پارت شصت و دوم :

اعلام کردم: «لیرا باید بریم. همین الان!»
از جا پریدم و دست لیرا رو هم کشیدم و با تمام سرعت دویدیم سمت خونه‌ی پدر و مادرم. تنها چیزی که می‌فهمیدم این بود که برادرم به مشکل خورده؛ هیچ‌کس حاضر نبود پشتِ پیوندِ ذهنی چیز دیگه‌ای بهم بگه، که این خودش نگران‌کننده‌تر از خودِ خبر بود.

لیرا که پشت سرم می‌دوید و از واکنشِ یهوییِ من شوکه و کمی وحشت‌زده بود، پچ‌پچ کرد: «ساروس چی شده؟»

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت لیرا در رمان آلفای من لیرا
تصویر شخصیت ساروس در رمان آلفای من ساروس
تصویر شخصیت خاویر در رمان آلفای من خاویر
تصویر شخصیت دیمن در رمان آلفای من دیمن
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلا

    1

    به نظر من اره خداکنه لیلا نگیرن

    ۴ ماه پیش
  • لیلا

    1

    به نظر من اره خداکنه لیلا نگیرن

    ۴ ماه پیش
  • دختر ابلیس

    1

    خب خب خب و اینگونه است که لیرا به کمک ساروس می آید

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️