پارت صد و دوازده :

صبح روز بعد مهرداد با ذهنی درگیر روانه‌‌ی شرکت شد. دوازده ظهر بود که با خانه تماس گرفت تا حال نگار را بپرسد اما بی‌‌جواب ماند. با همراه او تماس گرفت. دوباره بی‌‌جواب ماند. با نگرانی روی میز خم شد و موهایش را در چنگ گرفت. زمزمه‌‌وار گفت: «خدایا! کجا رفته؟ نکنه براش اتفاقی افتاده؟...» با آشفتگی برخاست تا اتاق را ترک کند که صدای اعلان گوشی‌‌اش توی اتاق پیچید. ایستاد و نگاهش روی گوشی پایین

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️