پارت هشتاد و نهم :

بی‌شک از شنیدن حرف‌هاش، دوتا شاخ روی سرم در اومده بود.
همه داشتن طوری نگاه‌مون می‌کردن که انگار اوناهم مثل من ماتِ حرکتِ مهراب بودن و باورشون نمی‌شد.
کنارم که نشست، منم این فرصت رو پیدا کردم که برای دیدن طرح گردن‌بند، سر خم کنم.
چه طرح قشنگی هم داشت. ترکیبِ یه ماه هلالی که رو نوکِ هلال، تک ستاره‌ی ظریفی نشسته بود و همین باعث زیبایی گردن‌بند شده بود.
که ناگهان با پیچش صدا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پدرجون در رمان آشوب پدرجون
تصویر شخصیت همتا در رمان آشوب همتا
تصویر شخصیت مهام و مهتا در رمان آشوب مهام و مهتا
تصویر شخصیت عرفان در رمان آشوب عرفان
تصویر شخصیت آشوب در رمان آشوب آشوب
تصویر شخصیت مهراب در رمان آشوب مهراب
تصویر شخصیت آنیل در رمان آشوب آنیل
تصویر شخصیت سیاوش در رمان آشوب سیاوش
تصویر شخصیت الهام در رمان آشوب الهام
تصویر شخصیت ارغوان در رمان آشوب ارغوان
تصویر شخصیت مادرجون در رمان آشوب مادرجون
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    ممنون عزیزم زیبا بود و دلنشین خیلی. بیچاره آشوب حالا از دست این مردک روانی عاشق چه جوری فرارکنه. خداروشکر مامانش تونست براش جور کنه قرص

    ۹ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    حالا ببینیم اون قرصه می‌تونه راه به جایی ببره یا نه

    ۷ ساعت پیش
  • محرابی

    0

    ان شاء الله که جواب میده ولی ازاین شیطان بعید نیست که نطفه ش با قرص ازبین نره. واقعا وحشتناکه بچه یک شیطان بره تو شکم آشوب. امیدوارم به اونجاها نرسه که آشوب مجبور به خودکشی بشه

    ۶ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آشوب خودشم ترسید وقتی به این موضوع فکر کرد

    ۳ ساعت پیش
  • محرابی

    0

    ممنون بابت این همه پارت هدیه این هفته ترکوندی حدیث جان خدا قوت خسته نباشی

    ۹ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم 🫠♥️✨

    ۷ ساعت پیش
  • آمنه

    0

    و حتی چند کامنت گذاشتم با هم فرار کنند قبول ندارم ولی راضی هستم خیلی خیلی خوب کرد که با عرفان رفت الان در حد *** توی خیابان و مهمونی ها زنها میرن و با همه دست و روبوسی میکنند هیچ مشکلی نیست نوشته بانو ما رو منحرف کرد پارت ها عالی اگه من هم کامنت گذاشتم باعث ناراحتی شما شده ببخشید

    ۱۷ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نه عزیزم ناراحت نشدم، سر حرفم با عزیزانی بود که بیخود و بی‌جهت روی این موضوع مانور می‌دادن، درحالی که هیچ اتفاق خاصی میون عرفان و آشوب نیفتاد

    ۷ ساعت پیش
  • آمنه

    0

    بانو جان اون حرفهایی که گفتید بعضیها ناراضی هستن از عشق به عرفان اون که به مهراب نگفت عاشقتم و بیا منو بگیر که الان به یاد عشق قبلی افتاده الان اینقدر دنیا کثیف شده که این بحث حدیث جون چیزی نیست نمیخواد این قسمت رو توی ذهنتون حک کنید و مثل مهراب توهم بشه پاکش کنید من خودم خیلی خیلی سخت گیر هستم

    ۱۷ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    درباره‌ش تمام و کمال توضیح دادم، فکر نکنم دیگه ابهامی باقی مونده باشه

    ۷ ساعت پیش
  • Biti

    0

    ای من اگه اون لحظه جای آشوب باشم از خجالت الاغ میشم

    ۲۴ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    وای🤣🤣🤣

    ۲۴ ساعت پیش
  • نگار

    0

    آخخ گفتی منم بودم الاغ میشدم اما قبلش اگه گفتی چیکار میکردم 😌؟هیچی دیگه آب تو دهنم رو بجای داشبرد کلا میریختم رو هیکل اون😄 بعد عین یه دختر خوب قرمز گوجه ای میشدم☺️شایدم در حال ریختن آب قرمز گوجه ای میشدم🤔اما قطعا آب دهنم رو میریختم روش بخدا راست میگم🤣😂💙💙

    ۲۳ ساعت پیش
  • آمنه

    0

    اخه اگه آب رو از دهنش میریخت بیرون بد جایی خیس میشد انوقت بهش میگن شوهرت مشکل داره که کنترل ادار نداره

    ۱۷ ساعت پیش
  • نگار

    0

    والا من که از خدامه آبروش بره یعنی اگه آبروی این بشر بره من یه عروسی راه میندازه🤣💙💙

