پارت صد و شصت و پنجم :

دلتنگی امانش را بریده بود. چندباری هوس رفتن به روستا به سرش زد اما آخر هفته بود و خبر داشت که خانواده‌ی چکاوک به روستا رفته‌اند. بهارک هم چند روزی آن‌جا ماندگار شده بود. بعد از برگشتن آن‌ها از روستا هم سفارش سرویس خوابی که شهریار قبول کرده و صاحبش زیادی هم برای تحویل گرفتن آن عجله داشت، باعث شد مجبور شود تمام مدت کنار پدرش بماند تا سفارش مشتری به موقع آماده‌ی تحویل شود.
بالاخره روز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️