دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه آخرین پنجره هم هیچ اثر مهدیه سجده

رمان آخرین پنجره هم هیچ

  • زبان فارسی
  • 15.2K 👁
  • 48 ❤️
  • 53 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان آخرین پنجره هم هیچ

دیدارِ پازَند، مردی که به خاطر برادرش ده سال از زندگی مورد علاقه‌اش جا ماند. مجبور به ترک دانشگاه و دست کشیدن از رشته مورد علاقه‌اش، دندان پزشکی، شد. رشته‌اش که دوسال برایش از همه چیز زد تا روی تابلوی مطبش را خودش نصب کند. اما تمام رویایش در سن بیست سالگی با دست پندار، برادرش فرو پاشید. ده سال تمام کنار حاجی، پدرش هر مدل کاری را انجام داد تا بلکه از بین ستون‌های خاکستری و نفس گیر شهر دودیِ تهران سر بلند کند و حالا....برای خودش داخل بازار تهران به جایی رسیده که حداقل می‌تواند به فردایش فکر کند. فردایی که کنار مهکامه رقم بخورد. دختری که از وقتی با او آشنا شد فهمید همان نقطه امن زندگی‌اش خواهد بود. حالا بعد از ده سال دیدار تنها چند پله تا رسیدن به زندگی مشترکی که برای ساختنش شب و روز تلاش می‌کرد، فاصله داشت. زندگی‌ای که بعد از دیدن مهکامه برایش جدی‌تر از همیشه شد. شب و روز از همه چیزش زد تا بتواند در خودش اداره‌ی زندگی مشترک را ببیند. وقتی روی هرچیزی که داشت ریسک کرد و دست به واردات شمش‌های نقره زد، خیال می‌کرد قرار است حسرت‌هایش رنگ واقعیت بگیرد؛ اما با بسته شدن گمرک و بالا رفتن ثانیه‌ای دلار و تورم، زندگی‌اش روی سراشیبی تندی افتاد و پندار که ده سال با او قطع رابطه کرده و کینه عمیقی از برادرش به دل گرفته بود، به دیدنش آمد؛ ولی نه برای تجدید دیدار بلکه برای گفتن حقیقت‌های تلخ! حقیقت‌هایی که ممکن بود دوباره تمام زندگی دیدار را از هم بپاشد!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
- گاهی برای رسیدن زیادی دیر می‌‌شه…
گاهی هم اصلا رسیدنی تو کار نیست!
اما وقتی بفهمی هر ثانیه دویدی و نرسیدن‌هات بزرگراه آدمایی بود که همیشه می‌رسیدند، از همه چیز حالت بهم می‌خوره!
میدونم، زیادی درد داره که تنها از دست رفتن جوونیت رو ببینی و حسرت‌هات از گوشه‌ی مغز خسته و شلوغت سَر بره! خستگی‌هایت به نگاهت نیش بزنه و مجبور باشی فردا هم با تموم این فهمیدنا دوباره برای داشتن حق زندگی بجنگی!
برای داشتن چیزی که اصلا نباید براش یک ثانیه هم می‌جنگیدیم… .
انتهای همه‌ی پنجره ها دیوار است....
آخرین پنجره را هم که خودت میدانی...
-------
خیره به مانیتور روی دیوار و شاخص‌های قرمز رنگ، تمام ذهن شلوغش پر از همهمه‌ی جمعیت داخل صرافی شد. نگاهش به تروال‌های دلار داخل دستش رسید و ته مغزش ترسِ از دست دادن تمام زحماتش را نجوا کرد. برای همین یک دسته دلار شیش ماه تمام از همه‌ی تفریحاتش زد، حتی یک تیشرت هم نخرید بلکه این وضعیت مزخرفی که داشت را سر و سامان دهد.
حس میکرد تپش قلب به جان قفسه سینه‌اش افتاده، حس و حالش برای خودش مسخره بود؛ اما واقعا نمی‌توانست راحت تمام بودجه‌اش را یکباره بفروشد! یک هفته تمام هرچه اخبار سیاسی که ممکن بود بر قیمت دلار تاثیر بگذارد را پیگیری کرد؛ حتی خبر دیدار نخست وزیر بریتانیا با وزیر خارجه آلمان...توافق باکو با روسیه تا انتخابات ریاست جمهوری مالاوی تا بلکه بفهمد بهترین موقعیت فروش در وضعیتی که هر ثانیه قیمت نهایی یک عدد است، دستش بیاید.
