آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و هفتاد و هفتم :
صدای فین فین کردن بهارک باعث شد نیم نگاهی سمت او بیندازد. بهارک دستمال کاغذی را زیر پلکش کشید و لبهایش را به دندان گرفت تا صدای گریهش از اعترافات دردناک آرمین بلند نشود. خودش هم بغض داشت. به صورت سمانه خیره شد و با صدایی که میلرزید ادامه داد:
_ خاله من همونیم که میگفتی برات فرقی با چکاوک ندارم... همونی که هربار غذای مورد علاقهمو تو خونهت درست میکردی سهم منو میذاشتی کنار و می
لطفا صبر کنید...
