دوست داشتی؟
slider

رمان قوانین سرد

  • زبان فارسی
  • 213.6K 👁
  • 893 ❤️
  • 333 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه قوانین سرد

این داستان پیرامون سرگردی جوان شکل می‌گیره که برای به سرانجام رسوندن یه پرونده‌ی امنیتی، پاش به خونه‌ی یه دختر زیبا و مرموز باز میشه.

پارت اول

در که باز شد بلافاصله کارت احراز هویتش را بالا گرفت و خودش را معرفی کرد.
_ سرگرد یاسین امین هستم از پلیس آگاهی.
مرد جا خورد و ترسیده ابرو بالا داد.
_ اتفاقی افتاده جناب سرگرد، ما آدمای بی‌سر و صدایی هستیم، می‌تونین از ساکنین بپرسین.
لبخندی زد و نگاهش را زیر کشید. خونسرد در جوابش گفت:
_ اجازه بدین بیاییم داخل، توضیح می‌دم براتون.
کنار رفت. با ترس و تردید. او هم اشاره‌ای به عبدی زد و با هم وارد شدند.
تمام مدتی که شرایط را برایش توضیح می‌‌داد، سرش پایین بود و گاهی تکان‌تکانش می‌داد. سرگرد امین می‌فهمید قبول کردن همچین درخواستی برای هرکسی چقدر می‌تواند سخت باشد. اما او، از جایی می‌آمد که کار تک‌تکشان امنیتی بود و قبل از هرچیزی آموخته بودند که به جان و امنیت مردم بیشتر از خودشان بها دهند. بعد از اتمام گفتگو، ادریس سرش را بالا گرفت و بلاتکلیف زل زد به چشمان یاسین. سرگرد هم برای القای آرامش به او، لبخندی زد و گفت:
_ ما همه جوره آماده‌ایم که امنیت شما و خانواده‌تونو تامین کنیم.
ادریس تلخند زد. طولی نکشید که بلند شد و بدون هیچ توضیحی سمت قسمت انتهایی سالن راه افتاد.
عبدی متعجب به او نگاه کرد و شانه بالا داد. لبخند یاسین برای عبدی هم تکرار شد و با توجه به اینکه می‌‌توانست اتفاق بعدی را حدس بزند، خونسرد نشست و‌ اجازه داد که ادریس کارش را انجام دهد.
او اما انتهای سالن، مقابل در تک اتاقی که وجود داشت ایستاد و گفت:
_ رفتن از اینجا و مستقر شدن جای دیگه برای من کاری نداره. امااا ...
دستگیره در را پایین داد و اشاره‌ای به داخل زد.
_ با این دختر چی کار کنم؟ دکترش می‌گه باید مدارا کرد. از اینجا تکون نمی‌خوره تا وقتی که ما خونه‌یم. زمانیم که نیستیم ...
این بار به یاسین چشم دوخت و با اشاره خواست که بلند شود و نزدیکیش بایستد.
در اتاق باز بود و او، با افسوس زیاد زل زده بود به نقطه‌ای نامعلوم. کنارش که رسید رد نگاهش را گرفت و به دختر جوانی رسید که چمباتمه زده بود روی تخت و هندزفری داخلی گوشش بود.
موهای لخت و بلندش را دور بدن ریخته و یک دست بلوز و شلوار صورتی هم به تنش داشت.
اطلاعاتش راجع‌به این دختر نسبتا کامل بود. دو سال بود که کما‌بیش از خانه بیرون می‌آمد و اکثر مواقع خودش را داخل همین اتاق زندانی می‌کرد. بیست و چهار ساله‌ بود و لیسانس زمین‌شناسیش را نصفه رها کرده و نشسته بود در خانه. ادریس نفس عمیقی گرفت و‌ گفت:
_ ما براش مردیم. دو ساله که یه کلمه حرفم باهامون نزده.
یاسین به سرعت نگاهش را از دختر گرفت به ادریس داد.
_ متوجه‌ام، و یه پیشنهادم در این زمینه دارم.
ادریس وانمود کرد که گوش می‌دهد. سرگرد باز هم لبخندی زد و برای دور شدن از اتاق و مخفی ماندن حرف‌هایشان در را بست. بعد، دست روی کتف ادریس گذاشت و در حالیکه سمت سالن هولش می‌داد آهسته به حرف آمد.
_ ما از شما توقع داریم که با ما همکاری کنید، در مقابل تنهاتونم نمی‌زاریم.
با اطمینان نگاهش کرد.
_ پیرامون شرایطی که دخترتون داره ... می‌تونیم با هم کنار بیایم. شما و همسرتون یه مدت خونه‌رو در اختیار ما بزارید، در قبال ما هم از دخترتون حمایت می‌کنیم.
ادریس ایستاد و متعجب زل زد به صورت او. سرگرد ولی آهسته خندید.
_ نگران نباشید. تیم ما جهت عادی‌سازی شرایط شلوغ نیست. فقط یه خانم و یه آقا که قول می‌دم اذیت و آزارشون فقط متعلق به خودشون باشه.
_ یعنی ... یعنی ازم می‌خواید دخترمو تنها بزارم و برم؟
دلواپسیش را می‌فهمید ولی در جوابش گفت:
_ کار زیاد سختی نیست، کما اینکه قبلا هم انجامش دادین.
یه کم تند رفت ولی لازم بود. شرایطی که الان دختر ادریس داشت دقیقا برمی‌گشت به سبک زندگیش در گذشته. و او در گفتگو با دکتر صبرا متوجه شده بود که تنهایی بیشتر از هر اتفاقی به این دختر آسیب زده‌است. آنوقتی که باید پدر مادر می‌داشت و نداشت. و حالا ادریس عصبی نگاهش می‌کرد. لبش کشیده شد و نگاهش را به زیر پایش منتقل کرد. در جواب نگاه او گفت:
_ من با پزشک دختر خانمتونم حرف زدم. قهر طولانی مدت صبرا، یه جور واکنش تند غیرتهاجمی به ناکامیش در زندگیه. در این دست موارد، خانواده‌ها سهم بزرگی تو شدت این شکست دارن.
مکثی کرد و اجازه داد که ادریس از میزان اطلاعاتش شوکه شود. سپس پر قدرت گفت:
_ شرایطی که شما و همسرتون براش ساختید، خیلی بدتر از اتفاقی بوده که از سرش گذشته.
سیب گلوی مرد تکانی خورد و ناله زد:
_ از همه چیزم که باخبرید؟
سرش را به تایید تکان داد و لبخندش را حفظ کرد.
_ کار من همینه جناب ستایش. حتم بدونید الان که اینجام‌، چه بسا بیشتر از خودتون بدونم تو گذشته‌‌ی خانوادگیتون چه اتفاقاتی افتاده.
ادریس باز هم سینه پر کرد و نفسش را رو به سقف بلند خانه بیرون داد. کمی بعد، دست به پیشانیش کشید و گفت:
_ بهم فرصت بدید. باید با مادرشم حرف بزنم.
_ حتما! رضایت مادرشون شرط اساسی این کاره. فقط سریع‌تر که ما زمان زیادی نداریم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان قوانین سرد
  • اسرا

