خلاصه رمان :
رمان آخرین پنجره هم هیچ اثر مهدیه سجده، داستان دیدار مردی است که ده سال از آرزوی دندانپزشکی و زندگی دلخواهش گذشت تا به خانوادهاش کمک کند. حالا او در کنار مهکامه به آینده امیدوار شده، اما یک تصمیم مالی پرریسک و بازگشت برادرش پندار، همهچیز را دوباره به خطر میاندازد.
دیدارِ پازَند، مردی که به خاطر برادرش ده سال از زندگی مورد علاقهاش جا ماند. مجبور به ترک دانشگاه و دست کشیدن از رشته مورد علاقهاش، دندان پزشکی، شد. رشتهاش که دوسال برایش از همه چیز زد تا روی تابلوی مطبش را خودش نصب کند. اما تمام رویایش در سن بیست سالگی با دست پندار، برادرش فرو پاشید. ده سال تمام کنار حاجی، پدرش هر مدل کاری را انجام داد تا بلکه از بین ستونهای خاکستری و نفس گیر شهر دودیِ تهران سر بلند کند و حالا....برای خودش داخل بازار تهران به جایی رسیده که حداقل میتواند به فردایش فکر کند. فردایی که کنار مهکامه رقم بخورد. دختری که از وقتی با او آشنا شد فهمید همان نقطه امن زندگیاش خواهد بود. حالا بعد از ده سال دیدار تنها چند پله تا رسیدن به زندگی مشترکی که برای ساختنش شب و روز تلاش میکرد، فاصله داشت. زندگیای که بعد از دیدن مهکامه برایش جدیتر از همیشه شد. شب و روز از همه چیزش زد تا بتواند در خودش ادارهی زندگی مشترک را ببیند. وقتی روی هرچیزی که داشت ریسک کرد و دست به واردات شمشهای نقره زد، خیال میکرد قرار است حسرتهایش رنگ واقعیت بگیرد؛ اما با بسته شدن گمرک و بالا رفتن ثانیهای دلار و تورم، زندگیاش روی سراشیبی تندی افتاد و پندار که ده سال با او قطع رابطه کرده و کینه عمیقی از برادرش به دل گرفته بود، به دیدنش آمد؛ ولی نه برای تجدید دیدار بلکه برای گفتن حقیقتهای تلخ! حقیقتهایی که ممکن بود دوباره تمام زندگی دیدار را از هم بپاشد!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 34
گلوی دیدار آوار شد و پماد را روی ساق پای او مالید و انگشتان ورم کرده پایش را ماساژ داد. -ننه شرمندتم. سرت داد زدم ولی تقصیری نداری! از همه چیت زدی و این ننه پیرت بازم ازت طلبکاره انگار ارث باباتو...ازت میخواد. ننه خرفتت رو میبخشی... . «این چه حرفیه ننه!» را تند و عصبی لب زد و نگاه خون کردهاش را ...
بروزرسانی در : ۲۰ ساعت پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 33
گوشه لبش را از این نگاه و صورت سایه انداخته سروش که یک قدمیاش بود، گزید و کلیدش را از کیفش بیرون کشید که همان لحظه در با صدای تیکی باز شد و کلید داخل دست مهکامه ماند. -خاله امار اومدنمون رو داشته فکر کنم. سروش در را باز کرد و پشت سر او پله ها را بالا رفت. تمام ذهنش به مسیج فرستادنهای مهکامه به...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 32
نفسی که تو گلویش گیر کرده بود را با قهوه شیرین پایین داد و باز به منظره بیرون خیره شد، اما از انعکاس شیشه نگاهش بیاختیار به سروش رسید که جایی را در حوالی خودش نگاه میکرد، آرام و گرم! تمام طول راه برگشت فقط صدای موسیقی بود و انگشتهای سروش که گاهی روی فرمان ضرب میگرفتند. هرچه بیشتر به خانه نزدیک ...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 31
