دوست داشتی؟
رمان عاشقانه تراشه مرگ اثر نیلوفر سامانی

رمان تراشه مرگ

  • زبان فارسی
  • 118.6K 👁
  • 1.4K ❤️
  • 9K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

پس از یک سانحه رانندگی،اگر خوش شانس باشی و به آغوش مرگ نروی،احتمالش هست که از تخت بیمارستان سر در بیاوری. شاید هم سُر و مُر و گُنده از جایت بلند شوی و ادامه مسیرت را طی کنی. اما چه می‌شود اگر چشمانت را باز کنی و خود را در یک آزمایشگاهِ فوقِ محرمانه ببینی؟ آن هم درست در زمانی‌که نمی‌دانی پا به دنیایِ خیال گذاشتی یا در حال روبه‌رو شدن با واقعیتی سهمیگن هستی! یاسمین آریان‌فر،دانشجویِ سالِ آخر رشته داروسازی در دانشگاه شهید بهشتی است که همراه با پدربزرگش در یکی از محله‌های قدیمی تهران زندگی می‌کند. طی حادثه‌‌ای هوشیاری خود را از دست می‌دهد و پس از آن، در آزمایشگاهی عجیب و ناشناس از خواب بیدار می‌شود.باید دید یاسمین قصه راهی برای برگشت به خانه پیدا می‌کند یا قرار است در هزارتوی آزمایشگاه گم شود!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

