آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت نود و هشتم :
| آشوب |
الحق که اون پیراهن زرشکی و شلوارِ راستهی استخوانی رنگ، حسابی به تنش نشسته بود و هیکل ورزشکاریشو قشنگ به رخ میکشید.
انصافاً خوش چهره هم بود.
چشم و ابرو مشکی، ریشهای مرتب و یکدست، قد بلند، هیکل روفرم و حتی تن صدای بم و دلنشینی که داشت.
با بازوم به درب تکیه داده بودم و مشغول نگاه کردن به مهرابی که داشت یه ادکلن مردونهی معروف رو تبلیغ میکرد.
هر از گاهی هم نگاه
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
پارت بعدی رو بخون😉
۷ روز پیشسهیل۳۰
1وای چه وحشتناک اون سایه هه چی چی بود؟
۲ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
تو پارت بعدی متوجه میشی
۲ هفته پیشسارا
1وایی من نمیخوام تموم شه مهراب میمیره ؟
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
شاید
۳ هفته پیشنسترن
0ممکنه روح باباش بوده باشه
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره
۳ هفته پیشاَسماء
0واو چه هیجان انگیز بالاخره مهراب متوجه نیروش شد
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره
۳ هفته پیشنگار
1هَن؟؟چی شد؟؟ چی بود؟؟مهراب چی شد؟؟گیج شدم این چی بود؟؟آها نکنه روح لهراسبی (شیطان واقعیه قضیه)بود که از بدن مهراب بیرون اومد اره؟وایی خدا من تا پارت بعد میمیرم از فضولی💙💙
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
توی پارت امروز میفهمیم 🤍
۳ هفته پیشنگار
0واقعا براش مشتاقم😃💙💙
۳ هفته پیشنگار
0حدیث خیلی پارت قشنگی بود ایول بخصوص آخرش که واقعا گذاشتی مون تو خماری خسته نباشی گلم 🫠💙💙
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
فدات
۳ هفته پیشنگار
0قربونت عزیزم 🥰🌹💙💙
۳ هفته پیشراز
3کاشکی آشوب دل به دل مهراب بده عرفان هم گناه داره ولی مهراب از بد برگشته ک خوب بشه و به نظرم بااینکه خیلی سخته آشوب بهش ی فرصت بده خیلی خوب میشد.چون خدا هم به بنده های بدش فرصت میده کاشکی ماهم از این خصوصیت خدا بهره ببریم و یاد بگیریم ک فرصت دادن بعضی وقتا بد نیست
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چه حرف قشنگی زدی👏🏻👌🏻
۳ هفته پیشمعصومه
2یعنی کل پارت دلم ریش شد با زخم دست آشوب، هی داشتم تصورش میکردم، بذار بگذرم ازش چون هر چی بیشتر میگم بدتر ریش میشه دلم،اون سایه چی بودد؟ نکنه همون نیروی شیطانی بود که فرار کرد؟
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
هعی ببخشید قربون دلت بشم🫠 اون تیکهی آخر پارت هم فردا مشخص میشه که اون سایه سیاه چی بود
۳ هفته پیشماهی
1احتمالا روح باباش بوده که تو بدن مهراب بوده و الان رفته
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
احسنت👏🏻
۳ هفته پیشماهی
1انقدر ذووق میکنم وقتی حدسام درست درمیااد🤣🤣
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
هیچوقت به حرفهای من اعتماد نکن🤝
۳ هفته پیشماهی
1اصلا یجوری زدی تو ذوقم..🥺💔
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چرااا؟ از بچهها بپرسی همهشون بهت میگن نباید به حرفهای من اعتماد کرد😂امروز یه چیز میگم فردا یه چیز دیگه
۳ هفته پیشلیلا
2الحق حدیث همیشه سوپرایزمون کردی 😂😂 الان فقط من دو چیز میخوام اولی آشوب حامله نشه دومی با عرفان باشه این عرفان بیاد سر عقل زودتر خودشو جمع کنه 🫠🫠
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قربونت😂♥️ چشم😁
۳ هفته پیشآمنه
1بانو نمیدونم چرا ولی احساس میکنم کلا مهراب پسر لهراسبی نباشه
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
اینم احتمال داره
۳ هفته پیشBiti
0چرا روح باباش باید تو بدن مهراب باشه اخه؟واسه اینکه مهراب از اون نیروی شیطانی نجات پیدا کنه؟
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بزودی متوجه میشیم
۳ هفته پیشفاطمه ❤️
1روح خبیث لهراسبی از بدنش فرار کرد🤔یعنی الان مهراب آزاد شد ؟
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
امروز میفهمیم 😉
۳ هفته پیشآمنه
1مهراب گناه داره فکر نمی کردم روزی چنین کامنتی بزارم ولی خدایی دیگه بی عدالتی میشد اگه برای عشق مهراب دل نسوزونم امیدوارم بلایی سر مهراب نیاد انگار اون روح خبیث از بدنش رفته و حالا مهراب بی سپر بر دیوار کوبیده شده پارت عالی
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
دقیقا :)
۳ هفته پیشنفس
1یعنی اون روح شیطانی از مهراب جدا شد 😳😳
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره انگاری
۳ هفته پیشفاطمه
1حتما 👻 روح شیطانی بود که رفته بود توی جلد محراب عالی بود عزیزم 😍
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ممکنه عزیزم، تشکر♥️
۳ هفته پیشابی
0وای به هرحال هرچیزی که باشه من به نویسنده اعتماد دارم و عالی می نویسد
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
عزیزمی♥️
۳ هفته پیشابی
1شاید همون انرژی شیطانی. [[روح پدر مهراب]]که ازش خارج شده.ولی سوال این روح خارج شده کجا میره؟؟
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بله شاید، خواهیم فهمید
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

یه بنده خدا
0آوو چیشدد؟کاشکی که اون سایه ای که ازش خارج شد روح باباش میبود و دست از سرمون بر میداشتت