آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت شصت و چهارم :
با گیجی نگاش کردم. یه لحظه نفهمیدم با کیه؛ حتی نزدیک بود پشت سرم رو نگاه کنم ببینم کسی هست یا نه، تا اینکه بالاخره مغزم لود شد و فهمیدم منظورش منم. من الان "لونای" این گله بودم.
آروم سر تکون دادم و سعی کردم موهای نامرتبی که بابت عرق به پیشونیم چسبیده بود رو کنار بزنم. اون غریبه چشمای آبیِ مهربونی داشت؛ نگاهش ترسناک نبود، بلکه پر از احترام بود. همین یه ذره اطلاعات بهم اعتمادبهنفس دا
لطفا صبر کنید...