به‌نام‌خالق‌عشق
علم مثل شمشیر دولبه‌ای می‌ماند که تو را از یک سو وارد دنیایِ بی‌‌کرانِ دانش و موهبت می‌کند و از یک سو شاهرگت را هدف می‌گیرد تا خونت را آغشته به تباهی و طمعِ قدرت کند.
در این بین، تنها یک لغزش کافی‌ست تا از دنیای بی‌کران رانده شوی و تیزی شمشیر را بر گلویت حس کنی.
توجه: وقایع و اتفاقات این رمان
زاده ذهن نویسنده است و ممکن است از لحاظ علمی، هیچ‌گونه اثباتی نداشته‌باشد‌.
علاوه برآن، هرگونه شباهت با رخداد‌ها،مکان‌ها، شخصیت‌ها و... کاملاً تصادفی است.
فصل اول
《حافظه از دست رفته》
روبه‌روی آینه قدی که در گوشه‌ای از اتاقش،نزدیک به درِ چوبی قرار داده شده‌بود، نشسته بود.با ناخن‌هایِ کوتاه و لاک خورده‌اش سرگرم ترکاندن جوش‌های صورتش بود.ناخن‌هایِ دو انگشتِ اشاره‌اش را در پوستِ صورتش فرو کرد تا از شر آن جوش مزاحمی که بر گونه‌اش کاشته‌شده بود،خلاص شود.فشار دستانش را زیاد کرد و برای ثانیه‌ای پلک‌هایش را بهم فشرد.احساس می‌کرد هر لحظه ممکن است پوست گندمیش به قرمزی بنشیند.پس از تخلیه کردن جوش،دستمالی روی آن کشید تا تمیزش کند.
چشمان قهوه‌ای رنگش را تیز کرد تا به سراغ قربانی بعدی‌اش برود.جوشِ سرسیاهی را در کنار بینی‌اش شکار کرد.خواست از شرش خلاص شود که ناگهان از داخل آینه چشمانش به ساعت دیواری افتاد.مانند فنر از جایش پرید و زیر لب گفت:
-وای دیرم شد!
زیپِ کیفِ آرایشش را باز کرد و کرم ضد آفتاب را سرسری روی پوستش مالید.رژ صورتی را روی لب‌هایش کشید و اندکی از آن را ناخواسته خورد.از آنجایی که نه وقتش را داشت و نه حوصله‌اش را، برای آرایش چشمانش تنها به یک ریمیل اکتفا کرد. درِ اتاقش را تا نیمه بست و از چوب‌لباسی آویزان به در، مانتو مشکی را برداشت و پوشید.همان‌طور که دکمه‌هایش را می‌بست،به ساعت نیم نگاهی انداخت و مجدد زیر لب گفت:
-دیرم شد! خیلیم دیرم شد! لعنت به هرچی جوشه!
مقنعه را از روی تاجِ تخت برداشت و روی سرش کشید.به محض آنکه روبه‌روی آینه قرار گرفت، آهسته ضربه‌ای به پیشانیش زد و گلایه‌مند گفت:
-برعکس پوشیدمش!
فوراً مقنعه را در آورد و مجدد روی موهایِ قهوه‌ای و حالت‌‌دارش کشید.دسته‌ای از موهایش را که در اثر فوت پدر و مادرش به یکباره سفید شده بودند را زیر مقنعه پنهان کرد تا با دیدنشان آن حادثه تلخ برایش تداعی نشود!
هر زمان که باعجله برای دانشگاه آماده می‌شد، در دلش خودش را سرزنش می‌کرد که چرا حاضر نیست نیم ساعت زودتر از خوابِ نازش بلند شود تا این‌گونه به هول و ولا نیفتد؛ اما چه می‌شود کرد؟ مگر می‌شود از خواب دست کشید؟ آن هم وقتی‌که تنها راهِ فرارِ از یک‌سری حقایق ناخوشایند باشد!
یاسمین شیشه عطر را از پاتختی برداشت و بی‌محابا روی خودش خالی کرد.آن‌قدر زیاده‌روی کرده‌بود که رایحه شیرین و خنک عطر تا هفت‌خانه آن‌ور تر هم رفت!
کوله کوچکش را روی شانه‌هایش انداخت و سراسیمه از اتاق خارج شد.پله‌ها را یکی و درمیان پائین می‌رفت که ناگهان متوجه شد زبری فرشِ قرمز و گلدارِ قدیمی شد که روی پله‌ها انداخته‌ شده‌‌بود.به پاهایِ برهنه‌اش نگاهی انداخت و فهمید، جوراب نپوشیده است.چشمانش را از حرص بهم فشرد و مسیرش را سمت اتاقش تغییر داد.خود را روی قالیچه‌ای که بر زمین پهن شده‌بود انداخت و دستش را زیر تختِ چوبی برد تا جورابی پیدا کند.سرانجام از میان جوراب‌های لنگه به لنگه‌اش یک جفت پیدا کرد و تا قوزک پایش کشید.از اتاق بیرون آمد و پله‌ها را با شتاب بیشتری پائین آمد.درب آبی را که در سمتِ چپ راه پله قرار داشت، به عقب هل داد و از سالن خانه سر در آورد.سفره صبحانه وسط سالن پهن شده بود.از بوی نانی که در فضا پیچیده بود،مشخص بود که پدربزرگش بربری تازه گرفته است.پنیر و خیار وسطِ سفره که خوب بلد بودند به او چشمک بزنند.
عجیب با چای شیرین و بربری می‌چسبیدند! منتها وقتش را نداشت!
مثل همیشه صدای رادیو قدیمی پدربزرگش در محیط طنین انداخته‌بود.
این‌بار داشت به یک موسیقی سنتی گوش می‌‌سپرد.سری چرخاند و آن مرد پیر و سالخورده را در آشپزخانه دید.مردی که پس از فوت والدینش، تمامِ هستی او شده‌بود! با چند گام به نسبت بلند، طول سالن را طی کرد.
از دو پله مقابلش رپائین رفت و وارد آشپزخانه شود.
ماگ بنفشش را از روی کابینت فلزی برداشت و پر انرژی گفت:
-صبحت بخیر بابا محمد!
روز پر دردسری را آغاز کرده بود؛ اما دست خودش نبود که با دیدن آن مرد، همه‌چیز را برای لحظه‌ای فراموش می‌کرد و خنده‌ای به لب می‌آورد.محمد شیر سماور را بست تا چای از استکانش سر ریز نشود! به آرامی سوی نوه‌اش چرخید؛ منتها به‌خاطر لرزش دستش،اندکی از چای داخل نلعبکی ریخت.خنده‌ای به لب‌های خشک و ترک خورده‌اش آورد.
-صبحت‌ بخیر بابا جان! بشین برات چایی بریزم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

۱

درباره‌ی رمان تراشه مرگ؛ داستانی که با یک تصادف شروع می‌شود و به یک راز محرمانه ختم می‌شود

یاسمین آریان‌فر دانشجوی سال آخر داروسازی دانشگاه شهید بهشتی است، دختری که زندگی ساده‌اش را کنار پدربزرگش در یکی از محله‌های قدیمی تهران می‌گذراند؛ تا اینکه یک سانحه رانندگی همه‌چیز را عوض می‌کند. تا اینجای کار شاید داستان آشنا به‌نظر برسد؛ یک تصادف، یک تخت بیمارستان، شاید هم یک پایان خوش. اما «تراشه مرگ» درست همین‌جا مسیرش را کج می‌کند.

