آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و هفتاد :
مهران هم جلو آمد و سعی کرد سمانه را عقب کشیده و کنار عزیز بنشاند اما زن مانند سنگی سفت سر جایش ایستاده بود. نگاه چکاوک سمت آرمین چرخید و صدایش باز بلند شد. انگار عقدههای دلش سر باز کرده و دیگر کسی قادر به ساکت کردنش نبود.
_ دیگه نمیخوام ساکت باشم. امشبم اگه حرفمو نزنم خفه میشم. اینقدر نگفتم و زدم توی سر خودم و دلم که قلبم درد میکنه. بذار مادرم بدونه با تحمیل خواستهش چه بلایی سرم

لطفا صبر کنید...

مرجان
1مرسی مهتاب جون؛ امروز کلی پارتِ قشنگ برامون فرستادی؛خسته نباشی گُل؛ من که همیشه ازخوندنشون لذت میبرم😍 وخیلی هم خوشحال شدم که چکاوک بلاخره تونست ترس رو از خودش دور کنه و همراهِ آرمین برای رسیدن به خواستش بجنگه👌💪 بوس بِ صورت ماهت😘