آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و هفتاد و ششم :
مهران قلوپی از دمنوشش خورد و با لحنی عادی گفت:
_ چه خبر آرمین جان. دلمون برات تنگ شد پسر، بیمعرفت شدی!
بهارک خیلی زود از مقابلش کنار رفت و آرمین صاف سر جایش نشست.
_ شرمندهتونم. به هر حال شرایط یه جوری بود که رفت و آمد منم محدود شده بود... از این به بعد ایشالا هستم در خدمتتون!
سمانه لیوانش را روی میز گذاشت و طعنه زد:
_ آره دیگه، شرایط بازم واسه حرفِ نشدنی زدن تو محیا شده و برگش
لطفا صبر کنید...
