آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت هفتاد و چهارم :
نفسنفس میزدم و به پاهام التماس میکردم که من رو جلوتر ببرن؛ جلوتر و دورتر از جفتم، دورتر از خونهی جدیدم. همینطور که وارد جنگل میشدم، یه قطره اشک از گوشهی چشمم سرازیر شد وقتی به چیزهایی که داشتم پشت سرم میگذاشتم فکر میکردم، اما سریع و با عصبانیت پاکش کردم؛ وقت نداشتم برای خودم دلسوزی کنم، یه ماموریت داشتم که باید روش تمرکز میکردم.
بخاطر دردِ شدیدی که توی پهلوم می
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
