آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و چهل و هشتم :
دقایق برایش به کندی میگذشت. یک دلش داخل اتاق و پیش بچه و نگرانی چکاوک بود و یک دلش مدام به پاهایش نهیب میزد که دلیلی برای آنجا ماندن ندارد. چشم از در باز اتاق گرفت و سمت خروجی بیمارستان راه افتاد. تازه وارد حیاط شده بود که با صدای سپهر، همانجا متوقف شد.
_ کجا آرمین؟
به عقب چرخید و نگاه مستأصلش را از صورت ناراضی عزیز گرفت و به چشمهای سپهر دوخت.
_ کاری ندارم اینجا!
سپهر دØ
لطفا صبر کنید...
