آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و هفتاد و دوم :
دستی به صورتش کشید و با صدایی که اثری از عجز دقایق قبل در آن نبود، محکم جواب پدرش را داد.
_ درستش میکنم بابا. نمیذارم این جوری بمونه.
_ میدونم که از پسش برمیای. جایی نرو من و مامانت داریم میایم خونهی عزیز. خیلی نمونده برسیم.
تماس را با خداحافظی کوتاهی قطع کرد و داخل رفت. هودی سیاهش را از سرش بیرون کشید. دستهایش یخ زده بودند. آنها را بالای بخاری نگه داشت و نگاهش را از همانØ

لطفا صبر کنید...

شادان
0چقر گناه دارن واقعا ولی از حق نگذریم خیلی قبول همچین چیزی سخته ..نشدنی نیست ولی خب سختهه