پارت هشتاد و نهم :

بی‌شک از شنیدن حرف‌هاش، دوتا شاخ روی سرم در اومده بود.
همه داشتن طوری نگاه‌مون می‌کردن که انگار اوناهم مثل من ماتِ حرکتِ مهراب بودن و باورشون نمی‌شد.
کنارم که نشست، منم این فرصت رو پیدا کردم که برای دیدن طرح گردن‌بند، سر خم کنم.
چه طرح قشنگی هم داشت. ترکیبِ یه ماه هلالی که رو نوکِ هلال، تک ستاره‌ی ظریفی نشسته بود و همین باعث زیبایی گردن‌بند شده بود.
که ناگهان با پیچش صداÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پدرجون در رمان آشوب پدرجون
تصویر شخصیت همتا در رمان آشوب همتا
تصویر شخصیت مهام و مهتا در رمان آشوب مهام و مهتا
تصویر شخصیت عرفان در رمان آشوب عرفان
تصویر شخصیت آشوب در رمان آشوب آشوب
تصویر شخصیت مهراب در رمان آشوب مهراب
تصویر شخصیت آنیل در رمان آشوب آنیل
تصویر شخصیت سیاوش در رمان آشوب سیاوش
تصویر شخصیت الهام در رمان آشوب الهام
تصویر شخصیت ارغوان در رمان آشوب ارغوان
تصویر شخصیت مادرجون در رمان آشوب مادرجون
آخرین نظرات ارسال شده
  • یه بنده خدا

    0

    ان شاالله وقتی رفت اونجا که دیکه گذشته را میپرسه از مامانش دیکه؟ الان تنها چیزی که باعث کنجکاویم و با شوق ادامه دادن رمان هست اینه چون امیدم دیگه ناامید شد از رابطه ی اینا اشوب جون خخییلیی بد کینه به دل گرفته و از مهراب متنفره😂

    ۲ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نه هنوز

    ۱ هفته پیش
  • سارا

    0

    اینطوری پیش بره برای فش دادن به مهراب با دست به اختراع کلمات جدید بزنیم 😂💚

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آزادید😂

    ۴ هفته پیش
  • نسترن

    0

    میخواد بره از شر تو خلاص بشه بعد تو نکبت هم میخوای بری پیشش🤦🏻 ♀️

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    کنه‌ست😂

    ۴ هفته پیش
  • نسترن

    0

    میخواد بره که تو رو نبینه بعد تو نکبت کجا میخوا بری

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😂😭

    ۴ هفته پیش
  • محرابی

    0

    ممنون عزیزم زیبا بود و دلنشین خیلی. بیچاره آشوب حالا از دست این مردک روانی عاشق چه جوری فرارکنه. خداروشکر مامانش تونست براش جور کنه قرص

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    حالا ببینیم اون قرصه می‌تونه راه به جایی ببره یا نه

    ۱ ماه پیش
  • محرابی

    0

    ان شاء الله که جواب میده ولی ازاین شیطان بعید نیست که نطفه ش با قرص ازبین نره. واقعا وحشتناکه بچه یک شیطان بره تو شکم آشوب. امیدوارم به اونجاها نرسه که آشوب مجبور به خودکشی بشه

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آشوب خودشم ترسید وقتی به این موضوع فکر کرد

    ۱ ماه پیش
  • محرابی

    0

    ممنون بابت این همه پارت هدیه این هفته ترکوندی حدیث جان خدا قوت خسته نباشی

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم 🫠♥️✨

    ۱ ماه پیش
  • آمنه

    0

    و حتی چند کامنت گذاشتم با هم فرار کنند قبول ندارم ولی راضی هستم خیلی خیلی خوب کرد که با عرفان رفت الان در حد *** توی خیابان و مهمونی ها زنها میرن و با همه دست و روبوسی میکنند هیچ مشکلی نیست نوشته بانو ما رو منحرف کرد پارت ها عالی اگه من هم کامنت گذاشتم باعث ناراحتی شما شده ببخشید

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نه عزیزم ناراحت نشدم، سر حرفم با عزیزانی بود که بیخود و بی‌جهت روی این موضوع مانور می‌دادن، درحالی که هیچ اتفاق خاصی میون عرفان و آشوب نیفتاد

    ۱ ماه پیش
  • آمنه

    0

    بانو جان اون حرفهایی که گفتید بعضیها ناراضی هستن از عشق به عرفان اون که به مهراب نگفت عاشقتم و بیا منو بگیر که الان به یاد عشق قبلی افتاده الان اینقدر دنیا کثیف شده که این بحث حدیث جون چیزی نیست نمیخواد این قسمت رو توی ذهنتون حک کنید و مثل مهراب توهم بشه پاکش کنید من خودم خیلی خیلی سخت گیر هستم

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    درباره‌ش تمام و کمال توضیح دادم، فکر نکنم دیگه ابهامی باقی مونده باشه

