آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و شصت و پنجم :
دلتنگی امانش را بریده بود. چندباری هوس رفتن به روستا به سرش زد اما آخر هفته بود و خبر داشت که خانوادهی چکاوک به روستا رفتهاند. بهارک هم چند روزی آنجا ماندگار شده بود. بعد از برگشتن آنها از روستا هم سفارش سرویس خوابی که شهریار قبول کرده و صاحبش زیادی هم برای تحویل گرفتن آن عجله داشت، باعث شد مجبور شود تمام مدت کنار پدرش بماند تا سفارش مشتری به موقع آمادهی تحویل شود.
بالاخره روز
لطفا صبر کنید...
