آخرش خیلی یهویی تموم شد نویسنده میتونست یکمی ادامه بده

    ۲ هفته پیش
  • پناه

    0

    خسته نباشید واقعاً رمان شیرین وجذابی بود برام.. و اینکه لحظه به لحظه بیشتر جذب خواندن میشدم خیلی لذت بردم

    ۳ هفته پیش
  • مهنا

    2

    اول اینکه رمان عالی بود. دوم این که برخلاف بعضی دوستان اتفاقا رمان به نظر من جای خوبی تموم شد. بیشتر ادامه پیدا می کرد میشد همون کلیشه هایی که تا حالا صد بار خوندیم. مرسی نویسنده جون🥰

    ۳ هفته پیش
  • ملینا

    0

    این رمان واقعا عالیه هرچی بیشتر میخوندم بیشتر عاشقش میشدم دست نویسندش درد نکنه

    ۳ هفته پیش
  • حلما

    1

    رمان خیلی قشنگی بود با دوتا داستان عاشقانه قشنگ فقط کاش آخرش اینقدر زود و خلاصه تمام نمیشد واقعا حیف شد آخرش و خیلی خلاصه کردین تا با جای جذابش رسید تمام شد و این یک ضد حال بزرگ برای خواننده میشه

    ۳ هفته پیش
  • Z.A.t

    0

    بنظرم رمان زیبایی بود و دوستش داشتم فقط باید یکم طولانی تر می بود

    ۴ هفته پیش
  • باران

    0

    قلم خیلی زیبا و روانی داشت اصلا حس نمی کردی داری رمان می خونی اینقدر که همه چی تمیز شرح داده شده بود و درسی که گرفتم این بود که ذات خوب و بد همیشه سرنوشت ادما رو رقم میزنه، واینکه تو نیکی کن دردجله انداز که ایزد دربیابانت دهد باز عالی بود داستان زیبای ماه بانو. 💖💖

    ۴ هفته پیش
  • شهرزاد

    0

    رمان خیلی خیلی جذابی بود اما ای کاش آخرش انقدر زود تموم نمی شد عاشقانه هاشون طولانی تر بود

    ۴ هفته پیش
  • مهلا

    0

    خیلی قشنگ بود ولی کم بود

    ۴ هفته پیش
  • ساغر

    0

    رمان فوق العاده ایی بود عالیی بود ممنون از نویسنده

    ۴ هفته پیش
  • نسی

    0

    من خیلی به رمان های رعیت و اربابی علاقه دارم واقعا خیلی خوشم اومد ازش

    ۴ هفته پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️