دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان  آخرین پنجره هم هیچ اثر مهدیه سجده، رمان عاشقانه

رمان آخرین پنجره هم هیچ

  • زبان فارسی
  • 20.1K 👁
  • 72 ❤️
  • 200 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان آخرین پنجره هم هیچ اثر مهدیه سجده، داستان دیدار مردی است که ده سال از آرزوی دندانپزشکی و زندگی دلخواهش گذشت تا به خانواده‌اش کمک کند. حالا او در کنار مهکامه به آینده امیدوار شده، اما یک تصمیم مالی پرریسک و بازگشت برادرش پندار، همه‌چیز را دوباره به خطر می‌اندازد.

دیدارِ پازَند، مردی که به خاطر برادرش ده سال از زندگی مورد علاقه‌اش جا ماند. مجبور به ترک دانشگاه و دست کشیدن از رشته مورد علاقه‌اش، دندان پزشکی، شد. رشته‌اش که دوسال برایش از همه چیز زد تا روی تابلوی مطبش را خودش نصب کند. اما تمام رویایش در سن بیست سالگی با دست پندار، برادرش فرو پاشید. ده سال تمام کنار حاجی، پدرش هر مدل کاری را انجام داد تا بلکه از بین ستون‌های خاکستری و نفس گیر شهر دودیِ تهران سر بلند کند و حالا....برای خودش داخل بازار تهران به جایی رسیده که حداقل می‌تواند به فردایش فکر کند. فردایی که کنار مهکامه رقم بخورد. دختری که از وقتی با او آشنا شد فهمید همان نقطه امن زندگی‌اش خواهد بود. حالا بعد از ده سال دیدار تنها چند پله تا رسیدن به زندگی مشترکی که برای ساختنش شب و روز تلاش می‌کرد، فاصله داشت. زندگی‌ای که بعد از دیدن مهکامه برایش جدی‌تر از همیشه شد. شب و روز از همه چیزش زد تا بتواند در خودش اداره‌ی زندگی مشترک را ببیند. وقتی روی هرچیزی که داشت ریسک کرد و دست به واردات شمش‌های نقره زد، خیال می‌کرد قرار است حسرت‌هایش رنگ واقعیت بگیرد؛ اما با بسته شدن گمرک و بالا رفتن ثانیه‌ای دلار و تورم، زندگی‌اش روی سراشیبی تندی افتاد و پندار که ده سال با او قطع رابطه کرده و کینه عمیقی از برادرش به دل گرفته بود، به دیدنش آمد؛ ولی نه برای تجدید دیدار بلکه برای گفتن حقیقت‌های تلخ! حقیقت‌هایی که ممکن بود دوباره تمام زندگی دیدار را از هم بپاشد!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
- گاهی برای رسیدن زیادی دیر می‌‌شه…
گاهی هم اصلا رسیدنی تو کار نیست!
اما وقتی بفهمی هر ثانیه دویدی و نرسیدن‌هات بزرگراه آدمایی بود که همیشه می‌رسیدند، از همه چیز حالت بهم می‌خوره!
میدونم، زیادی درد داره که تنها از دست رفتن جوونیت رو ببینی و حسرت‌هات از گوشه‌ی مغز خسته و شلوغت سَر بره! خستگی‌هایت به نگاهت نیش بزنه و مجبور باشی فردا هم با تموم این فهمیدنا دوباره برای داشتن حق زندگی بجنگی!
برای داشتن چیزی که اصلا نباید براش یک ثانیه هم می‌جنگیدیم… .
انتهای همه‌ی پنجره ها دیوار است....
آخرین پنجره را هم که خودت میدانی...
-------
خیره به مانیتور روی دیوار و شاخص‌های قرمز رنگ، تمام ذهن شلوغش پر از همهمه‌ی جمعیت داخل صرافی شد. نگاهش به تروال‌های دلار داخل دستش رسید و ته مغزش ترسِ از دست دادن تمام زحماتش را نجوا کرد. برای همین یک دسته دلار شیش ماه تمام از همه‌ی تفریحاتش زد، حتی یک تیشرت هم نخرید بلکه این وضعیت مزخرفی که داشت را سر و سامان دهد.
