آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و شصت :
چشمهای چکاوک به آنی پر شد. او خوب میدانست وقتی آرمین از نداشتههایش حرف میزند، چقدر معیارش بزرگ و پر از حسرت است. جملهش جوری بود که خوب میدانست ادامهش نمیتواند به زیبایی شروعش باشد.
_ جملهت اما داره...
آرمین سری تکان داد و صدایش خش برداشت.
_ مشکلات بینمون خیلی زیاده... شایدم درستترش اینه که بگم مشکلات من خیلی خیلی زیاده...
چکاوک دست جلو برد و دست او را گرفت. هنوز هم
لطفا صبر کنید...