یاسمین چشمانش را باز نمی‌کند روی تخت بیمارستان، بلکه در یک آزمایشگاه فوقِ محرمانه از خواب می‌پرد؛ بدون نام، بدون خاطره، بدون هیچ سرنخی از اینکه چرا آنجاست. از همین‌جا یک داستان تخیلی-علمی با رگه‌های غلیظ عاشقانه و درام شکل می‌گیرد که مدام بین دو سوال در نوسان است: این جا کجاست، و این آدم‌ها چه می‌خواهند؟

محور دیگر ماجرا، مردی است که یاسمین در دل همان آزمایشگاه با او روبه‌رو می‌شود؛ کسی که انگار خودش هم قربانیِ همان راز مرموز است. رابطه‌ای که میانشان شکل می‌گیرد، برخلاف رمان‌های عاشقانه‌ی معمول، نه با یک نگاه ساده بلکه از دل یک ارتباط ذهنی عجیب آغاز می‌شود؛ همان‌جایی که مرز میان علم، ترس و عشق کم‌رنگ می‌شود.

۲

پشتِ‌ پرده‌ی نوشتن این داستان

نیلوفر سامانی تراشه مرگ را با ایده‌ای نوشته که کمی با فرمول رایج رمان‌های عاشقانه فاصله دارد؛ به‌جای شروع از یک آشنایی معمولی، داستان را از دل یک بحران هویتی و علمی آغاز کرده تا نشان بدهد گاهی نزدیک‌ترین آدم‌ها به ما، درست همان‌هایی هستند که در تاریک‌ترین لحظات پیدایشان می‌کنیم.

«گاهی زندگی اون‌چیزی نیست که میبینی»

۳

آزمایشگاهی که هیچ‌کس درباره‌اش حرفی نمی‌زند

🏝️

جزیره‌ای دورافتاده

آزمایشگاه اصلی داستان نه در دل شهر، که در یک جزیره دورافتاده پنهان شده؛ جایی که خبری از شهر و شلوغی نیست و فرار از آن به همان اندازه سخت است که فهمیدن حقیقتش.

🧠

حافظه‌ای که پاک شده

یاسمین نه‌تنها نمی‌داند کجاست، حتی اسم خودش را هم به یاد نمی‌آورد. این فراموشی، تنها یک غافلگیری اولیه نیست؛ خودِ راز اصلی داستان همین‌جا دفن شده.

💊

دارویی ناشناخته

کلید آزادیِ یاسمین، دارویی است که از او می‌خواهند تحویل بدهد؛ دارویی که خودش هم نمی‌داند وجود دارد یا نه، چه برسد به اینکه بداند کجاست.

⚗️

بیمارانی عجیب

در راهروهای این آزمایشگاه، آدم‌هایی هستند که هیچ‌کدام‌شان قصه‌ی ساده‌ای ندارند؛ از جمله مردی که در یک محفظه شیشه‌ای پر از آب زندگی می‌کند.

۴

شخصیت‌های اصلی

یاسمین آریان‌فر
دانشجوی داروسازی، اسیرِ آزمایشگاه

مهربان و معصوم، اما نه از آن دخترهایی که در بحران از پا می‌افتند؛ زیر پوستِ ترس و سردرگمی‌اش، جنسی از قدرت و محکم‌بودن پنهان است که کم‌کم خودش را در دل آزمایشگاه نشان می‌دهد.

شاهین موحد
مردی که از مرگ برگشته

سرد، مغرور و رازآلود؛ کسی که خودش هم دقیق نمی‌داند با قدرتی که بعد از مرگ به او رسیده چه باید بکند. حضورش در داستان، هم تهدید است و هم تنها روزنه‌ی امیدِ یاسمین.

