پارت صد و چهل و هفتم :

نفس عمیقی کشید و ریه‌هایش پر شد از بوی تند الکل و دارو. سرش را آرام و بی‌اراده تکان داد و سمت اتاقی که صدای گریه‌ی نوزاد هنوز هم از آن‌جا شنیده می‌شد، راه افتاد. نفسش تنگ شده بود. قلبش از سنگ هم اگر بود، با شنیدن صدای گریه‌های دردناک نوزادی پنج، شش ماهه، نفسش بند می‌آمد. حالا که نه قلبش سنگی بود و نه نوزاد غریبه، انگار کسی قصد کرده بود جانش را از دهانش بیرون بکشد. تازه داشت به این باور م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️