آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و شصت و دوم :
سرش حسابی گرم کارش بود اما حواسش مدام پی چکاوک و نیلا میچرخید که روی تشک مخملی کوچکش، کنار بخاری به خواب رفته بود. چکاوک که خواب رفتن او مطمئن شد، بیصدا از جا برخواست و وارد آشپزخانه شد.
آرمین سری از روی تاسف برای خودش تکان داد و چشم از مسیر رفتن او گرفت. باید تمرکز میکرد تا بتواند هرچه زودتر تغییراتی را که مشتری برای نرمافزارش خواسته بود اعمال کند. فکرش حول خانهی پروانههای ر
لطفا صبر کنید...
