آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت نود :
درحالی که سرفه امونم نمیداد، ولی میمُردم اگه اخمهامو نشونِ چهرهی خندونش نمیدادم.
چطور جرئت میکرد راجع به عرفان اینطوری حرف بزنه؟
روبروی ساختمونمون توقف کرد. تکیهشو از صندلی گرفت و با باز کردن کمربندش، بطریِ آبو به طرفم گرفت و رو به منی که سرفهام هنوز آروم نگرفته بود، گفت:
- کُشتی خودتو! بخور اینو حالت جا بیاد.
چارهای نداشتم. بطری رو از دستش قاپیدم و یه
مطالعهی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶ دقیقه پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

معصومه
0آشوب جان کل اون بسته رو هم بخوری اثر نمیکنه باور کن، تو دیگه قراره لهراسبی کوچولو رو به دنیا بیاری ببین کی گفتم