حس میکرد تپش قلب به جان قفسه سینه‌اش افتاده، حس و حالش برای خودش مسخره بود؛ اما واقعا نمی‌توانست راحت تمام بودجه‌اش را یکباره بفروشد! یک هفته تمام هرچه اخبار سیاسی که ممکن بود بر قیمت دلار تاثیر بگذارد را پیگیری کرد؛ حتی خبر دیدار نخست وزیر بریتانیا با وزیر خارجه آلمان...توافق باکو با روسیه تا انتخابات ریاست جمهوری مالاوی تا بلکه بفهمد بهترین موقعیت فروش در وضعیتی که هر ثانیه قیمت نهایی یک عدد است، دستش بیاید.
موبایلش داخل جیبش لرزید و عنبیه‌های تیله* رنگش به صحفه موبایلش و اسم خشایار رسید. سر بلند کرد و به صف شلوغ داخل صرافی خیره ماند. اکثریت درحال فروش بودند و کمتر کسی دلار می‌خرید. اول هفته قیمت فروش 112 بود و حالا به 102 رسیده بود و مدام داشت کمتر می‌شد. لب‌های خوشفرمش را روی هم فشرد وموبایل را به گوشش چسباند.
- دیدار چیکار کردی؟ فروختی؟
دستش را بین موهای فندقی تیره رنگش فرو کرد و باز نگاهش مات اعداد روی مانیتور ماند که چند صد تومن پایین‌تر آمده بود. چرا انقدر برایش سخت بود دلارهایی را بفروشد که برایشان زیادی برنامه ریخته بود. فکر میکرد سودش بیشتر از این حرفاست که به خاطر مهکامه خودش را در چاله قسط ماشین انداخته بود و حالا داشت تمام برنامه‌هایش روی ذهن پر حرفش آوار میشد.
-دیدار کجایی داداش؟ میشنوی چی میگم؟ فروختی؟
گوشه لبش را بین ردیف دندان‌هایش فشرد و «نوچ»ی گفت که خشایار ادامه داد:
- دادا نفروشی میری تو ضررا؟ رفقا میگن احتمالا تا آخر هفته بره زیر 98... بفروش جاش بزن تو کاری که گفتم. باور کن با نقره ضرر نمیکنی هیچ سودم میکنی!
- خشی... من تموم زندگیم همینه! ضرر کنم بیچاره میشم میدونی چه قدر قسط دارم؟
صدای پوزخند خشایار مغزش را سوزاند و دستش را روی ته ریش مرتبش کشید. استرس تنش را ملتهب کرده بود یا کت چرم سیاهش زیادی گرم بود؟
- نترس دیدار کی آخه با خرید نقره ضرر کرده که تو دومیش باشی... الان نقره داره هم رتبه طلا میشه تو سوددهی. به حرف من گوش بده دست دست نکن. اوضاع قاراش میش میشه سودت هوتوتو میسابه به الکا!
سیبک گلویش سنگین پایین رفت و انگشتانش دور دسته تراول‌ها سفت شد. باید ریسک می‌کرد، سرمایه ثابت هیچ سوددهی نداشت، باید پولش را به چرخش درمی‌آورد.
- خشی من رو حساب تو دارم اینکارو میکنم یعنی اگر ضرر کنم دمار از روزگارت درمیارم.
انعکاس صدای خنده‌ی رفیقش در گوشش چرخید و « اوکی بابا من که بدتو نمیخوام» او ته دلش را قرص کرد. دستش را روی قفسه سینه‌اش کشید و نفس عمیقش را بیرون داد. سمت باجه خالی رفت و تمام دلارها را روی پیشخوان گذاشت و خیره به سرمایه‌ای که برای داشتنش شیش ماه دویده بود، سوییچ ماشین اچ سی کراسش را داخل جیبش لمس کرد. چه خوب بود که مهکامه مجبورش می‌کرد ریسک کند تا از این چرخه باطل دویدن و نرسیدن دربیاید.
بیهوا موبایلش را روشن کرد و همانطور که به محافظ شیشه‌ای باجه تکیه داده بود، به عکس پروفایل تلگرام مهکامه نگاه کرد. بعد صفحه چت را باز کرد و عکس‌هایی که هر روز برای او میفرستاد را یکی یکی نگاه کرد. آن چال کنار لب‌های خوشرنگش، چتری سیاه موهایش و آن چشم‌های کشیده و آهویی همه چیز شده بود. گوشه لبش را گزید و روی نگاه او در آغوش خودش داخل پارتی تولد دوست‌های مشترکشان، خیره شد. چه قدر داخل آن ماکسی مشکی براق جذاب شده بود. پوزخندی زد به اینکه حتی با دیدن عکس او تپش قلبش تند می‌شد، نفس عمیقی کشید تا استرسی که به جانش افتاده و نبضش را بی‌ریتم داخل شقیقه‌هایش می‌کوباند، کم شود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

