پارت صد و چهل و چهارم :

عقب عقب رفت و روی لبه‌ی سیمانی حوض نشست. سرش را پایین انداخت. صدای گریه قطع شده بود اما نفس هنوز هم در سینه‌ش سنگینی می‌کرد. دلش داخل رفتن و دیدن آن‌ها را می‌خواست و نمی‌خواست. خودش هم نمی‌دانست چه می‌خواهد. هربار با فکر کردن به این که آن نوزاد، حاصل شبی عاشقانه میان چکاوک و آن مرد بوده، خون در رگ‌هایش می‌جوشید و نفسش تنگ می‌شد. دلش می‌خواست سرش را به دیوار بکوبد تا تجسم یکی شدن چکاو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️