پارت یک :

فصل ۱
نگار روی کاناپه نشسته بود و به صندوقچه چوبی زیبایی که صبح همان روز از بازار خریده بود نگاه می‌‌کرد. چقدر قشنگ ساخته شده بود! وقتی درش را باز می‌‌کرد بوی خوبی از آن به مشام می‌‌رسید و حالش را عوض می‌‌کرد. با صدای پدرش نگاهش از صندوقچه به روی او آمد:
ـ بچه‌‌ها دیگه وقتشه برگردیم تهران.
جاخورده پرسید:
ـ مگه قرار نبود چند روز دیگه بمونیم؟
نیما برادر کوچکش پاهایش را بر زمین کوبید و گفت:
ـ من نمیام! خیلی زوده!
ستار سعی کرد با زبانی نرم پسرش را متقاعد کند:
ـ پسرم ویلا امانت عموته. نمی‌‌شه بیشتر موند.
هما هم با نگاهی جدی به فرزندان ناراضی‌‌اش گفت:
ـ بچه‌‌ها پدرتون راست می‌‌گه. به اندازه‌‌ی کافی اینجا موندیم.
نگار با اینکه هنوز ناراضی بود اما سکوت کرد. با صدای پرانرژی پدرش به خود آمد:
ـ چطوره قبل از اینکه برگردیم تهران برای آخرین بار دریا رو ببینیم؟
همه موافقت کردند و آماده‌‌ی رفتن شدند. اواسط ظهر بود و دریا زیر اشعه‌‌های طلایی رنگ نور خورشید تلألو خیره‌‌کننده‌‌ای داشت. نگار دستش را سایبان پیشانی کرده بود و به پدر و مادرش می‌‌نگریست که عاشقانه در امتداد ساحل قدم می‌‌زدند. در دل خوشبختی‌‌اشان را ستود و آرزو کرد به زودی با فردی که دوستش داشت آشنا شده، عشق، این موهبت الهی را که نصیب هر کسی نمی‌‌شد، تجربه کند... با صدای نیما به خود آمد:
ـ آبجی! ازم عکس می‌‌گیری؟
ابروانش را بالا برد و با مهربانی جواب داد:
ـ بله که می‌‌گیرم!
آیکن دوربین را توی گوشی لمس کرد و از نیما که با شوق خود را میان امواج آرام و گوش‌‌نواز دریا انداخته بود، چند عکس قشنگ گرفت و با صدای بلند گفت:
ـ بیا عکسای خوشگلتو ببین. عین یه تیکه ماه افتادی.
نیما با ذوق از آب درآمد و گوشی را گرفت و در همان حال نگاه نگار بی‌‌اختیار به مردی با قامت متوسط و هیکلی درشت افتاد که با لبخند و دستانی گشوده به سوی پدرش قدم برمی‌‌داشت. پدرش هم بهت‌‌زده به پیشواز او می‌‌رفت. به هم که رسیدند با محبتی برادرانه یکدیگر را در آغوش گرفتند. پدرش شانه‌‌های او را در دست گرفته بود و حیرت‌‌زده می‌‌گفت:
ـ شاهرخ! اصلاً باورم نمی‌‌شه می‌‌بینمت!
شاهرخ سری تکان داد و گفت:
ـ حق داری! آخرین بار تو مراسم ترحیم همسرم هم‌‌دیگه رو دیدیم.
چهره‌‌ی ستار دلسوزانه درهم رفت و گفت:
ـ خدا خانمتو بیامرزه. من چند بار اومدم سراغتو گرفتم ولی نبودی.
شاهرخ به نشانه‌‌ی تأیید سر فرود آورد و گفت:
ـ یه مدت از ایران رفته بودیم و آلمان زندگی می‌‌کردیم ولی الآن برگشتیم و خیال رفتن نداریم.
هما میان گفتگویشان آمد و گفت:
ـ کار خوبی کردین شاهرخ خان. زندگی تو غربت خیلی سخته.
شاهرخ جواب داد:
ـ مخصوصاً برای مهرداد که وابستگیش به مادرش زیاد بود و رفتن به اونجا هیچ تأثیری روی بهبود حالش نداشت!
با آمدن نام مهرداد بی‌‌اختیار لرزه‌‌ای شیرین بر اندام نگار افتاد و خاطرات زیبای کودکی در ذهنش تداعی شد! ستار پرسید:
ـ الآن مهرداد جان کجاست؟
شاهرخ با لبخندی پهن جواب داد:
ـ با ما اومده شمال. می‌‌دونم الآن یه گوشه‌‌ی دنج برای خودش پیدا کرده داره از تنهاییش لذت می‌‌بره. بچه‌‌های شماکجاان؟ نکنه زن و شوهری اومدین مسافرت؟
کلام آخر شاهرخ که با طنز ادا شد همه‌‌ را به خنده واداشت. ستار جواب داد:
