آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و شصت و هفتم :
ساعتی بعد، نیلا در آغوش چکاوک غرق خواب بود. تمام حواس آرمین به آن مادر و دختر بود که عزیزترین داراییاش در این دنیا شده بودند. آرام رانندگی میکرد تا خواب خوش دخترک نپرد و خودش هم بیشتر از عطر حضورشان لذت ببرد. نگاهش به آویز پروانهی مقابل آینه افتاد. کنار چکاوک همان پروانهای بود که بعد از پشت سر گذاشتن مشکلات فراوان، پیلهای که جبر روزگار دورش تنیده بود را شکافته و حالا در کاملتری
لطفا صبر کنید...
