عطر به قلم راضیه نعمتی
پارت صد و دوازده :
صبح روز بعد مهرداد با ذهنی درگیر روانهی شرکت شد. دوازده ظهر بود که با خانه تماس گرفت تا حال نگار را بپرسد اما بیجواب ماند. با همراه او تماس گرفت. دوباره بیجواب ماند. با نگرانی روی میز خم شد و موهایش را در چنگ گرفت. زمزمهوار گفت: «خدایا! کجا رفته؟ نکنه براش اتفاقی افتاده؟...» با آشفتگی برخاست تا اتاق را ترک کند که صدای اعلان گوشیاش توی اتاق پیچید. ایستاد و نگاهش روی گوشی پایین
لطفا صبر کنید...
