آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و شصت و یک :
چکاوک هم به خنده افتاد. نگاه آرمین ثانیهای مات خندههای او شد و زمزمهی آرامش به گوش دخترک رسید.
_ گفتم که مشکلات بینمون خیلی زیاده.
_ میتونم تا صبح همینجا بشینم و به گلایههات گوش بدم...
آرمین قدمی عقب رفت و باز لبهی حوض نشست.
_ یه روزی تو حیاط بیمارستان بهم اطمینان دادی که قراره مال من بشی... من رو ابرا بودم چکاوک اما یهو با سر خوردم زمین...
سرش را سمت درختهای نارنج د
لطفا صبر کنید...
