دوست داشتی؟
رمان عاشقانه تراشه مرگ اثر نیلوفر سامانی

رمان تراشه مرگ

  • زبان فارسی
  • 115.3K 👁
  • 1.4K ❤️
  • 8.5K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه تراشه مرگ

پس از یک سانحه رانندگی،اگر خوش شانس باشی و به آغوش مرگ نروی،احتمالش هست که از تخت بیمارستان سر در بیاوری. شاید هم سُر و مُر و گُنده از جایت بلند شوی و ادامه مسیرت را طی کنی. اما چه می‌شود اگر چشمانت را باز کنی و خود را در یک آزمایشگاهِ فوقِ محرمانه ببینی؟ آن هم درست در زمانی‌که نمی‌دانی پا به دنیایِ خیال گذاشتی یا در حال روبه‌رو شدن با واقعیتی سهمیگن هستی! یاسمین آریان‌فر،دانشجویِ سالِ آخر رشته داروسازی در دانشگاه شهید بهشتی است که همراه با پدربزرگش در یکی از محله‌های قدیمی تهران زندگی می‌کند. طی حادثه‌‌ای هوشیاری خود را از دست می‌دهد و پس از آن، در آزمایشگاهی عجیب و ناشناس از خواب بیدار می‌شود.باید دید یاسمین قصه راهی برای برگشت به خانه پیدا می‌کند یا قرار است در هزارتوی آزمایشگاه گم شود!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

به‌نام‌خالق‌عشق
علم مثل شمشیر دولبه‌ای می‌ماند که تو را از یک سو وارد دنیایِ بی‌‌کرانِ دانش و موهبت می‌کند و از یک سو شاهرگت را هدف می‌گیرد تا خونت را آغشته به تباهی و طمعِ قدرت کند.
در این بین، تنها یک لغزش کافی‌ست تا از دنیای بی‌کران رانده شوی و تیزی شمشیر را بر گلویت حس کنی.
توجه: وقایع و اتفاقات این رمان
زاده ذهن نویسنده است و ممکن است از لحاظ علمی، هیچ‌گونه اثباتی نداشته‌باشد‌.
علاوه برآن، هرگونه شباهت با رخداد‌ها،مکان‌ها، شخصیت‌ها و... کاملاً تصادفی است.
فصل اول
《حافظه از دست رفته》
روبه‌روی آینه قدی که در گوشه‌ای از اتاقش،نزدیک به درِ چوبی قرار داده شده‌بود، نشسته بود.با ناخن‌هایِ کوتاه و لاک خورده‌اش سرگرم ترکاندن جوش‌های صورتش بود.ناخن‌هایِ دو انگشتِ اشاره‌اش را در پوستِ صورتش فرو کرد تا از شر آن جوش مزاحمی که بر گونه‌اش کاشته‌شده بود،خلاص شود.فشار دستانش را زیاد کرد و برای ثانیه‌ای پلک‌هایش را بهم فشرد.احساس می‌کرد هر لحظه ممکن است پوست گندمیش به قرمزی بنشیند.پس از تخلیه کردن جوش،دستمالی روی آن کشید تا تمیزش کند.
چشمان قهوه‌ای رنگش را تیز کرد تا به سراغ قربانی بعدی‌اش برود.جوشِ سرسیاهی را در کنار بینی‌اش شکار کرد.خواست از شرش خلاص شود که ناگهان از داخل آینه چشمانش به ساعت دیواری افتاد.مانند فنر از جایش پرید و زیر لب گفت:
-وای دیرم شد!
زیپِ کیفِ آرایشش را باز کرد و کرم ضد آفتاب را سرسری روی پوستش مالید.رژ صورتی را روی لب‌هایش کشید و اندکی از آن را ناخواسته خورد.از آنجایی که نه وقتش را داشت و نه حوصله‌اش را، برای آرایش چشمانش تنها به یک ریمیل اکتفا کرد. درِ اتاقش را تا نیمه بست و از چوب‌لباسی آویزان به در، مانتو مشکی را برداشت و پوشید.همان‌طور که دکمه‌هایش را می‌بست،به ساعت نیم نگاهی انداخت و مجدد زیر لب گفت:
-دیرم شد! خیلیم دیرم شد! لعنت به هرچی جوشه!
مقنعه را از روی تاجِ تخت برداشت و روی سرش کشید.به محض آنکه روبه‌روی آینه قرار گرفت، آهسته ضربه‌ای به پیشانیش زد و گلایه‌مند گفت:
-برعکس پوشیدمش!
فوراً مقنعه را در آورد و مجدد روی موهایِ قهوه‌ای و حالت‌‌دارش کشید.دسته‌ای از موهایش را که در اثر فوت پدر و مادرش به یکباره سفید شده بودند را زیر مقنعه پنهان کرد تا با دیدنشان آن حادثه تلخ برایش تداعی نشود!
هر زمان که باعجله برای دانشگاه آماده می‌شد، در دلش خودش را سرزنش می‌کرد که چرا حاضر نیست نیم ساعت زودتر از خوابِ نازش بلند شود تا این‌گونه به هول و ولا نیفتد؛ اما چه می‌شود کرد؟ مگر می‌شود از خواب دست کشید؟ آن هم وقتی‌که تنها راهِ فرارِ از یک‌سری حقایق ناخوشایند باشد!
یاسمین شیشه عطر را از پاتختی برداشت و بی‌محابا روی خودش خالی کرد.آن‌قدر زیاده‌روی کرده‌بود که رایحه شیرین و خنک عطر تا هفت‌خانه آن‌ور تر هم رفت!
کوله کوچکش را روی شانه‌هایش انداخت و سراسیمه از اتاق خارج شد.پله‌ها را یکی و درمیان پائین می‌رفت که ناگهان متوجه شد زبری فرشِ قرمز و گلدارِ قدیمی شد که روی پله‌ها انداخته‌ شده‌‌بود.به پاهایِ برهنه‌اش نگاهی انداخت و فهمید، جوراب نپوشیده است.چشمانش را از حرص بهم فشرد و مسیرش را سمت اتاقش تغییر داد.خود را روی قالیچه‌ای که بر زمین پهن شده‌بود انداخت و دستش را زیر تختِ چوبی برد تا جورابی پیدا کند.سرانجام از میان جوراب‌های لنگه به لنگه‌اش یک جفت پیدا کرد و تا قوزک پایش کشید.از اتاق بیرون آمد و پله‌ها را با شتاب بیشتری پائین آمد.درب آبی را که در سمتِ چپ راه پله قرار داشت، به عقب هل داد و از سالن خانه سر در آورد.سفره صبحانه وسط سالن پهن شده بود.از بوی نانی که در فضا پیچیده بود،مشخص بود که پدربزرگش بربری تازه گرفته است.پنیر و خیار وسطِ سفره که خوب بلد بودند به او چشمک بزنند.
عجیب با چای شیرین و بربری می‌چسبیدند! منتها وقتش را نداشت!
مثل همیشه صدای رادیو قدیمی پدربزرگش در محیط طنین انداخته‌بود.
این‌بار داشت به یک موسیقی سنتی گوش می‌‌سپرد.سری چرخاند و آن مرد پیر و سالخورده را در آشپزخانه دید.مردی که پس از فوت والدینش، تمامِ هستی او شده‌بود! با چند گام به نسبت بلند، طول سالن را طی کرد.
از دو پله مقابلش رپائین رفت و وارد آشپزخانه شود.
ماگ بنفشش را از روی کابینت فلزی برداشت و پر انرژی گفت:
-صبحت بخیر بابا محمد!
روز پر دردسری را آغاز کرده بود؛ اما دست خودش نبود که با دیدن آن مرد، همه‌چیز را برای لحظه‌ای فراموش می‌کرد و خنده‌ای به لب می‌آورد.محمد شیر سماور را بست تا چای از استکانش سر ریز نشود! به آرامی سوی نوه‌اش چرخید؛ منتها به‌خاطر لرزش دستش،اندکی از چای داخل نلعبکی ریخت.خنده‌ای به لب‌های خشک و ترک خورده‌اش آورد.
-صبحت‌ بخیر بابا جان! بشین برات چایی بریزم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان تراشه مرگ

