پارت نود و دوم :

| راوی |
مشتش را مملوء از آب سرد کرد و روی صورتش پاشید.
بعد از آن گافی که میان خواب و بیداری داده بود، نمی‌دانست دقیقاً با چه بهانه‌ای سوتی‌اش را برطرف و توجیه کند.
مهراب را کوره‌ی آتش کرده و تحویل خانواده‌اش داده بود.
با آن اخم‌های درهم و چهره‌ای که کج‌خلقی‌اش را داد می‌زد، پشت میز غذاخوری نشسته و منتظر آمدن آشوب بود.
آشوبی که بهتر بود اعتراف کند بعد از آن گندی که زده

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پدرجون در رمان آشوب پدرجون
تصویر شخصیت همتا در رمان آشوب همتا
تصویر شخصیت مهام و مهتا در رمان آشوب مهام و مهتا
تصویر شخصیت عرفان در رمان آشوب عرفان
تصویر شخصیت آشوب در رمان آشوب آشوب
تصویر شخصیت مهراب در رمان آشوب مهراب
تصویر شخصیت آنیل در رمان آشوب آنیل
تصویر شخصیت سیاوش در رمان آشوب سیاوش
تصویر شخصیت الهام در رمان آشوب الهام
تصویر شخصیت ارغوان در رمان آشوب ارغوان
تصویر شخصیت مادرجون در رمان آشوب مادرجون
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    بیچاره آشوب عزیزم 🥺

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    دل‌مون سوخت براش🙂آشوبِ مغرور کجا ‌و آشوبِ مظلوم این پارت کجا

    دیروز
  • محرابی

    0

    ممنونم عالی مثل همیشه. ای غزل نامرد این بیچاره چیکار کنه مهراب کشته مامانتونو.الهی بگردم من آشوب به چه روزی افتادی که برای دیدن عشقت به پای این واون میفتی😔

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بچه‌م خار و خفیف شد...هرچند که عشق این چیزا حالیش نیست

    دیروز
  • سارا

    0

    از اولش نه رابطش با مهراب و قبول داشتم نه عرفان رو نمیدونم دلم صاف نمیشه ولی دوستی ده ساله و عشقش به عرفان هم پاکه و هم مهراب خالصانه دوسش داش ولی روشش اشتباه بود 💚

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    الان به نقطه‌ای رسیده که باید یه تصمیم درست بگیره برای حفظ کردن امنیت اطرافیانش

    دیروز
  • مبینا

    0

    امیدوارمم عرفان اومده باشه جلوی در ، و دیگ دل همو نشکنن.. قشنگش کن حدیث جوونی

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    اگه بیاد همینجا همه‌ی دلخوریا تموم می‌شه و عالی. ولی اگه نیاد...

    ۲ روز پیش
  • ماهی

    0

    ته دلم اصلا دلم نمیخواد بیااد و اینکه درواقع تو پارتای قبل گفته بود که مهراب اینجا خودش یه قربانیه اگه جلوتر بریم و اشوب بفهمه شاید بتونه با مهراب کنار بیاد

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    دوست داری عرفان نیاد؟

    دیروز
  • نیلا

    0

    با دیدن کی😭

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    فردا متوجه می‌شیم

    دیروز
  • ماهی

    0

    مهراب😌😌🤷🏻 ♀️

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    طرفدار مهراب شدی‌ها😂

    دیروز
  • سارا

    0

    این که شانس نداره یا غزله یا مهراب غیب شده اومده 💚

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    امروز می‌فهمیم

    دیروز
  • نگار

    5

    میگماا نمی خوام بی انصافی بکنماا از نظر شما عشق مهراب قوی تر نیست مهراب برا آشوب همه کار کرده و خب می کنه اصلا دوست ندارم اینو بگماا ولی دارم از عرفان دل سرد میشم خب به هر حال آشوبم گناه داره بچم عرفانم درسته داغ دیدی اما دلیل نمیشه با این کاراش غرور آشوب به بشه یا غزل اینجور برخورد کنه🙃💙💙

    ۲ روز پیش
  • نگار

    2

    من خیلی عرفان و آشوب رو دوست دارم اما خب چرا عرفان اینجوری می کنه حداقلش اینکه بره رو در رو با آشوب حرف بزنه خدایی نمی دونم چی بگم ولی عرفان یکمی تاکید میکنم یکمی داره تند می ره خو ۱۰سال آشنایی کم نیست عشق کم نیست آشوب بخاطرش غرورش رو خورد کرد پیش سامان اونم آشوبب خیلیی ها حالا نوبت عرفانه💙💙

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    گل گفتی بخدا 👌🏻👏🏻اون عشق ده ساله‌اش نباید به همین سادگیا فروکش کنه، که اگر با همین فرمون ادامه بده بعید می‌دونم دیگه امیدی به رابطه‌شون باشه

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    ولا بخدا ده سال کم چیزی نیست حالا اگه آشوب مقصر مرگ ژیلا بود یا دلش میخواست اون زن بمیره یه چیزی آخه عرفان حال آشوب رو اون شب دید چه ربطی به بچم داره💙💙