    ۱۰ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    داشبورد خیس شد عوضش😂

    ۷ ساعت پیش
  • آمنه

    0

    یعنی همه مردها اینطور حرف میزنن همون قست اخر پارت رو ولی خدایی این محافظ بی مصرف کجا بود که این همه اتفاق بیفته و خودش نیست راستی بانو امکانش هست خود مهراب قیافش رو تغییر داده و یا باعث توهم آشوب شده که قیافه عرفان رو دید چند روز نبودم کلی سوال دارم

    ۱۷ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    محافظ غیبش زده معلوم نیست چرا

    ۷ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نه جانم، مهراب روی عرفان حساسیت بالایی داره. هیچوقت نمیاد خودش‌و شبیه اون بکنه

    ۷ ساعت پیش
  • فاطمه

    1

    وای چه بی حیاست این محراب عوضی نکنه خودشو به شکل عرفان جا زده بوده که آشوب بعد تموم شدن عملیات فهمید عرفان نبود و محرابه فقط ای کاش باردار نشه وگرنه کارش تمومه حدیث جون مرسی بابت پارتهای هدیه خیلی عالی نوشتی مثل همیشه عالی😘😘🥰

    ۱۸ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نه عزیزدلم، مهراب به خون عرفان تشنه‌ست و تحت هیچ شرایطی نمیاد خودش‌و توی این موقعیت شکلِ عرفان جا بزنه، آشوب خودش بخاطر دلتنگی این توهم رو زد

    ۱۸ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    پارت‌های هدیه هم نوش جان‌تون♥️

    ۱۸ ساعت پیش
  • ماهی

    0

    موقع صحبت کردن مهراب من فقط میخندم😂😂نمیدونم چراا واقعا؟😂

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    به کدوم حرفش 😂

    دیروز
  • ماهی

    1

    به حرفایی که تو ماشین میزد میخواد خودشو همرنگ جماعت کنه

    ۲۲ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آها😂

    ۲۲ ساعت پیش
  • نگار

    0

    اصلا این موجود می دونه شرم حیا چیه بدبخت آشوب گیر چه کسی افتاده نچ نچ نچ ولی خب این گلاره رو سوزوند دمش گرم یعنی این مرتیکه گور به گوری تو اعمرش تنها کار درستش همین بود💙💙

    ۲۴ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بی‌ادبم هست😂

    ۲۴ ساعت پیش
  • نگار

    0

    بی ادب که چه عرض کنم بیبی ادبب این بشر😂😂💙💙

    ۲۳ ساعت پیش
  • نگار

    0

    واقعا خسته نباشی حدیث گلی خیلی خوب بود هم طولانی هم باحال اصلا مگه میشه پارتی که میزاری بد باشه🥰🫠💙💙

    ۲۴ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    عزیزم❤️

    ۲۴ ساعت پیش
  • نگار

    0

    فدات عزیز که تویی🫠🥰💙💙

    ۲۳ ساعت پیش
  • نگار

    0

    آقا من کامنت ها رو خوندم یکمی شک کردم تو آدم شدن این مهراب بیشعور یعنی میشه کل ماجرا دروغ باشه؟و مهراب عاشق آشوب نباشه؟فقط این مرتیکه گور به گوری زیادی بی حیا نیست🤔بچم عرفان یک سومِ این نمیتونه بی حیا باشه🤣💙💙

    ۲۴ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره عزیزم چرا نشه، احتمالش هست

    ۲۴ ساعت پیش
  • نگار

    0

    اره از این مهراب هر چی بگی بر میاد💙💙

    ۲۳ ساعت پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    اینقدر ذهنیت منفی ازش توی ذهنم هست که منم حس میکنم میدونسته آشوب میاد فضولی برای همین اینجوری به گلاره گفته🧐. بی حیا بودن رو هم باید به شخصیتهاش اضافه کنم،😃😁 واقعاً خداقوت حدیث جان فقط تو میتونی یک هفته پارت بدی 💜💜 آفرین گدرتمند 😗

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره دقیقا بخاطر ذهنیت منفی‌مون هرکاری کنه بهش بدبین هستیم. قربان شما😂❤️نوش جان‌تون

    دیروز
  • ماهی

    0

    درمورد صحبت های مهراب با گلاره احتمالش هست که مهراب فهمیده که اشوب اومده دنبالش و از عمد اون حرفارو زده بهرحال ادم که نیستش😂 ازش برمیاد پشتشم ببینه و متوجه اشوب شده باشه🤔

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره احتمال اینم هست

    دیروز
  • ماهی

    0

    واای واایی گلااره چقدر من ذوق زدم این پاشد رفت

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چقدر حال کردیم با حسادتش

    دیروز
  • ماهی

    1

    دقیقا واقعا واسه منهم خیلی سواله چرا نیروش پیش مهراب فعال نمیشه ؟؟!! شاید واقعا یه طلسم داره خونشون

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بزودی می‌فهمیم 🙂

    دیروز
کپی شد!