موبایلش داخل جیبش لرزید و عنبیه‌های تیله* رنگش به صحفه موبایلش و اسم خشایار رسید. سر بلند کرد و به صف شلوغ داخل صرافی خیره ماند. اکثریت درحال فروش بودند و کمتر کسی دلار می‌خرید. اول هفته قیمت فروش 112 بود و حالا به 102 رسیده بود و مدام داشت کمتر می‌شد. لب‌های خوشفرمش را روی هم فشرد وموبایل را به گوشش چسباند.
- دیدار چیکار کردی؟ فروختی؟
دستش را بین موهای فندقی تیره رنگش فرو کرد و باز نگاهش مات اعداد روی مانیتور ماند که چند صد تومن پایین‌تر آمده بود. چرا انقدر برایش سخت بود دلارهایی را بفروشد که برایشان زیادی برنامه ریخته بود. فکر میکرد سودش بیشتر از این حرفاست که به خاطر مهکامه خودش را در چاله قسط ماشین انداخته بود و حالا داشت تمام برنامه‌هایش روی ذهن پر حرفش آوار میشد.
-دیدار کجایی داداش؟ میشنوی چی میگم؟ فروختی؟
گوشه لبش را بین ردیف دندان‌هایش فشرد و «نوچ»ی گفت که خشایار ادامه داد:
- دادا نفروشی میری تو ضررا؟ رفقا میگن احتمالا تا آخر هفته بره زیر 98... بفروش جاش بزن تو کاری که گفتم. باور کن با نقره ضرر نمیکنی هیچ سودم میکنی!
- خشی... من تموم زندگیم همینه! ضرر کنم بیچاره میشم میدونی چه قدر قسط دارم؟
صدای پوزخند خشایار مغزش را سوزاند و دستش را روی ته ریش مرتبش کشید. استرس تنش را ملتهب کرده بود یا کت چرم سیاهش زیادی گرم بود؟
- نترس دیدار کی آخه با خرید نقره ضرر کرده که تو دومیش باشی... الان نقره داره هم رتبه طلا میشه تو سوددهی. به حرف من گوش بده دست دست نکن. اوضاع قاراش میش میشه سودت هوتوتو میسابه به الکا!
سیبک گلویش سنگین پایین رفت و انگشتانش دور دسته تراول‌ها سفت شد. باید ریسک می‌کرد، سرمایه ثابت هیچ سوددهی نداشت، باید پولش را به چرخش درمی‌آورد.
- خشی من رو حساب تو دارم اینکارو میکنم یعنی اگر ضرر کنم دمار از روزگارت درمیارم.
انعکاس صدای خنده‌ی رفیقش در گوشش چرخید و « اوکی بابا من که بدتو نمیخوام» او ته دلش را قرص کرد. دستش را روی قفسه سینه‌اش کشید و نفس عمیقش را بیرون داد. سمت باجه خالی رفت و تمام دلارها را روی پیشخوان گذاشت و خیره به سرمایه‌ای که برای داشتنش شیش ماه دویده بود، سوییچ ماشین اچ سی کراسش را داخل جیبش لمس کرد. چه خوب بود که مهکامه مجبورش می‌کرد ریسک کند تا از این چرخه باطل دویدن و نرسیدن دربیاید.
بیهوا موبایلش را روشن کرد و همانطور که به محافظ شیشه‌ای باجه تکیه داده بود، به عکس پروفایل تلگرام مهکامه نگاه کرد. بعد صفحه چت را باز کرد و عکس‌هایی که هر روز برای او میفرستاد را یکی یکی نگاه کرد. آن چال کنار لب‌های خوشرنگش، چتری سیاه موهایش و آن چشم‌های کشیده و آهویی همه چیز شده بود. گوشه لبش را گزید و روی نگاه او در آغوش خودش داخل پارتی تولد دوست‌های مشترکشان، خیره شد. چه قدر داخل آن ماکسی مشکی براق جذاب شده بود. پوزخندی زد به اینکه حتی با دیدن عکس او تپش قلبش تند می‌شد، نفس عمیقی کشید تا استرسی که به جانش افتاده و نبضش را بی‌ریتم داخل شقیقه‌هایش می‌کوباند، کم شود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان آخرین پنجره هم هیچ

