پارت صد و هفتاد و ششم :

مهران قلوپی از دمنوشش خورد و با لحنی عادی گفت:
_ چه خبر آرمین جان. دلمون برات تنگ شد پسر، بی‌معرفت شدی!
بهارک خیلی زود از مقابلش کنار رفت و آرمین صاف سر جایش نشست.
_ شرمنده‌تونم. به هر حال شرایط یه جوری بود که رفت و آمد منم محدود شده بود... از این به بعد ایشالا هستم در خدمتتون!
سمانه لیوانش را روی میز گذاشت و طعنه زد:
_ آره دیگه، شرایط بازم واسه حرفِ نشدنی زدن تو محیا شده و برگش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️