آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت هفتاد و هشتم :
از زبان ساروس
۲۴ ساعت از وقتی که جفتم و بتام رو دزدیده بودن میگذشت و من داشتم دیوونه میشدم. خوابیدن رو برای خودم ممنوع کرده بودم و فقط وقتی چیزی میخوردم که مادرم مجبورم میکرد؛ تمام تمرکزم روی این بود که همهشون رو برگردونم.
باید حدس میزدم که لیرا یه چنین کاری میکنه. از وقتی که دربارهی اولتیماتوم اون غریبه بهم گفت، میتونستم توی چشماش ببینم که میخواد خودش رو تحویÙ
لطفا صبر کنید...