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    شاید رفته رفته به این نتیجه برسیم که اگه مهراب اون شب توی دفتر اون کارو نمی‌کرد، شاااید عشقش به چشم آشوب می‌اومد، ولی الان و به این شکل به هیچ وجه...عرفانم بنظرم داره زیاده‌روی می‌کنه، اوکی خب مادرت رو از دست دادی ولی این بچه بازیا دیگه واسه چیه؟

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    حدیث توم دلت پره ازشا🤣🤣نه ولی خدایی اره نمی بینه آشوب چی می کشه واقعا اگه عاشق واقعیه باید بره حداقل بگه آه عشقم گریه نکن خدایی مگه اون نمی گفت طاقت گریتو ندارم الآنم باید بیاد دیگه گناه داره آشوب بچم💙💙

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره ازش حرص دارم😂💔

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    حالا یکم دیگه هم صبر کنیم ببینیم چی می‌شه

    ۲ روز پیش
  • ماهی

    0

    دقیقا مهراب بخاطر اشوب هرکاری میکنه این عرفان بود که با وجود اینکه مهراب رو میشناخت با اشوب رفت اشوب اصرار کرد به برگشتن این عرفان بود که قبول نکرد و برناما خارج رفتن داشت توی مرگ ژیلا بیشتر عرفان مقصر بود

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    وسلام

    دیروز
  • اَسماء

    0

    چه التماسی میکنه خانم وکیل با جذبه آخی سامان چه دل پاکی داره

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    عشق، خانم وکیل رو نابود کرد

    دیروز
  • فاطمه ❤️

    1

    بچم آشوب اشکمو درآورد 😭😭 خیلی دلم سوخت براش. حتماً غزل اومده آشوب رو دک کنه🥺😔 عرفان خیلی بد داره با دختر بی گناهمون تا می کنه

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    جا داره بگم لعنت به غزل که جلوی دیدارشون رو می‌گیره

    ۲ روز پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    فک کنم بعد دیداری که ناکام میمونه سرنوشت آشوب و عرفان ازهم جدا میشه ؟!😔

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نه هنوز نمی‌شه این‌و گفت

    ۲ روز پیش
  • salma

    1

    آشوب تو تهش مال مهرابی حالا تا میتونی برای عرفان بی لیاقت زار بزن.مهراب حتی گریه کردنتو نمیخواد بعد تو برای عرفان التماس میکنی؟ایی

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چی بگم والا..‌.مهراب فعلاً قابل بخشش نیست، عرفانم که معلوم نیست چش شده اصلاً، صبور باشیم تا پارت‌های بعدی ببینیم چه اتفاقی خواهد افتاد

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    میگم اینی که اومد عرفان بود دیگه درسته امیدوارم برخورد بدی نکنه💙💙

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    امیدوارم عرفان باشه

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    منم امیدوارم چون آشوب شاید ازش ناراحت بشه و دلش بشکنه💙💙

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    و ازش دلسرد بشه...

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    حدیث خیلی خیلی مرسی ازت خسته نباشی عزیزم پارت خیلی خوبه بود هر چند یکمی برا آشوب بغض کردم ولی واقعا خب بود ممنونم ازت گلم🥹🥹💙💙

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مائم ناراحت شدیم واسه آشوب، خواهش می‌کنم ♥️

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    اهومم آشوب تو این پارت بنظرم خیلیی مظلوم بود کسی مثل آشوب با اون همه غرور اینجوری زار زد حتی میخواست به پای سامان بیفته🥺💙💙

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    زور عشق همیشه به غرور می‌چربه، تا بوده همین بوده :)

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    غزل چرا اینجوری می کنه عرفان چرا اینجوری می کنه بلاخره داغشون سرد نشد؟درک میکنم مادرشون رو خیلی دوست داشتن اما آشوبم گناه داره بخدا🥺💙💙

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چقدر آشوب مظلوم بود توی این پارت💔

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    موافقم باهات شدید💙💙

    ۲ روز پیش
  • Biti

    1

    خیلی زیاد درک میکنم آشوب و اینکه از عشقت دور باشی و اینکه بدترین دردی که میسوزونتت اینه که اون خود عشقت هست که پست زده نه چیزی،منم همیشه وقتی میخاستم داداشم و صدا بزنم یا بقیه ی فامیل و اشتباهی میگفتم امیر،🎀🥹🤣❤️ 🩹💔

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خیلی غمگینه اینجوری 🙂💔

    ۲ روز پیش
  • نفس

    1

    آشوب جان دل ماهم کباب کردی که تو دختر ولی با این کارت فکر میکنی که مهراب چه بلایی سر عرفان میاره

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مظلومیت آشوب توی این پارت دل همه‌مونو خون کرد💔🙂مهرابم کاش نفهمه...

    ۲ روز پیش
  • نفس

    1

    نمیشه فقط همین یه بار مهراب چیزی نفهمه حدیث جون بخدا دلم براش آتیش گرفت گناه داره 😞😞

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ببینیم چی می‌شه توی پارت بعدی

    ۲ روز پیش
کپی شد!