پارت صد و هفتاد و دوم :

دستی به صورتش کشید و با صدایی که اثری از عجز دقایق قبل در آن نبود، محکم جواب پدرش را داد.
_ درستش می‌کنم بابا. نمی‌ذارم این جوری بمونه.
_ می‌دونم که از پسش برمیای. جایی نرو من و مامانت داریم میایم خونه‌ی عزیز. خیلی نمونده برسیم.
تماس را با خداحافظی کوتاهی قطع کرد و داخل رفت. هودی سیاهش را از سرش بیرون کشید. دست‌هایش یخ زده بودند. آن‌ها را بالای بخاری نگه داشت و نگاهش را از همان‌Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    چقر گناه دارن واقعا ولی از حق نگذریم خیلی قبول همچین چیزی سخته ..نشدنی نیست ولی خب سختهه

    ۳ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    واقعا سخته و خیلی باید عاشق باشی که بتونی باهاش کنار بیای

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️