پارت صد :

نمی‌دونستم چه مرگم شده. نمی‌دونستم چی‌شد و چرا دستم‌و بالا بردم و موهای ریخته شده جلوی صورتش‌و کنار زدم.
کنار زدنی که دلم‌و هری پایین ریخت و ضربان قلبم‌و بی‌قرار کرد.
بی‌اینکه بدونم چرا، نگرانش شده بودم.
نگرانِ درهم شدنِ چهره‌اش‌.
نگرانِ بی‌رمقی نگاهش و اون سایه‌ی سیاه وحشتناکی که ازش جدا شد.
پشت دستم‌و بی‌اختیار روی گونه‌اش کشیدم و با نگرانی، زمزمه‌وار گفتم:<

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پدرجون در رمان آشوب پدرجون
تصویر شخصیت همتا در رمان آشوب همتا
تصویر شخصیت مهام و مهتا در رمان آشوب مهام و مهتا
تصویر شخصیت عرفان در رمان آشوب عرفان
تصویر شخصیت آشوب در رمان آشوب آشوب
تصویر شخصیت مهراب در رمان آشوب مهراب
تصویر شخصیت آنیل در رمان آشوب آنیل
تصویر شخصیت سیاوش در رمان آشوب سیاوش
تصویر شخصیت الهام در رمان آشوب الهام
تصویر شخصیت ارغوان در رمان آشوب ارغوان
تصویر شخصیت مادرجون در رمان آشوب مادرجون
آخرین نظرات ارسال شده
  • محیا

    0

    یعنی پدرش دیگه نمیتونه برگرده تو روح مهراب

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    انگار نه

    ۴ هفته پیش
  • میم نون

    2

    ممنون عزیزم رمانت واقعن قشنگ و جذابه🤌💗 و یکی از دلایلی ک جذابش کرده و آدمو ترغیب میکنه ب ادامه ی خوندنش، غیرقابل پیش بینی بودنشه. ولی یسوال برام پیش اومده مگه لهراسبی مدت کمی نیست ک اعدام شده؟ پس چطور توی رمان گفتین ک چندین ساله مهراب گرفتار این سایه ی سیاه (روح لهراسبی) بوده؟

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    درود، زنده باشید عزیزم❤️ هنوز در این مورد توضیح داده نشده، جواب این سوال توی پارت‌های آینده حل خواهد شد، اما یه راهنمایی: مهراب و پدرش باهم توی کانادا بودن و نفوذ لهراسبی روی مهراب از خیلی وقت پیش صورت گرفته، انگار داشته مقدمات رو می‌چیده برای شروع این بازی...

    ۴ هفته پیش
  • یه بنده خدا

    0

    و اینکه محافظ عزیز من درکت نمیکنم حقیقتا تو پیامایی که میفرستی اشوبو شیر میکنی که علیه مهراب مدرک جمع کنه،از عشقش که عرفان باشه محافظت کنه و این جور حرفا امااز اون ور حرفات با پسرت اینجوره که میخوای ردی از مهراب جایی نباشه وگیر پلیس نیوفته وبه اشوب برسه و اینا، تکلیفت چیه عاسیسم اصلا برنامه ات چیه؟

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    همه چیز توی این رمان با دلیله، یکمی صبور باشید بزودی جواب سوال‌هاتون رو خواهید گرفت

    ۱ ماه پیش
  • یه بنده خدا

    1

    اره مهتا راست میگه دیگهه فرصت بده به بچه برای کاری که باباش با بدن مهراب کرد. اونجا اون محافظ عزیزیی که فعلا قصد نداره خودشو نشون بده گفت تو اون بلا را سر خواهرم اوردی

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مهراب تا تبرئه نشه هیچی درست نمی‌شه، هرچند که بعید می‌دونم تبرئه بشه

    ۱ ماه پیش
  • نسترن

    2

    این محافظ گرامی احیانا اسم نداره محافظ عزیز دیگه خودتو معرفی کن خیلی ناشناس بودی بسه

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    همچنان ناشناس خواهد ماند