و از گوشه چشم به مهکامه که موبایلش داخل دستش را ثانیهای چک کرد، پلکی زد و سر پایین انداخت. تا رسیدن به رستورانی که روف گاردن ساختمان بود، هیچ حرفی نمیتوانست این فاصله و سکوت بینشان را بشکند و همین حس سنگینی را تا ته ذهن سروش راه داده بود. صندلی را برای مهکامه عقب کشید و بعد مقابلش پشت میز نشت. ...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
مریم
1رمانتون خیلی قشنگیه من تا پارت پونزده خواندم عالی بود
۱ هفته پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
ممنونم عزیژم از همراهیت❤️
۳ روز پیشدنیا
در پارت 221وایی سروشم از راه رسیدد ببنیم چی مبشهه منم تپش قلب گرفتم اگه دیدار برگردهه
۲ هفته پیشدنیا
در پارت 210عاشق قلمتمم همه رو مبخونم اندازه ده نفر نظر میدم رمان به این قشنگس بیاین بخونینن نظر بدین حیفه واقعاا🥰🥰
۲ هفته پیشدنیا
در پارت 210مهکامه واقعا حق داره دیدار هیلی غد بازی دراورد خب باید حقیبتو بهش میگفتی نگفت چرا با سلین بودی گفت چرا بهش نگفتی انقدر فهمیدنش سخته اخه؟ الانم که انگار رفت واسه دعوا با سلین..گوه بودن واسه به لحظته جناب دیدار خان🤣😁😁
۲ هفته پیشدنیا
در پارت 200واقعا دیدار خیلی احمقه مهکامه راست میگه به جوری گارد گرفت و عصبی شد هرکی بود میفهمید سلین راست گفته وگرنه چه لزومی داشت اینجوری عصبی بشه و هر بخواد توضیخ بدع تو پارتی هم همش نگاهشون بهم بود معلومه مهکامه شک میکنع باید اول میومد خودش توضیح میداد به اینجا نمیرسید دیگه🥺🤬🤬
۲ هفته پیشدنی
در پارت 190اره چه حورم حق داره یعنی دیدار با مهکامه رابطه داشته؟؟باورم نمیشهه
۲ هفته پیشدنیا
در پارت 190میدونستم سلین نیششو میزنه به مهکامه خرفی زد که بدون داد وبیداد مهکامه رو اتیش زد 🤬🤬
۲ هفته پیشدنیا
در پارت 150ای خداا چه قدر دیدار عاشق مهکامسس از شایانم خوشم میاد به نظر باحاله خواهرشم همینطور.. این سلین گور به گورم که اومده حس خوبی ندارم به بودنش
۲ هفته پیشدنیا
در پارت 140حسابی از خوندم رمان جا مونده بودم نمیدونی چه قدر عاشق قلمتمم چه قدر مهکامه برام دوست داشتنیه من تو استوری جدیدت عاشق سروش شدم نمیدونم چراحس میکنم شخصیت مهربونی داره 😍😍
۲ هفته پیشحسین
0رمانت خیلی قشنگیه قامت خیلی قویه وداستانت بر اساس جامعه الانمونه که جذابیتش و بیشتر میکنه
۲ هفته پیشدنیا
در پارت 300من از اول رمان از شخصیت سروش میترسیدم که نکنه ادم بدی باشه اما خیلی برام کاریزماتیک و جنتلمنه لعنتی انتخاب سخت شد دیدار با سروش
۲ هفته پیشماهرخ
0خدا قوت رمان زیبایی هست . فقط این دو پارت انگار تکراری بود
۲ هفته پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم از همراهیت نه چک کردم تکراری نیستن در ادامه هم هستند
۲ هفته پیشدلی
در پارت 240هرچی رمان میره جلو جذابتر میشه دیدار داره به چیزیو مخفی میکنه که اینجوری عصبانی شده از شایان
۲ ماه پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
خوشجالم رمان رو دوست دارید❤️
۴ هفته پیشدوست
در پارت 230عالیه رمان قلمت عالیه رمان جذابه
۲ ماه پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
ممنونم از همراهیت
۴ هفته پیش

ساحل
در پارت 330مهکامه توی مخمصه گیر افتاده نه مبتونه به سروش بگه دوست ندارم نه به دیدار بگع سروش برگشته ار اونور دیدار هم درپغ کفته در مورد سلین خیلی پیچیده شده عین این دوستی ها ی امروزی واقعا