آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و چهل و ششم :
آمده بود تا با عزیز حرف بزند و از او مشورت بگیرد اما بازهم همان جلوی در غافلگیر شده بود. این بار راه فراری هم نداشت. در عمل انجام شده قرار گرفته و چارهای جز همراهی با آنها پیدا نکرده بود. با دلش که تعارف نداشت، عطر حضور این دختر دیوانهش میکرد. او را برای خودش میخواست و بعد از این همه انتظار و عذاب، به نظرش این رسیدن حقش بود اما هنوز هم وحشت از حضور نوزاد، دست و پاهایش را در هم گره زده
لطفا صبر کنید...