نیلوفر سامانی : ۳ هفته پیش

سلام عزیزای دلم💜✨**امیدوارم حال تک تک تون عالی باشه و زندگی وفق مرادتون پیش بره. ✨**امروز آخرین پارت «تراشه مرگ» آپلود شد و این داستان، با تمام تلخی ها و شیرینی هاش، به پایان رسید. 🥺**اول از همه، از صمیم قلب ازتون ممنونم که توی این مسیر کنار من و کاراکترهای این رمان بودید. حضور و همراهی شما برای من واقعاً ارزشمند بود. 💜✨**یه تشکر ویژه هم از تمام عزیزایی دارم که با کامنت ها، تحلیل ها و پیام های قشنگشون بهم انرژی دادن. بدون شک، حضور شما باعث شد سختی نوشتن این رمان برام خیلی راحت تر و شیرین تر بشه. 🫂💜**رمان «تراشه مرگ» حالا به پایان رسیده و تا جایی که می شد، سعی کردم سؤال و ابهام مهمی باقی نمونه. شاید براتون سؤال باشه که سرنوشت ارجمند و منصوری چی شد؟**جواب این سؤال رو داخل پاراگراف اول پارت ۱۴۴ قرار دادم.**همیشه قرار نیست آدم های بد تاوان همه ی کارهاشون رو پس بدن... :)**البته همون طور که متوجه شدید، «تراشه مرگ» جلد دوم هم خواهد داشت و ممکنه در ادامه، سرنوشت بعضی از شخصیت ها بیشتر روایت بشه. با این حال، سعی کردم پایان جلد اول به شکلی باشه که اگر کسی تصمیم گرفت جلد دوم رو نخونه، احساس نکنه داستان نیمه کاره رها شده.**فقط خواستم این رو هم بگم که فعلاً قصد شروع نوشتن جلد دوم رو ندارم و زمان مشخصی برای انتشارش وجود نداره.**اگر دوست داشتید از زمان شروع جلد دوم، انتشار رمان های جدید یا خبرهای مربوط به کارهام باخبر بشید، حتماً عضو کانال های من در *** و بله بشید:**📌 *** **تمام اطلاع رسانی ها از طریق همین کانال ها و اپ دنیای رمان انجام می شه💜✨**باز هم ممنونم که تا آخرین پارت همراه من بودید. امیدوارم این رمان گوشه ای از خاطرات خوبتون رو ساخته باشه و دوباره توی جلد دوم، کنار هم این مسیر رو ادامه بدیم. 💜✨🤍کلیییی دوستون دارم💋**ارادتمند شما: نیلوفر سامانی