ـ منم با بچه‌‌هام اومدم.
شاهرخ پرسید:
ـ دخترتونو عروس نکردین؟
هما جواب داد:
ـ نه شاهرخ خان. فعلاً داره درس می‌‌خونه.
شاهرخ با لحنی شوخ گفت:
ـ زودتر دست بجنبونید. جوونا هر چقدر زودتر ازدواج کنن بهتره.
هر دو کلام او را تأیید کردند. نگار بیش از این تعلل را جایز ندید. دست نیما را گرفت که مرتب از او می‌‌پرسید: «اون آقائه کیه؟» و به آن‌‌ها ملحق شدند. همان لحظه سر شاهرخ بالا آمد و نگاهش به دختر جوان زیبایی افتاد که دست پسربچه‌‌ای را در دست داشت. لبخند صورتش را پوشاند و پرسید:
ـ نگار و نیما؟...
هر دو با لبخند و حرکت سر تأیید کردند. شاهرخ دستی بر موهای خیس نیما کشید و گفت:
ـ چقدر بزرگ شدی عمو!
نیما با خجالت و لبخند سرش را عقب کشید و شاهرخ با نگاهی تحسین‌‌آمیز به نگار گفت:
ـ خانومی واسه خودت شدی نگار خانم!
نگار با لبخند تشکر کرد و با دقت به شاهرخ مرد پرحاشیه‌‌ی فامیل نگریست. چهره‌‌ای مغرور و پرابهت اما صدایی بی‌‌نهایت آرام و دلنشین داشت که با چهره‌‌اش در تضاد بود. شاهرخ به ثروت و دارایی‌‌ در فامیل معروف بود. او سه فرزند داشت. یک پسر از همسر اول به نام سهند که اکنون بیست و نه سال داشت و یک پسر و یک دختر به نام مهرداد و شهرزاد از همسر دوم که حالا بیست و شش و بیست و دو سال سن داشتند. شاهرخ همسر دومش را که در زیبایی زبانزد خاص و عام بود عاشقانه دوست داشت اما عمر همسر محبوبش به دنیا نبود و در اوج جوانی دنیا را وداع گفت و او را با دو فرزند بی‌‌مادر بر جا نهاد. شاهرخ پس از این اتفاق ناگوار مدتی را همراه مادر و فرزندانش در آلمان گذرانید اما حالا برگشته بود و به نظر می‌‌رسید حال بهتری داشت.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نها

    0

    راضیه جون عالیه افرین👏👏👏👏

    ۸ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم 🩷💜

    ۸ ماه پیش
  • علی

    0

    عالی بود مث همیشه

    ۹ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏🌹

    ۹ ماه پیش
  • مریم

    0

    عالییی بود

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا

    0

    تا اینجا جالب بود

    ۱ سال پیش
  • سل

    0

    عالیهه

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🧡

    ۱ سال پیش
  • یسنا

    1

    عالیه

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏♥️

    ۱ سال پیش
  • ..

    0

    عالی

    ۱ سال پیش
  • ..

    0

    خوبه

    ۱ سال پیش
  • گندم

    0

    قشنگه

    ۱ سال پیش
  • الینا

    0

    عالی بود

    ۱ سال پیش
  • ههه

    0

    عالی

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏♥️

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    تااینجاعالیه

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️

    ۱ سال پیش
  • Masya

    0

    عالی

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏♥️

    ۱ سال پیش
  • خوبه

    0

    خوبه

    ۱ سال پیش
  • رها

    0

    عالیه

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏♥️

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.