پارت صد و شصت و یک :

چکاوک هم به خنده افتاد. نگاه آرمین ثانیه‌ای مات خنده‌های او شد و زمزمه‌ی آرامش به گوش دخترک رسید.
_ گفتم که مشکلات بینمون خیلی زیاده.
_ می‌تونم تا صبح همین‌جا بشینم و به گلایه‌هات گوش بدم...
آرمین قدمی عقب رفت و باز لبه‌ی حوض نشست.
_ یه روزی تو حیاط بیمارستان بهم اطمینان دادی که قراره مال من بشی... من رو ابرا بودم چکاوک اما یهو با سر خوردم زمین...
سرش را سمت درخت‌های نارنج د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️