نظرات رمان تراشه مرگ
  • مژگان

    در پارت 250

    عالی بود و هیجانی

    دیروز
  • شیرین

    در پارت 1440

    اونور خیابون کی بود زنه ؟نکنه منصوریه اومده سراغ یاسمین

    ۶ روز پیش
  • شیرین

    در پارت 1440

    حالا چجوری صبر کنیم تا جلد دوم بیاد😩😩

    ۶ روز پیش
  • سارا

    در پارت 1440

    مرسی از رمان قشنگتون امیدوارم جلد دوم هم به زودی بیاد و همیشه موفق باشید ❤️

    ۶ روز پیش
  • شیرین

    در پارت 1431

    ای بابا نیلوفر جون شیرینی وصال رو به کاممون تلخ کردی با شروع ویروس

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    در پارت 1440

    بی صبرانه منتظر جلد دوم تراشه مرگ هستم 🤗 همچنین خسته نباشید و خداقوت بهت میگم که اینقدر حساب شده رمان رو جلو بردی و به شعور مخاطب احترام گذاشتی🙏🏻❤️

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    در پارت 1440

    نیلوفر نازنین؛رمان صحنه های عاشقانه کاملا بجا و دقیق و حساب شده ای داشت و کل محتوا مشخص بود با علم و تحقیق نوشته شده،ممنونم ازت که گذاشتی یک رمان ناب و خاص با یک قلم فوق العاده بخونم 🥰🥰

    ۲ هفته پیش
  • Arikho

    در پارت 1440

    پایان قشنگ و خاصی داشت. انگار داشتم آخر یه فیلم و می دیدم. خسته نباشید میگم بهت نیلوفر عزیزم قلمت مانا❤️ بی صبرانه منتظر پایان بازگشت گلوله هستم✨

    ۲ هفته پیش
  • Arikho

    در پارت 1290

    من سوالم اینه که چرا این شاهین و یاسمین قبل اینکه همو ببینن چشمای همو کشیده بودن؟ دانیال چیشد؟ ازون داستان شلیک گلوله و اینا باید به نتیجه مرگ دانیال میرسیدیم؟ توضیح دیگه ای نداشت؟ اینکه امید هزینه درمانشم چطوری پرداخت می کرد و نگفتین

    ۲ هفته پیش
  • نادیا

    در پارت 1431

    بیا حالا پیداشون نکردن اینام ویروسو پخش کردن😑

    ۳ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    🥲🥲

    ۲ هفته پیش
  • فاطی

    در پارت 1431

    گوشه ای از دنیا دوعاشق بهم رسیدن و جایی دیگر ویروسی خطرناک در حال پخش شدن است..بعضی وقتها در یک کار کثیف چه سودی است.

    ۳ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ❤️👌🏻👌🏻❤️

    ۲ هفته پیش
  • آمنه

    در پارت 1431

    خدا لعنت کنه امثال اون شیطان صفتها رو پارت عالی بود

    ۳ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    👌🏻❤️

    ۲ هفته پیش
  • سهیل۳۰

    در پارت 1431

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ❤️❤️🥲🥲

    ۲ هفته پیش
  • آمینا

    در پارت 1430

    یاسی پسره داره ازت اجازه میگیره چرا لگد میزنی🤣🤣 ارجمند لعنت بهت بی شرف مردم رو اسباب درآمد کردی

    ۳ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نه اجازه نگرفت😂😂 داشت از شروع تازه حرف میزد🥲❤️

    ۲ هفته پیش
  • پرنیان

    در پارت 1442

    آخی واقعا پایان قشنگی داشت نه زیاد کوتاه که همه چی مبهم بمونه نه خیلی طولانی که بخوای دقیق بفهمی قراره چی بشه ولیی یه انتقاد صحنه های عاشقانه ی این دوتا کم بود خیللی کم که البته ایشالا نیلوفر جون قصد داره جلد بعد سوپرایزمون کنه 😉💗 و اینکه واقعامشتاق جلدبعد هستم و لطفا زودتر براش تصمیم بگیر🤍

    ۳ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله قبول دارم عاشقانه بین‌شون کم بود🥲❤️ چون ژانر اصلی داستان معمایی بود و بیشتر روی محور آزمایشگاه تمرکز داشتیم...برای همین نشد خیلی باهم باشن❤️🥲

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