  • مری

    در پارت 150

    چمیدونم میخوام بقیشو بخونم اه

    دیروز
  • دوست

    در پارت 230

    عالیه رمان قلمت عالیه رمان جذابه

    ۴ روز پیش
  • دلی

    در پارت 240

    هرچی رمان میره جلو جذابتر میشه دیدار داره به چیزیو مخفی میکنه که اینجوری عصبانی شده از شایان

    ۴ روز پیش
  • wolf

    در پارت 130

    تا اینجا خوب بود ممنون بابت قلمت ❤️

    ۷ روز پیش
  • دنیا

    در پارت 180

    عالیی بود عزیزمم سلین خیلی خوب بلده چیکار. کنه اخزم به کاری میکنه این دوتا باهم به مشکل بخورن. من منتظر اومدن سروشمم😍😍نیومده روش کراش زدم از بس استوریاتون قندهه 🥰🥰🤩🤩

    ۱ ماه پیش
  • دنیا

    در پارت 180

    وایی چه قدر قسمت رقصشونو دوست داشتم مهکامه استرس سروش رو داره دیدار استرس سلین رو داره و از هم پنهون میکنن خیلیی جذاب شده میخوتم ببینم سلین چی میگه😁😁

    ۱ ماه پیش
  • مریم

    در پارت 11

    رمان قشنگیه شروعش رو دوست دارم به جورب ادمو دنبال خودش میکشونه😍😍

    ۱ ماه پیش
  • نیلی

    در پارت 121

    رمانت خیلی قشنگه عزیزم تا این پارت عالی بودد فقط پارت گذاری خیلی کمه منتطرم زیاد بشع یهو بخونمم دوست دارم بدونمم پندار با دیدار چیکار کرده🧐🧐🤔🤔

    ۱ ماه پیش
  • دنیا

    در پارت 171

    توروخدا نویسنده جون الان باز تا پنج شنبه صبر کنمم؟؟🥺🥺🥵🥵😭😭 ننهه خیلی موندهه جای حساسس تموم شدد

    ۱ ماه پیش
  • دنیا

    در پارت 171

    یعنی دیدار قبل مهکامه با سلین بود و مهکام خبر نداره؟؟ به نظر مهکامه هم داره به چیزب رو مخفی میکنه🧐🧐

    ۱ ماه پیش
  • دنیا

    در پارت 171

    لعنتیی این سلین خیلیی کاریزما رفتار میکنه اروم حرفشو میزمه ولی دیدار اتیش میگیرهه

    ۱ ماه پیش
  • ساحل

    در پارت 91

    یعنی من عاشق حاجیم مشتی حرف میزنهه خیلی خزفاش خوبه دیدارم حق داره مشخصه ضربه خورده از داداشش وگرنه. داداش داششو ول نمیکنه اونم این همه سال

    ۱ ماه پیش
  • ....

    در پارت 161

    سروشش من فقط،منتظر اومدن سروشمم استوریا انقدر جذابه لعنتیی رفته رو مخم که سروش کیه و چه حوری میاد بین این دوتاا

    ۱ ماه پیش
  • دلیا

    در پارت 161

    توروخدا بیشتر پارت بذارید من تا میام شروع کنم تموم میشع رمانت خیلیی قشنگهه از طاق فلکن قشنگ ترهه پارتای بیشترر🥺🥺😘😘

    ۱ ماه پیش
  • دلیا

    در پارت 161

    یعنی قلبم ترک برداشتت شاسان به جور درد دیدار به جورر ولی دلم برای دیدار کبابه حسزتاش اینحوری جلو چشمش باشن و زندگیی کع دوست داشته رو رفیقش داشته باشه خیلی نامردیهه🥺🥺

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