پارت صد و چهل و نهم :

چرخید تا برود که آرمین آخرین تلاشش را هم کرد.
_ تو این وضعیت چه حرفی بزنم باهاش آخه عزیز؟
شیرین خاتون بار دیگر روی پنجه‌ی پا چرخید و با حرص گفت:
_ حرف نزن! پیشش که می‌تونی بمونی! پشتش که می‌تونی وایسی! شوهر بی‌لیاقتش عرضه نداشت پشت زن و بچه‌ش باشه، تو داری؟
با یادآوری مهرداد، حس کردی سیخ داغی داخل سینه‌ش فرو رفته. سرش را پایین انداخت و آرام زمزمه کرد:
_ دارم...
عزیز سری ت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️