last update
تخفیف عضویت در رمان 24 درصد تخفیف

فقط تا 6 روز دیگر ( تا پایان روز دوشنبه ۰۴ آبان ۱۴۰۵)
عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.4 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 67 رای
5 ★
51%
4 ★
43%
3 ★
6%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان آخرین پنجره هم هیچ

  • فروغ

    در پارت 370

    همین که هی می ترسه بگه سروش امده بابا بگو تموم کن دیگه

    ۷ روز پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    خب عشقی که به دیدار داره مانع میشه و یکبار این اتفاق افتاد دیدار تا مرز کات رفتن پیش رفت چون میدونه سروش گزینه مناسبی برای ازدواجه و خانوادش پافشاری میکنن. یکم به مهکامه حق بدین بترسه برای گفتنش عشق بعضی وقتا بیرحم میشه

    ۷ روز پیش
  • فروغ

    در پارت 370

    خیلی بیش از حد کش میده موضوع اینجوری مخاطب خسته میشه

    ۷ روز پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    عزیزم کدوم بخش به نظرتون کش اومده؟

    ۷ روز پیش
  • سادات.۸۲

    در پارت 130

    جناب خوشتیپ🤭 خدایا از این شوهرا برای منم بفرست

    ۳ هفته پیش
  • سادات.۸۲

    در پارت 120

    این داداشی که من دیدم هلش نده تو چاه، نمیخواد دستش رو بگیره

    ۳ هفته پیش
  • سادات.۸۲

    در پارت 100

    لعنت، حالا بار لو میره و کل پول میره هوا

    ۳ هفته پیش
  • سادات.۸۲

    در پارت 90

    والا چی بگم. خدا این روز رو برای کسی نیاره

    ۳ هفته پیش
  • سادات.۸۲

    در پارت 70

    اخ اخ چسی چسی🫤 ما تنها

    ۳ هفته پیش
  • سادات.۸۲

    در پارت 60

    چه حرف هاا لباس اره؟ 😏🤭🤭

    ۳ هفته پیش
  • سادات.۸۲

    در پارت 50

    حس خوبی به این دختره ندارم

    ۳ هفته پیش
  • سادات.۸۲

    در پارت 40

    چه بساطیه ای بابا

    ۳ هفته پیش
  • سادات.۸۲

    0

    اخ اخ این قراره دردناک باشه

    ۳ هفته پیش
  • آلا ۸۹

    در پارت 110

    رمانت خیلی خوبه . پر از حس عالی . پر احساسات نابی که یک پسر میتونه به یک دختر بده و دختری قدر شناس . خیلی دوست داشتم مرسی ازت بخاطر این قلم خوبی که داری به اشتراک میذاری

    ۳ هفته پیش
  • آلا ۸۹

    در پارت 90

    از پندار متنفرم . با اینکه نمیدونم چیکار کرده . دلم برا دیدار میسوزه . حس انصراف دانشگاه مورد علاقه مثل مرگ میمونه و تا آخر عمرم حسرتش به دلش میمونه

    ۳ هفته پیش
  • آلا ۸۹

    در پارت 60

    عشقشون خیلی حس خوبی بهم میده کاش همیشه اینجوری بمونن😍

    ۳ هفته پیش
  • آلا ۸۹

    در پارت 50

    چقدر خوبه که مهکامه دختر خوش ذاتی هست و دیدار میتونه دلش بهش گرم باشه . عالی

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
تخفیف عضویت خورده 24 %
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️