پارت صد و هفتاد :

مهران هم جلو آمد و سعی کرد سمانه را عقب کشیده و کنار عزیز بنشاند اما زن مانند سنگی سفت سر جایش ایستاده بود. نگاه چکاوک سمت آرمین چرخید و صدایش باز بلند شد. انگار عقده‌های دلش سر باز کرده و دیگر کسی قادر به ساکت کردنش نبود.
_ دیگه نمی‌خوام ساکت باشم. امشبم اگه حرفمو نزنم خفه می‌شم. این‌قدر نگفتم و زدم توی سر خودم و دلم که قلبم درد می‌کنه. بذار مادرم بدونه با تحمیل خواسته‌ش چه بلایی سرم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مرجان

    1

    مرسی مهتاب جون؛ امروز کلی پارتِ قشنگ برامون فرستادی؛خسته نباشی گُل؛ من که همیشه ازخوندنشون لذت میبرم😍 وخیلی هم خوشحال شدم که چکاوک بلاخره تونست ترس رو از خودش دور کنه و همراهِ آرمین برای رسیدن به خواستش بجنگه👌💪 بوس بِ صورت ماهت😘

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از همراهی شما قشنگم😍 خوشحالم که قصه به دلتون نشسته💜🦋

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️