۵

مقدمه‌ی رمان

مقدمه

چی میشه اگه پس از یه سانحه رانندگی از یه آزمایشگاه ناشناخته تو یه جزیره دورافتاده سر دربیاری؟ و برای اینکه بتونی کلید آزادی رو پیدا کنی،باید دارویی که می‌خوان رو بهشون بدی؛ اما چطور؟؟ چطور می‌تونی دارویی رو بهشون بدی که حتی از وجودش هم خبر نداری.از همه‌چی بدتر می‌دونی چی هست؟؟ اینکه تو حافظت هم از دست دادی و حتی اسم خودتم یادت نیست. پس حالا چطور قراره از اونجا فرار کنی؟؟

۶

برشی از متن رمان

برش از متن

درِ فلزی را به آرامی به عقب هل داد و با راهرویی تاریک مواجه شد. انگار پا به هرکجا که می‌گذاشت، سیاهی و تاریکی به استقبالش می‌آمدند. شاید اصلاً نباید به طبقه سوم می‌رفت. یاسمین پس از کمی تعلل دستگیره را رها کرد و با شک و تردید وارد آنجا شد. به محض ورودش، چراغ ال‌ای‌دی روی سقف روشن شد و اندک نوری به اطراف ساطع شد. طول راهرو به یک متر هم نمی‌رسید و در انتها به در قرمزی منتهی می‌شد. یاسمین سری چرخاند و به پشت سرش نگریست؛ در دیگر بسته شده بود. سرش را برگرداند و مجدد به در قرمز چشم دوخت؛ انگار مثل آهن‌ربا داشت جذبش می‌شد!آرام آرام به جلو گام برداشت و طول راهرو را طی کرد.نمی‌دانست قرار است با چه چیزی روبه‌رو شود، اما تلفیقی از حسِ ترس و کنجکاوی در دلش ریشه دوانده بود. با هر قدمی که به جلو برمی‌داشت، قلبِ کوچکش تندتر از قبل می‌تپید.به‌قدری که می‌توانست صدای تالاپ و تولوپ قلبش را در آن فضای تاریک و مرموز بشنود‌. باقی مسیر را با احتیاط طی کرد و مقابل درب قرمز ایستاد.کف هر دو دستش را به لباسش مالید تا عرق سردی که از زیر پوستش به بیرون جاری شده بود را پاک کند. کمی درنگ کرد و پس از آن، انگشتانِ سردش را سوی دستگیره دراز کرد.غدد عرق که انگار نمی‌توانست در گوشه‌ای بیکار بنشیند، باز هم به فعالیت خود ادامه داد و در کسری از ثانیه، قطرات ریز عرق از دستِ یاسمین به دستگیره در منتقل شد.این‌بار بیخیال تمیز کردن دستانش شد و به آرامی دستگیره را چرخاند. درب را به سمت خود کشید که صدای جیرجیر لولا در محیط طنین انداز شد. از حرکت متوقف شد و نفس عمیقی کشید. نمی‌دانست چرا؛اما نفس کشیدن برایش سخت شده بود. در دلش احساسِ عجیبی داشت؛حسی شبیه به دلهره، شاید هم ترس و دلشوره! عجیب بود؛ اما احساس می‌کرد یک نفر او را فراخوانده است تا پا به آنجا بگذارد. از عجیب هم عجیب‌تر بود! انگار یک نفر داشت، سلول به سلول یاسمین را صدا می‌زد. از کجا معلوم؟؟ شاید هم دچار وهم و خیال شده بود! پلک‌هایش را روی هم قرار داد و هوا را با فشار بیشتری وارد ریه‌هایش کرد. دستگیره فلزی را محکم گرفت و درب را تا انتها باز کرد. حال نوبت به باز کردن چشمانش رسیده بود! پلک‌هایش را تا نیمه بالا داد و با همان دیدِ تاری که داشت، متوجه نور آبی رنگی شد. رفته‌رفته، پلک‌هایش را کاملاً باز کرد و با دیدن آنچه که در محوطه بود، ماهیچه‌های دستش به‌طور غیرارادی شل شدند. انگشتانش از دستگیره در رها شدند و کنار بدنِ نحیف‌اش قرار گرفتند. قلبش برای لحظه‌ای از تپیدن دست کشید و نفس در سینه‌اش گره خورد. بزاقش را با مشقت بلعید و لب‌های خشکش را تکان داد. -چطور ممکنه؟ آنچه را که می‌دید، هیچ رقمه نمی‌توانست باور کند. در دلش آرزو می‌کرد که ای کاش خواب و رویا باشد.رویا که چه عرض کنم، شبیه به کابوس بود. و او می‌خواست هرچه سریع تر از خواب بیدار شود؛ اما نمی‌توانست. چرا؟ چون نه پای خواب در میان بود و نه رویا و کابوس. یاسمین بیدار بود و با آن دو چشمِ بازش، داشت محفظهِ شیشه‌ایی استوانه‌ای شکل را می‌دید. آن محفظهِ استوانه‌ای پر از آب برایش حیرت آور بود؟ اصلاً داخلش آب بود؟؟؟ خواست پایش را بلند کند و قدمی به جلو بردارد؛ منتها نتوانست. ماهیچه‌هایش سست شده بودند و به سختی روی هر دو پایش ایستاده بود. دمپایی‌هایش را به آرامی روی زمینِ سرامیکی کشید و آسه آسه جلو رفت. تمام محوطه در تاریکی فرو رفته بود و تنها از آن محفظه بزرگ، نور آبی به اطراف ساطع می‌شد. به قدری بزرگ که ارتفاعش به سه متر می‌رسید و ظرفیت نگه‌داری از دوازده هزار لیتر آب را داشت. یاسمین در چندسانتی متری‌اش ایستاد و با ناباوری پلک زد. چطور ممکن بود؟ یعنی داشت درست می‌دید؟؟ یک مردِ کاملاً برهنه که تنها یک شورتک پوشیده بود، در آب معلق مانده بود؛ جایی در میانه محفظه! صورتش توسط یک ماسک مشکی پنهان شده بود. از ناحیه دهانش یک شلنگ منشاء گرفته بود و تا سرِ محفظه کشیده شده و به منبع اکسیژن اتصال داشت. از اجزای صورتش، تنها دو چشم بسته‌اش که پشت لنزِ شفاف قرار گرفته‌بودند، نمایان بود. آن ماسک با تمامِ دم و دستگاهش شبیه به ماسک غواضی بود.پاهای مرد توسط دو بند به هر دو طرف محفظه بسته شده‌بود و احتمالاً همین باعث شده بود تا در آب معلق بماند. حس کنجکاوی و ترس در یاسمین به اوج خود رسیده بود.او چه کسی بود؟ چه بلایی بر سرش آمده بود؟ چرا در این محفظه عجیب و غریب قرار داشت؟ سوالات بی‌پاسخ در ذهنش می‌چرخیدند و برای هیچ‌کدام پاسخی در آستین نداشت. با احتیاط، قدمی به جلو برداشت و نزدیک‌تر شد. نور آبی رنگ محفظه، سایه‌های عمیقی بر روی چهره مرد می‌انداخت و او را به موجودی رازآلود تبدیل کرده بود. یاسمین نگاهی به بدن و شکم عضله‌ای مرد انداخت. اثری از زخم و یا کبودی بر بدنش نبود. پوستش شفاف و سفید به نظر می‌رسید و با توجه به عضله‌هایی که در ناحیه شکم و بازو داشت،چندان ضعیف به نظر نمی‌آمد. کمی آن‌طرف تر، پله‌های کوچکی قرار داده شده بود که از زمین تا بالای استوانه امتداد داشتند. نگاهِ یاسمین مجدد سوی چهره مرد کشیده شد.در آن وضعیت عجیب، ظاهری آرام داشت. اصلاً در قید حیات بود؟؟ یاسمین سرش را بالا گرفت و به چشمانِ بسته مرد خیره شد.نمی دانست چرا؛ اما مجذوبش شده بود. انگار منتظر بود تا پلک‌هایش را حرکت بدهد. در آن شرایط حیرت انگیز و هولناک باید چه می‌کرد؟ کمکش می‌کرد؟ صدایش می‌زد؟ فرار می‌کرد؟ هیچ نمی‌دانست! نزدیک‌تر شد. همان‌طور که به چشم‌های مرد خیره مانده بود، دستش را بلند کرد و روی شیشه مقاوم و ضخیم محفظه قرار داد. حیرت آور بود؛ اما به طرز شگفت‌انگیزی می‌توانست انرژی و جریان ملایم آب را حس کند. انگشتانش را آرام آرام خم کرد تا دستش مشت شود.