    در پارت 460

    هیچ آدمی گول نمی خوره مگه اینکه خودش بخوادمن این نظریه باوردارم

    ۲ سال پیش
  • هستی

    در پارت 460

    موافقم باهات🤝

    ۲ هفته پیش
  • هستی

    در پارت 130

    از مامان زهرا به یاسینم یه چیزایی رسیده قشنگ معلومه

    ۲ هفته پیش
  • هستی

    در پارت 10

    تا همینجاشم به نظرم عالی شروع شده و به نظر رمان خوبی میاد❤️

    ۲ هفته پیش
  • Meli

    0

    بی نظیر بود حتما بخونید و لذت ببرید 🤗

    ۴ ماه پیش
  • شهلا

    1

    کتابی بسیار زیبا بود و چقدر مامان زهرا پسرش را خوب راهنمایی میکرد لذت بردم

    ۵ ماه پیش
  • Nil

    در پارت 1201

    عالیییی بود. از خوندنش لذت بردم. توی چند ساعت بی وقفه خوندم و تمومش کردم. خسته نباشید میگم به نویسنده ی توانا👌

    ۵ ماه پیش
  • کریمی

    0

    سلام رمان زیباییه از خواندنش لذب میبرم،دوست دارم همه را یکجا بخوانم ،به نویسنده رمان تبریک میگویم👏🌹

    ۵ ماه پیش
  • Nil

    در پارت 560

    عاشق مامان زهرا شدم. چقدر فهمیده و باکمالات هست. خیلی رمان خوبیه پارت اول رو همینجوری شروع کردم و تا الان یک نفس خوندم. قلم خیلی خوبی دارید👌👌👌

    ۵ ماه پیش
  • سلام خسته نباشین

    در پارت 1201

    ممنون از زحمات شما برای این رومان قشنگ و زیبا مرسی

    ۸ ماه پیش
  • ندا

    در پارت 260

    عالیه. فوق العادست

    ۹ ماه پیش
  • رها

    در پارت 80

    خیلییییی عالی هست

    ۹ ماه پیش
  • رها

    در پارت 40

    خیلی عالیه واقعا از ون رمان هایی هست که دوسش دارن خدا کنه تا آخرم این جوری باشه

    ۹ ماه پیش
  • رها

    در پارت 30

    دوست دارم بدونم زودتر چی میشه

    ۹ ماه پیش
  • رها

    در پارت 10

    خیلی عالی هست ، از اون رمان های آبکی نیست

    ۹ ماه پیش
  • حکیم

    در پارت 260

    عالی و بی نفس

    ۹ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