آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و پنجاه و ششم :
سمانه اما بیتوجه به چکاوکی که غرق خواب بود و کودکی که ممکن بود بترسد، صدایش را بالا برد.
_ پس واسه همین من از دیروز بیخبرم از حال این بچه! تو باز فیلت یاد هندستون کرده و به دختر من یاد دادی پنهون کاری کنه!
چکاوک گیج و منگ سر جایش نشست. شال دور گردنش پیچیده و موهای سیم تلفنیاش آشفته شده بود. درست همان حالتی که در نگاه آرمین، زیباترین آشفتگی جهان بود. چکاوک نگاه ماتش را از صورت عصباÙ
لطفا صبر کنید...
