آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت شصت و سوم :
از زبان لیرا
با عرق سرد از خواب پریدم؛ دانههای عرق از پیشونیم سرازیر شده بود و لای موهام میرفت. به اطرافم نگاه کردم؛ روی یه تختِ خیلی راحت دراز کشیده بودم، کفشام پام نبود و پتو رو تا روی شونههام بالا کشیده بودن. پتو رو زدم کنار تا شاید بدنِ پر از آدرنالینم یکم خنک بشه. نیمخیز شدم تا ببینم کجام.
اتاق تاریک بود چون پردههای ضخیم رو کشیده بودن، ولی تا جایی که میفهمیدم کسی پ
لطفا صبر کنید...
