دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان  آخرین پنجره هم هیچ اثر مهدیه سجده، رمان عاشقانه

رمان آخرین پنجره هم هیچ

  • زبان فارسی
  • 18.5K 👁
  • 55 ❤️
  • 72 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان آخرین پنجره هم هیچ اثر مهدیه سجده، داستان دیدار مردی است که ده سال از آرزوی دندانپزشکی و زندگی دلخواهش گذشت تا به خانواده‌اش کمک کند. حالا او در کنار مهکامه به آینده امیدوار شده، اما یک تصمیم مالی پرریسک و بازگشت برادرش پندار، همه‌چیز را دوباره به خطر می‌اندازد.

دیدارِ پازَند، مردی که به خاطر برادرش ده سال از زندگی مورد علاقه‌اش جا ماند. مجبور به ترک دانشگاه و دست کشیدن از رشته مورد علاقه‌اش، دندان پزشکی، شد. رشته‌اش که دوسال برایش از همه چیز زد تا روی تابلوی مطبش را خودش نصب کند. اما تمام رویایش در سن بیست سالگی با دست پندار، برادرش فرو پاشید. ده سال تمام کنار حاجی، پدرش هر مدل کاری را انجام داد تا بلکه از بین ستون‌های خاکستری و نفس گیر شهر دودیِ تهران سر بلند کند و حالا....برای خودش داخل بازار تهران به جایی رسیده که حداقل می‌تواند به فردایش فکر کند. فردایی که کنار مهکامه رقم بخورد. دختری که از وقتی با او آشنا شد فهمید همان نقطه امن زندگی‌اش خواهد بود. حالا بعد از ده سال دیدار تنها چند پله تا رسیدن به زندگی مشترکی که برای ساختنش شب و روز تلاش می‌کرد، فاصله داشت. زندگی‌ای که بعد از دیدن مهکامه برایش جدی‌تر از همیشه شد. شب و روز از همه چیزش زد تا بتواند در خودش اداره‌ی زندگی مشترک را ببیند. وقتی روی هرچیزی که داشت ریسک کرد و دست به واردات شمش‌های نقره زد، خیال می‌کرد قرار است حسرت‌هایش رنگ واقعیت بگیرد؛ اما با بسته شدن گمرک و بالا رفتن ثانیه‌ای دلار و تورم، زندگی‌اش روی سراشیبی تندی افتاد و پندار که ده سال با او قطع رابطه کرده و کینه عمیقی از برادرش به دل گرفته بود، به دیدنش آمد؛ ولی نه برای تجدید دیدار بلکه برای گفتن حقیقت‌های تلخ! حقیقت‌هایی که ممکن بود دوباره تمام زندگی دیدار را از هم بپاشد!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
- گاهی برای رسیدن زیادی دیر می‌‌شه…
گاهی هم اصلا رسیدنی تو کار نیست!
اما وقتی بفهمی هر ثانیه دویدی و نرسیدن‌هات بزرگراه آدمایی بود که همیشه می‌رسیدند، از همه چیز حالت بهم می‌خوره!
میدونم، زیادی درد داره که تنها از دست رفتن جوونیت رو ببینی و حسرت‌هات از گوشه‌ی مغز خسته و شلوغت سَر بره! خستگی‌هایت به نگاهت نیش بزنه و مجبور باشی فردا هم با تموم این فهمیدنا دوباره برای داشتن حق زندگی بجنگی!
برای داشتن چیزی که اصلا نباید براش یک ثانیه هم می‌جنگیدیم… .
انتهای همه‌ی پنجره ها دیوار است....
آخرین پنجره را هم که خودت میدانی...
-------
خیره به مانیتور روی دیوار و شاخص‌های قرمز رنگ، تمام ذهن شلوغش پر از همهمه‌ی جمعیت داخل صرافی شد. نگاهش به تروال‌های دلار داخل دستش رسید و ته مغزش ترسِ از دست دادن تمام زحماتش را نجوا کرد. برای همین یک دسته دلار شیش ماه تمام از همه‌ی تفریحاتش زد، حتی یک تیشرت هم نخرید بلکه این وضعیت مزخرفی که داشت را سر و سامان دهد.
حس میکرد تپش قلب به جان قفسه سینه‌اش افتاده، حس و حالش برای خودش مسخره بود؛ اما واقعا نمی‌توانست راحت تمام بودجه‌اش را یکباره بفروشد! یک هفته تمام هرچه اخبار سیاسی که ممکن بود بر قیمت دلار تاثیر بگذارد را پیگیری کرد؛ حتی خبر دیدار نخست وزیر بریتانیا با وزیر خارجه آلمان...توافق باکو با روسیه تا انتخابات ریاست جمهوری مالاوی تا بلکه بفهمد بهترین موقعیت فروش در وضعیتی که هر ثانیه قیمت نهایی یک عدد است، دستش بیاید.