    ۱ ماه پیش
  • Biti

    0

    ای من اگه اون لحظه جای آشوب باشم از خجالت الاغ میشم

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    وای🤣🤣🤣

    ۱ ماه پیش
  • نگار

    0

    آخخ گفتی منم بودم الاغ میشدم اما قبلش اگه گفتی چیکار میکردم 😌؟هیچی دیگه آب تو دهنم رو بجای داشبرد کلا میریختم رو هیکل اون😄 بعد عین یه دختر خوب قرمز گوجه ای میشدم☺️شایدم در حال ریختن آب قرمز گوجه ای میشدم🤔اما قطعا آب دهنم رو میریختم روش بخدا راست میگم🤣😂💙💙

    ۱ ماه پیش
  • آمنه

    0

    اخه اگه آب رو از دهنش میریخت بیرون بد جایی خیس میشد انوقت بهش میگن شوهرت مشکل داره که کنترل ادار نداره

    ۱ ماه پیش
  • نگار

    0

    والا من که از خدامه آبروش بره یعنی اگه آبروی این بشر بره من یه عروسی راه میندازه🤣💙💙

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    داشبورد خیس شد عوضش😂

    ۱ ماه پیش
  • آمنه

    0

    یعنی همه مردها اینطور حرف میزنن همون قست اخر پارت رو ولی خدایی این محافظ بی مصرف کجا بود که این همه اتفاق بیفته و خودش نیست راستی بانو امکانش هست خود مهراب قیافش رو تغییر داده و یا باعث توهم آشوب شده که قیافه عرفان رو دید چند روز نبودم کلی سوال دارم

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    محافظ غیبش زده معلوم نیست چرا

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نه جانم، مهراب روی عرفان حساسیت بالایی داره. هیچوقت نمیاد خودش‌و شبیه اون بکنه

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    وای چه بی حیاست این محراب عوضی نکنه خودشو به شکل عرفان جا زده بوده که آشوب بعد تموم شدن عملیات فهمید عرفان نبود و محرابه فقط ای کاش باردار نشه وگرنه کارش تمومه حدیث جون مرسی بابت پارتهای هدیه خیلی عالی نوشتی مثل همیشه عالی😘😘🥰

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نه عزیزدلم، مهراب به خون عرفان تشنه‌ست و تحت هیچ شرایطی نمیاد خودش‌و توی این موقعیت شکلِ عرفان جا بزنه، آشوب خودش بخاطر دلتنگی این توهم رو زد

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    پارت‌های هدیه هم نوش جان‌تون♥️

    ۱ ماه پیش
  • ماهی

    0

    موقع صحبت کردن مهراب من فقط میخندم😂😂نمیدونم چراا واقعا؟😂

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    به کدوم حرفش 😂

    ۱ ماه پیش
  • ماهی

    1

    به حرفایی که تو ماشین میزد میخواد خودشو همرنگ جماعت کنه

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آها😂

    ۱ ماه پیش
  • نگار

    0

    اصلا این موجود می دونه شرم حیا چیه بدبخت آشوب گیر چه کسی افتاده نچ نچ نچ ولی خب این گلاره رو سوزوند دمش گرم یعنی این مرتیکه گور به گوری تو اعمرش تنها کار درستش همین بود💙💙

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بی‌ادبم هست😂

    ۱ ماه پیش
  • نگار

    0

    بی ادب که چه عرض کنم بیبی ادبب این بشر😂😂💙💙

    ۱ ماه پیش
  • نگار

    0

    واقعا خسته نباشی حدیث گلی خیلی خوب بود هم طولانی هم باحال اصلا مگه میشه پارتی که میزاری بد باشه🥰🫠💙💙

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    عزیزم❤️

    ۱ ماه پیش
  • نگار

    0

    فدات عزیز که تویی🫠🥰💙💙

    ۱ ماه پیش
  • نگار

    0

    آقا من کامنت ها رو خوندم یکمی شک کردم تو آدم شدن این مهراب بیشعور یعنی میشه کل ماجرا دروغ باشه؟و مهراب عاشق آشوب نباشه؟فقط این مرتیکه گور به گوری زیادی بی حیا نیست🤔بچم عرفان یک سومِ این نمیتونه بی حیا باشه🤣💙💙

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره عزیزم چرا نشه، احتمالش هست

    ۱ ماه پیش
  • نگار

    0

    اره از این مهراب هر چی بگی بر میاد💙💙

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    اینقدر ذهنیت منفی ازش توی ذهنم هست که منم حس میکنم میدونسته آشوب میاد فضولی برای همین اینجوری به گلاره گفته🧐. بی حیا بودن رو هم باید به شخصیتهاش اضافه کنم،😃😁 واقعاً خداقوت حدیث جان فقط تو میتونی یک هفته پارت بدی 💜💜 آفرین گدرتمند 😗

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره دقیقا بخاطر ذهنیت منفی‌مون هرکاری کنه بهش بدبین هستیم. قربان شما😂❤️نوش جان‌تون

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️