آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و چهل و چهارم :
عقب عقب رفت و روی لبهی سیمانی حوض نشست. سرش را پایین انداخت. صدای گریه قطع شده بود اما نفس هنوز هم در سینهش سنگینی میکرد. دلش داخل رفتن و دیدن آنها را میخواست و نمیخواست. خودش هم نمیدانست چه میخواهد. هربار با فکر کردن به این که آن نوزاد، حاصل شبی عاشقانه میان چکاوک و آن مرد بوده، خون در رگهایش میجوشید و نفسش تنگ میشد. دلش میخواست سرش را به دیوار بکوبد تا تجسم یکی شدن چکاو
لطفا صبر کنید...