شک و تردید داشت؛ اما می‌خواست تقی به شیشه بزند و واکنش مرد را بسنجد. دلش مثل سیر و سرکه می‌جوشید و قطراتِ سردِ عرق از محل رویش موهایش به پایین پیشانی‌اش سرازیر شده بودند. دست دیگرش را روی قلبِ کوچک و بی‌قرارش گذاشت و با یک دم عمیق هوا را وارد ریه‌هایش کرد. همان‌طور که سرش را بالا گرفته‌بود و به مرد نگاه می‌کرد، دستش را کمی از محفظه دور کرد تا ضربه آرامی به شیشه بزند. در همان حین، مرد به یکباره چشم‌هایش را باز کرد و به پایین نگریست. یاسمین ناخودآگاه جیغ خفه‌ای کشید و تند تند به عقب رفت که ناگهان به جسمی برخورد کرد و چند تکه پارچه از بالا، روی سرش و زمین افتادند. در همان‌نقطه، ثابت و بی‌حرکت ماند. مردمک‌های لرزانش را به مرد دوخت و هیچ توجه‌ای به پارچه‌ها نکرد. مرد نیز بدون هیچ حرکتی به او خیره شده بود.با این تفاوت که او داشت از ماسک اکسیژن استفاده می‌کرد؛ اما یاسمین به قدری شوکه شده بود که نفس کشیدن را از یاد برده بود و کاملاً خشکش زده بود. چند ثانیه به همان نحو گذشت که ناگهان مرد با یک حرکت سریع هر دو پایش را بالا برد و از بندی که به دور مچ‌هایش بسته شده بود، رها شد. خودش را به بالای آب رساند و درب فلزی را کنار کشید. هر دو دستش را از آب بیرون آورد و لبه محفظه قرار داد. کمی از آب روی زمین ریخت و باریکه‌ای نیز روی شیشه جاری شد. مرد داشت از آب بیرون می‌آمد و یاسمین هیچ فرقی با یک تکه چوب خشکیده و بی حرکت نداشت. در همان لحظه یاسمین به خودش آمد و تصمیم به فرار گرفت که یک دفعه پارچه‌‌ای به دور مچش پیچید و دخترِ بیچاره با شکم نقش زمین شد. درد بدی در شکم و سینه‌اش پیچید؛ منتها وقت برای تعلل نبود. سراسیمه پارچه را از دور پایش باز کرد و برخاست. با تمام توانش دوید و طول راهرو را طی کرد و از آنجا خارج شد. درب را پشت سرش بست و کمرش را محکم به آن چسباند. به همان مکان اولیه در طبقه سوم برگشته‌بود. همان مکان تاریکی که هیچ راه خروجی برایش پیدا نکرده بود! حال باید چه می‌کرد؟ سری چرخاند و به دنبال آسانسور گشت‌. سراسیمه سویش دوید و با دستپاچگی تندتند کلید را فشرد‌. آسانسور در طبقه سوم بود؛ منتها بدون آن کارتِ لعنتی درش باز نمی‌شد. یاسمین هر دو دستش را مشت کرد و محکم به درب فلزی آسانسور می‌کوبید و فریاد می‌زد: -کمک! یکی کمک کنه! هرازگاهی به پشت سرش نگاه می‌کرد و مجدد فریاد می‌زد: -صدای منو می‌شنوید؟؟ یکی کمک کنه! با حرص لگد محکمی به در زد. -لعنتی! قلبش تند تند به سینه‌اش می‌کوبید و کل بدنش از شدت عرق خیس شده بود. باید راه حلی پیدا می‌کرد ؛ اما در آن تاریکی چه کاری از دستش بر می‌آمد؟ فوراً سوی قفسه‌ها رفت تا به کمک آن‌ها راه در را ببندد و مانع ورود آن مردِ عجیب و مرموز شد. با مشقت به تقلا افتاد تا یکی از قفسه‌ها را سوی در هل بدهد؛ بی‌فایده بود! زورش نمی‌رسید و دریغ از ذره‌‌ای حرکت. سراغ قفسه بعدی رفت. باز هم بی‌فایده بود! دستی به صورت سردش کشید و با نگرانی و دلهره به اطرافش نگریست‌ تا راه حلی پیدا کند. از داخل قفسه‌ها شیشه ارلن را برداشت و محکم میان انگشتانش نگه داشت. همان موقع، چشمانش به دستگیره در افتاد که به آرامی داشت باز می‌شد. نفس یاسمین به سختی بالا می‌آمد و ترس کل وجودش را در بر گرفته بود. بی معطلی پشت یکی از میز‌های طویل رفت. روی زمین نشست و در گوشه‌ای پنهان شد. شیشه ارلن را محکم گرفت و زانوهایش را در شکمش جمع کرد. صدای باز شدن درب، در محوطه طنین انداز شد و شعله ترس را در وجودِ بی‌قرار دختر چند برابر کرد. نفس در نایژک‌هایش گره خورده بود و با هزاران مشقت می‌توانست اکسیژن را به ریه‌هایش برساند. شیشه ارلن میان انگشتان عرق کرده‌اش کاملا خیس شده بود و هر لحظه ممکن بود از دستش سر بخورد و روی زمین بیفتد و بشکند. گوش‌هایش را تیز کرده بود تا به صدای پای مرد گوش بدهد؛ اما مگر پای برهنه هم صدا دارد؟؟