آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و هفتاد و هشتم :
میترسید عزیز سر برسد. عقب کشید اما نگاه خیرهش را از روی او برنداشت.
گونههای چکاوک زیر نگاه خیرهی او رنگ گرفت و سرش را پایین انداخت. صدای آرام سلام گفتنش، لبخند روی صورت آرمین نشاند. هنوز هم خبری از عزیز نبود. با لبخند دست روی گونهی گل انداختهی او کشید.
_ سلام...
از لای در نیمه باز، سرکی به داخل اتاق کشید.
_ خوابه؟
چکاوک آرام سر تکان داد و آرمین بیتاب پرسید:
_ نمیâ€
لطفا صبر کنید...

شادان
0چقد حال خوبشون دیدنیه 🤩🤩