آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت شصت و دوم :
اعلام کردم: «لیرا باید بریم. همین الان!»
از جا پریدم و دست لیرا رو هم کشیدم و با تمام سرعت دویدیم سمت خونهی پدر و مادرم. تنها چیزی که میفهمیدم این بود که برادرم به مشکل خورده؛ هیچکس حاضر نبود پشتِ پیوندِ ذهنی چیز دیگهای بهم بگه، که این خودش نگرانکنندهتر از خودِ خبر بود.
لیرا که پشت سرم میدوید و از واکنشِ یهوییِ من شوکه و کمی وحشتزده بود، پچپچ کرد: «ساروس چی شده؟»
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

لیلا
1به نظر من اره خداکنه لیلا نگیرن