موبایلش داخل جیبش لرزید و عنبیه‌های تیله* رنگش به صحفه موبایلش و اسم خشایار رسید. سر بلند کرد و به صف شلوغ داخل صرافی خیره ماند. اکثریت درحال فروش بودند و کمتر کسی دلار می‌خرید. اول هفته قیمت فروش 112 بود و حالا به 102 رسیده بود و مدام داشت کمتر می‌شد. لب‌های خوشفرمش را روی هم فشرد وموبایل را به گوشش چسباند.
- دیدار چیکار کردی؟ فروختی؟
دستش را بین موهای فندقی تیره رنگش فرو کرد و باز نگاهش مات اعداد روی مانیتور ماند که چند صد تومن پایین‌تر آمده بود. چرا انقدر برایش سخت بود دلارهایی را بفروشد که برایشان زیادی برنامه ریخته بود. فکر میکرد سودش بیشتر از این حرفاست که به خاطر مهکامه خودش را در چاله قسط ماشین انداخته بود و حالا داشت تمام برنامه‌هایش روی ذهن پر حرفش آوار میشد.
-دیدار کجایی داداش؟ میشنوی چی میگم؟ فروختی؟
گوشه لبش را بین ردیف دندان‌هایش فشرد و «نوچ»ی گفت که خشایار ادامه داد:
- دادا نفروشی میری تو ضررا؟ رفقا میگن احتمالا تا آخر هفته بره زیر 98... بفروش جاش بزن تو کاری که گفتم. باور کن با نقره ضرر نمیکنی هیچ سودم میکنی!
- خشی... من تموم زندگیم همینه! ضرر کنم بیچاره میشم میدونی چه قدر قسط دارم؟
صدای پوزخند خشایار مغزش را سوزاند و دستش را روی ته ریش مرتبش کشید. استرس تنش را ملتهب کرده بود یا کت چرم سیاهش زیادی گرم بود؟
- نترس دیدار کی آخه با خرید نقره ضرر کرده که تو دومیش باشی... الان نقره داره هم رتبه طلا میشه تو سوددهی. به حرف من گوش بده دست دست نکن. اوضاع قاراش میش میشه سودت هوتوتو میسابه به الکا!
سیبک گلویش سنگین پایین رفت و انگشتانش دور دسته تراول‌ها سفت شد. باید ریسک می‌کرد، سرمایه ثابت هیچ سوددهی نداشت، باید پولش را به چرخش درمی‌آورد.
- خشی من رو حساب تو دارم اینکارو میکنم یعنی اگر ضرر کنم دمار از روزگارت درمیارم.
انعکاس صدای خنده‌ی رفیقش در گوشش چرخید و « اوکی بابا من که بدتو نمیخوام» او ته دلش را قرص کرد. دستش را روی قفسه سینه‌اش کشید و نفس عمیقش را بیرون داد. سمت باجه خالی رفت و تمام دلارها را روی پیشخوان گذاشت و خیره به سرمایه‌ای که برای داشتنش شیش ماه دویده بود، سوییچ ماشین اچ سی کراسش را داخل جیبش لمس کرد. چه خوب بود که مهکامه مجبورش می‌کرد ریسک کند تا از این چرخه باطل دویدن و نرسیدن دربیاید.
بیهوا موبایلش را روشن کرد و همانطور که به محافظ شیشه‌ای باجه تکیه داده بود، به عکس پروفایل تلگرام مهکامه نگاه کرد. بعد صفحه چت را باز کرد و عکس‌هایی که هر روز برای او میفرستاد را یکی یکی نگاه کرد. آن چال کنار لب‌های خوشرنگش، چتری سیاه موهایش و آن چشم‌های کشیده و آهویی همه چیز شده بود. گوشه لبش را گزید و روی نگاه او در آغوش خودش داخل پارتی تولد دوست‌های مشترکشان، خیره شد. چه قدر داخل آن ماکسی مشکی براق جذاب شده بود. پوزخندی زد به اینکه حتی با دیدن عکس او تپش قلبش تند می‌شد، نفس عمیقی کشید تا استرسی که به جانش افتاده و نبضش را بی‌ریتم داخل شقیقه‌هایش می‌کوباند، کم شود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

last update
تخفیف عضویت در رمان 24 درصد تخفیف

50000

فقط تا 4 روز دیگر ( تا پایان روز جمعه ۱۰ مهر ۱۴۰۵)
عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

