پارت صد و هفتاد و هشتم :

می‌ترسید عزیز سر برسد. عقب کشید اما نگاه خیره‌ش را از روی او برنداشت.
گونه‌های چکاوک زیر نگاه خیره‌ی او رنگ گرفت و سرش را پایین انداخت. صدای آرام سلام گفتنش، لبخند روی صورت آرمین نشاند. هنوز هم خبری از عزیز نبود. با لبخند دست روی گونه‌ی گل انداخته‌ی او کشید.
_ سلام...
از لای در نیمه باز، سرکی به داخل اتاق کشید.
_ خوابه؟
چکاوک آرام سر تکان داد و آرمین بی‌تاب پرسید:
_ نمیâ€

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    چقد حال خوبشون دیدنیه 🤩🤩

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️