دوست داشت حداقل سایه او را پیدا کند تا از موقعیت مرد آگاه شود؛ اما مگر نوری بود که حال سایه‌ای باشد؟ تنها چراغ‌های ال‌ای‌دی مقابل آسانسور روشن بودند و بخش اعظم آن طبقه در تاریکی غرق شده بود. یاسمین پلک‌هایش را بهم فشرد و در دلش خدا خدا می‌کرد تا از آن مهلکه جان سالم به در ببرد. عجیب بود؛ اما در آن موقعیت دلش برای تک تک افرادی که در طبقه دوم دیده بود؛ تنگ شده بود. البته به جزء امید! هر چه باشد او باعث شده بود تا یاسمین در چنین وضعی باشد. شاید هم تقصیر امید نبود! این خواستِ خود یاسمین بود. داشت با خودش کلنجار می‌رفت که ناگهان قطره آبی روی صورتش افتاد. در وهله اول فکر کرد، شاید اشتباه حسش کرده است؛ اما قطره دوم نیز از بالا،روی گونه راستش افتاد و به پایین سرازیر شد. یاسمین با ترس و لرز، پلک‌هایش را بالا داد. کسی را نمی‌دید؛ اما می‌توانست هرم نفس‌های مرد را احساس کند. چراکه صورتش به یکباره گرم شده‌بود. ضربانِ قلبش، به اوج خود رسیده‌بود و نفسش با هزاران مشقت و جان کندن، بالا می آمد تا حداقل از بی‌اکسیژنی تلف نشود. البته از کجا معلوم؟؟ شاید از شدت ترس سکته می‌کرد و همان‌جا پس می افتاد. ارلن را با زور و چنگ، میان انگشتان سرد و بی‌جانش نگه داشته بود. باید به کدام سمت پرتابش می‌کرد؟؟ اصلاً باید کاری می‌کرد؟ شاید هم باید بدون هیچ حرکتی در آنجا می‌ماند تا مرد برود. اگر او نمی‌توانست مرد را ببیند، قطع یقین مرد هم نمی‌توانست یاسمین را ببیند؛ پس بهتر بود ثابت و بی‌حرکت می‌ماند تا مبادا موقعیتش لو برود. منتها با قلبی که مثل پتک بر سینه‌اش می‌کوبید، باید چه می‌کرد؟ چطور صدایش را در میان دنده‌های قفسه سینه‌اش خفه می‌کرد؟ نمی‌توانست! هیچ رقمه شدنی نبود! دستش را به آرامی مقابل دهان و بینی‌اش قرار داد تا مبادا هرم نفس‌هایش کار دستش بدهد. بدون آنکه سرش را تکان بدهد،چشمانش را با ترس و وحشت می‌چرخاند تا نشانی از مرد پیدا کند.هرچند که بی فایده بود! لحظات سخت و استرس زایی را داشت تجربه می‌کرد که به یکباره تمامی چراغ‌ها روشن شد و سایه تاریکی از طبقه سوم محو شد. مردمکِ لرزانِ یاسمین، روی مرد قفل شد. او مقابل یاسمین، روی پاهایش نشسته بود و با خونسردی تمام، داشت به چشم‌های هراسان دختر می‌نگریست. قطرات آب از موهای مشکی و صورت گندمی‌ش به زمین چکه می‌کردند. دیگر خبری از ماسک اکسیژن نبود و چهره‌اش برای یاسمین کاملا نمایان و آشکار شده بود؛ منتها چه اهمیتی داشت؟؟ مگر در آن موقعیت می‌توانست به چشمان میشی نافذش و ته‌ریش سیاه و اصلاح کرده‌اش توجه کند؟ یاسمین با دیدن او، به یکباره فریاد کشید و جیغ بنفشی سر داد. دستش را بالا برد تا ارلن را بر سر او بکوباند. مرد در کسری از ثانیه، نیم خیزی سوی او برداشت و مچِ دختر را در هوا گرفت.