5.0 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 58 رای
5 ★
100%
4 ★
0%
3 ★
0%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان آخرین پنجره هم هیچ

  • ساحل

    در پارت 330

    مهکامه توی مخمصه گیر افتاده نه مبتونه به سروش بگه دوست ندارم نه به دیدار بگع سروش برگشته ار اونور دیدار هم درپغ کفته در مورد سلین خیلی پیچیده شده عین این دوستی ها ی امروزی واقعا

    ۲ روز پیش
  • مریم

    1

    رمانتون خیلی قشنگیه من تا پارت پونزده خواندم عالی بود

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    ممنونم عزیژم از همراهیت❤️

    ۳ روز پیش
  • دنیا

    در پارت 221

    وایی سروشم از راه رسیدد ببنیم چی مبشهه منم تپش قلب گرفتم اگه دیدار برگردهه

    ۲ هفته پیش
  • دنیا

    در پارت 210

    عاشق قلمتمم همه رو مبخونم اندازه ده نفر نظر میدم رمان به این قشنگس بیاین بخونینن نظر بدین حیفه واقعاا🥰🥰

    ۲ هفته پیش
  • دنیا

    در پارت 210

    مهکامه واقعا حق داره دیدار هیلی غد بازی دراورد خب باید حقیبتو بهش میگفتی نگفت چرا با سلین بودی گفت چرا بهش نگفتی انقدر فهمیدنش سخته اخه؟ الانم که انگار رفت واسه دعوا با سلین..گوه بودن واسه به لحظته جناب دیدار خان🤣😁😁

    ۲ هفته پیش
  • دنیا

    در پارت 200

    واقعا دیدار خیلی احمقه مهکامه راست میگه به جوری گارد گرفت و عصبی شد هرکی بود میفهمید سلین راست گفته وگرنه چه لزومی داشت اینجوری عصبی بشه و هر بخواد توضیخ بدع تو پارتی هم همش نگاهشون بهم بود معلومه مهکامه شک میکنع باید اول میومد خودش توضیح میداد به اینجا نمیرسید دیگه🥺🤬🤬

    ۲ هفته پیش
  • دنی

    در پارت 190

    اره چه حورم حق داره یعنی دیدار با مهکامه رابطه داشته؟؟باورم نمیشهه

    ۲ هفته پیش
  • دنیا

    در پارت 190

    میدونستم سلین نیششو میزنه به مهکامه خرفی زد که بدون داد وبیداد مهکامه رو اتیش زد 🤬🤬

    ۲ هفته پیش
  • دنیا

    در پارت 150

    ای خداا چه قدر دیدار عاشق مهکامسس از شایانم خوشم میاد به نظر باحاله خواهرشم همینطور.. این سلین گور به گورم که اومده حس خوبی ندارم به بودنش

    ۲ هفته پیش
  • دنیا

    در پارت 140

    حسابی از خوندم رمان جا مونده بودم نمیدونی چه قدر عاشق قلمتمم چه قدر مهکامه برام دوست داشتنیه من تو استوری جدیدت عاشق سروش شدم نمیدونم چراحس میکنم شخصیت مهربونی داره 😍😍

    ۲ هفته پیش
  • حسین

    0

    رمانت خیلی قشنگیه قامت خیلی قویه وداستانت بر اساس جامعه الانمونه که جذابیتش و بیشتر میکنه

    ۲ هفته پیش
  • دنیا

    در پارت 300

    من از اول رمان از شخصیت سروش میترسیدم که نکنه ادم بدی باشه اما خیلی برام کاریزماتیک و جنتلمنه لعنتی انتخاب سخت شد دیدار با سروش

    ۲ هفته پیش
  • ماهرخ

    0

    خدا قوت رمان زیبایی هست . فقط این دو پارت انگار تکراری بود

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم از همراهیت نه چک کردم تکراری نیستن در ادامه هم هستند

    ۲ هفته پیش
  • دلی

    در پارت 240

    هرچی رمان میره جلو جذابتر میشه دیدار داره به چیزیو مخفی میکنه که اینجوری عصبانی شده از شایان

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    خوشجالم رمان رو دوست دارید❤️

    ۴ هفته پیش
  • دوست

    در پارت 230

    عالیه رمان قلمت عالیه رمان جذابه

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهیت

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
تخفیف عضویت خورده 24 %
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️