آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و هفتاد و چهارم :
دستی روی پای سپهر زد و با ناراحتی پرسید:
_ اون که تقصیری نداشته! میخوای من باهاش حرف بزنم؟
سپهر سر بالا انداخت و نفسش را عمیق بیرون داد.
_ میبرمش یه مدت دور باشه، اوضاعش روبهراه بشه، برمیگردیم. حق میدم بهش، درسته پدرش خیلی بد کرد اما هرچی باشه پدرشه. براش سخته که میبینه با دستای خودش پدرشو فرستاده اون تو. از اون طرف غصهی سامان و عذابی که این همه سال همهی ما کشیدیم. خیل
لطفا صبر کنید...
