آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت شصت و پنجم :
گلوم رو صاف کردم و یه نفس عمیق کشیدم تا خودم رو کنترل کنم. «خب... من فقط اون رو دیدم، هیچکدوم از گرگهای دیگهای که دزدیده شده بودن اونجا نبودن.» در حالی که با انگشتام بازی میکردم (عادتی که وقتی استرس دارم ولکنم نیست)، ادامه دادم: «به یه صندلی بسته بودنش و بدجوری کتکش زده بودن. سعی کردم... سعی کردم یه جوری بهش کمک کنم ولی... بیهوش بود و اصلاً عکسالعملی نشون نمیداد.»
سرم رو اندا
لطفا صبر کنید...

بهار
2کار دیمن هست باید حسابش رو برسی ساروش