آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت شصت و هفتم :
دستام رو از دستِ ساروس بیرون کشیدم و گذاشتم روی پام: «اون... اون من رو میخواد ساروس. گفت اگه با پای خودم و با رضایت برم پیشش، بقیه رو آزاد میکنه. گفت اگه نرم، انقدر از اعضای گله میدزده تا بالاخره تسلیمِ خواستهاش بشیم.»
اتاق برای لحظاتی توی سکوت مطلق فرو رفت؛ تنها صدایی که میاومد تیکتاکِ ساعتِ بالای شومینه بود. فکر کنم ۳۰ ثانیه طول کشید (من تیکتاکها رو شمردم) تا اینکه یهو
لطفا صبر کنید...

مارال
0اره میتونه جلوش رو بگیره