آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و پنجاه و سوم :
چکاوک به خنده افتاد. زیر لب «دیوانه»ای نثار او کرد و سمت کبابها رفت. آرمین با خنده پشت سرش ایستاد.
_ گشنهت نبود که!
چکاوک در ظرف آلومینیومی را باز کرد و بیحواس جواب داد:
_ شیر که میخوره ضعف میکنم.
با سکوت آرمین، انگار تازه متوجه حرفی که زده بود شد. برای لحظهای انگار سروین را مقابلش دیده بود که اینقدر راحت از شیر دادنش به نیلا گفته و حالا شرم به جانش افتاده بود. خجالت
لطفا صبر کنید...
