آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و چهل و هفتم :
نفس عمیقی کشید و ریههایش پر شد از بوی تند الکل و دارو. سرش را آرام و بیاراده تکان داد و سمت اتاقی که صدای گریهی نوزاد هنوز هم از آنجا شنیده میشد، راه افتاد. نفسش تنگ شده بود. قلبش از سنگ هم اگر بود، با شنیدن صدای گریههای دردناک نوزادی پنج، شش ماهه، نفسش بند میآمد. حالا که نه قلبش سنگی بود و نه نوزاد غریبه، انگار کسی قصد کرده بود جانش را از دهانش بیرون بکشد. تازه داشت به این باور م
لطفا صبر کنید...