    ۲ ماه پیش
  • نسترن

    2

    بقول بهرام افشاری دیگه این دنیا به درد نمیخوره😂

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خواهد خورد🤣

    ۲ ماه پیش
  • نسترن

    0

    اگه شما پارت بدی خیلیی😂

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    امروز پارت داریم عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    الان مهراب خواهر زادش نمیشه یا فقط بچه ی شوهر خواهرشه قبوله ینی ازدواجش💚

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خواهیم فهمید

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    1

    او مای گاد محافظ از همه چیز خبر داره چطوری قضیه سفر کانادا رو فهمید🤔 راستی حدیث همون استوری که آشوب دیدی همونی نبود که گذاشته بودیش برا استوریت خدایی الان که فکر میکنم میبینم بلهه بی ادب تر از مهراب هم وجود داره(صدرا)🤣😁 خیلی باحال بود خدایی این مهتا خیلی ماهه بخدا💙💙

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    میگما همون طور که مهتا فهمیده بوده که باباش لهراسبی یه عوضی به تمام معناست حتما یه دلیلی هم برا اصرارش مبنی بر فرصت دادن آشوب به مهراب هم داره دیگه🤔 وایی راستی مهراب وقتی روح اون شیطان از بدنش رفت بیرون چقدر تغییر کرد(بر اساس اون چیزی که آشوب گفت)💙💙

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چون از عشق مهراب مطمئنه این درخواست رو آشوب کرد :)

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    اره منم با اون همه کینه از مهراب تخت تاثیر عشقش قرار گرفتم😁💙💙

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    گول خوردیم 😂🤦🏻

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره مهراب خیلی تغییرها قراره داشته باشه🙃

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    ایشالله که آدم بشه😌💙💙

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ایشالا

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره دیگه از همه چیز باخبره

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    اهومم فقط ما هستیم که از اسم این محافظ فدا کار صد البته خواهر آشوب بی خبریم😁 خو خواهر من (منظور محافظ می باشد😌) یه خودی نشون بده ما بفهمیم اسم شما عزیزم محترم چیست😁😂💙💙

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بزودی خودش‌و نشون می‌ده همه‌مون سورپرایز می‌شیم😁

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    صدرا یه لول ازش بالاتره🤣🤣

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    آخ صدرا از درجه بی ادبی هم گذشته بچم😁😂💙💙

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😂👌🏻

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    حدیث عاشقتم خیلی ممنونم بابت پارت باحالی که گذاشتی فقط میتونم خسته نباشید بهت بگم چون واقعا پارت طولانی بود و من تورو واقعا درک میکنم که این حجم کار می تونه خستت بکنه🥹😘مرسی ازت چون هم پارتی که گذاشتی طولانی بود هم صد البته بش بسیار عالی بود خدایی خیلی خوبی تو مرسی ازت😘🌹🌹💙💙

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نگارِ قشنگم🥹❤️

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    قشنگی از خودته خوشگلم💖💙💙

    ۲ ماه پیش
  • ماهی

    0

    نمیدونم واقعا🤭🤷🏻 ♀️

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    می‌فهمیم بزودی😉

    ۲ ماه پیش
  • ماهی

    0

    محافظ یعنی خواهرش بهش گفت که از سیاست های زنونش استفاده کنه ببینیم اشوب میخواد چیکار میکنه تا مهراب رو تو دستش بگیره

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    سیاست‌های زنونه یعنی چی بنظرت؟😉😂

    ۲ ماه پیش
  • ماهی

    0

    حالامنتظر روزیم که برن کانادا و اونجا چه اتفاقاتی در انتظارشونه 🤨

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    اتفاقات مهم🔥

    ۲ ماه پیش
  • ماهی

    0

    چقدر ذوق کرد مهراب ازینکه اشوب نگرانش شده🥲🤌

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    انتظار نداشت😂

    ۲ ماه پیش
  • اَسماء

    0

    پس اون چیزی که دنبالش میگرده تو کاناداست خیلیم عالی

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ♥️

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    آخی خیلی قشنگ بود این پارت همه چیز هم آروم بود 💜🌸💜🌸 امیدوارم آرامش قبل از طوفان نباشه

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ❤️🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • Biti

    0

    اخی دلم شکست من شتک و تو دهن یه عالم انداختم🤣🤣

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    موفق باشی 🙂

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️