آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و پنجاه و یک :
لحظهای در سکوت به چشمهای او خیره ماند. خودش هم به خوبی نمیدانست از ترسهایش گذشته یا نه؟ نمیدانست با درد پس زده شدنش از سمت او، کنار آمده یا نه؟ اما یک چیز را خیلی خوب میدانست و آن هم این بود که نمیخواهد یک بار دیگر او را از دست بدهد.
با اطمینان پلک روی هم گذاشت و با لحن محکمی زمزمه کرد:
_ میگذریم. با هم از همه چی میگذریم. عزیز میگه زمان همه چی رو حل میکنه. من باور دارم ب
لطفا صبر کنید...