۷

برچسب‌های موضوعی

آزمایشگاهی با بیماران عجیب و غریب عشقی که اول از یک ارتباط ذهنی شروع شد وقوع پدیده‌ای که دنیا را به سیاهی خواهد کشاند تراشه‌ای که زندگی آدم‌ها را به دست خواهد گرفت مرگ و زندگی در کنار عشق
۸

فکت‌شیت رمان

عنوانتراشه مرگ
نویسندهنیلوفر سامانی
ژانرعاشقانه / تخیلی / علمی / درام
رده سنی+۱۳
شخصیت‌های کلیدییاسمین آریان‌فر، شاهین موحد
مضمونفراموشی، رازِ آزمایشگاهی، عشق در بحران
تاریخ نگارش۱۱ آذر ۱۴۰۳
موقعیت داستانآزمایشگاهی مرموز در دل یک جزیره دورافتاده
۹

سوالات متداول

رمان تراشه مرگ درباره‌ی چیست

درباره‌ی یاسمین آریان‌فر است، دانشجویی که پس از یک سانحه رانندگی، حافظه‌اش را از دست می‌دهد و در آزمایشگاهی مرموز در یک جزیره دورافتاده از خواب بیدار می‌شود.

چرا یاسمین حافظه‌اش را از دست داده است

علت دقیق این اتفاق بخشی از راز اصلی داستان است؛ چیزی که یاسمین باید در دل همان آزمایشگاه محرمانه کشف کند.

شاهین موحد در داستان چه نقشی دارد

شاهین مردی است که از مرگ برگشته و حالا با قدرتی نامفهوم دست‌وپنجه نرم می‌کند؛ حضورش هم منبع تهدید است و هم گره‌خورده با سرنوشت یاسمین.

این رمان مناسب چه رده سنی است

تراشه مرگ برای رده سنی +۱۳ نوشته شده و ترکیبی از ژانرهای عاشقانه، تخیلی، علمی و درام را در فضایی مرموز و پرتعلیق روایت می‌کند.

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 1,442 رای
5 ★
89%
4 ★
10%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان تراشه مرگ

  • Asal

    در پارت 1440

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • Asal

    در پارت 1440

    نیلوفر عزیزم خسته نباشی بینظیر بود بدون هیچ کم کاستی هر لحظه اش بی نهایت عالی بود و چقدر خوب نوشتی ممنون که مینویسی برامون قشنگم❤️🥰🤩

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1440

    چقدر خوبه که ادامه داره

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1440

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • Asal

    در پارت 1430

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • Asal

    در پارت 1420

    شاهین در ظاهر خیلی مغرور و غد بنظر میرسه ولی از درون خیلی شکننده است خیلی آسیب دید مرگ یامور مرگ همایون و نداشتن یاسمین.خوبه که برگشت

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1410

    شاهین بود از دور نگاهش می کرد

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1400

    حق همایون این نبود ولی فداکاری کرد تا کلی آدم دیگه زنده بمونن😭😭🥲

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1390

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • Asal

    در پارت 1370

    امیدوارم این ماجرا از جزیره بیرون رفتنشون به راحتی پیش بره

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1360

    شاهین فهمیده جفتشون به همدیگه حس دارن از هم خوششون اومده 🤩🥰❤️الهی بچم میگه تو میرفتی من اینجا میموندم که بوسیدمت خووداا

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1350

    وای خدا نکشتت شاهین 🥲😂😂وای فقط آقای که سری گرفت چه به چییه😂🥰🤩

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1350

    لعنت به کیبورد خودکار آقای = آنا

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1330

    و بالاخره بوسیدش🤩🤩🥰

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1310

    هر چی جلوتر میره غم انگیز تر میشه

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1300

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️