آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت شصت و نهم :
لیرا آهی کشید و دستم رو گرفت و من رو سر جام میخکوب کرد: «این بهترین کاره ساروس. اینطوری هیچکس به خاطر من آسیب نمیبینه. این... آدمها... نه تنها برادرت و بقیه اعضای گله، بلکه پدر و مادر من رو هم آزاد میکنن. این کمترین کاریه که میتونم بعد از این همه سال عذاب کشیدنشون انجام بدم.» لحن صدایش پر از درد بود.
با دندونهای کلیدشده و تا جایی که میتونستم با لحن کنترلشده گفتم: «نه. نه،
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
