آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و هشتاد :
شهریار و سودابه با چند احساس متضاد و عجیب جلو رفتند. از رسیدن آرمین به رویای چندین سالهش شاد بودند و نبود سامان بیشتر از همیشه به چشمشان میآمد. با بغض و لبخند، آندو را دست به دست دادند و از هردو نفرشان خواستند باقی زندگی را به کام خود شیرین کنند و از لحظاتشان لذت ببرند. وقتی بالاخره همه خداحافظی کردند و رفتند، عزیز هم داروهایش را خورد، خستگی را بهانه کرد و خیلی زود به رختخواب رفت. ب
لطفا صبر کنید...
