دوست داشتی؟
رمان عاشقانه مافیایی بازگشت گلوله اثر نیلوفر سامانی

رمان بازگشت گلوله

  • زبان فارسی
  • 616.6K 👁
  • 4K ❤️
  • 12.5K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

"گلوله‌ای که روزی روح کسی را گرفته‌است، دوباره بازخواهد گشت تا به انسانی زندگی ببخشد." چه می‌شود اگر کسی بیاید و خاکِ گذشته را شخم بزند تا راز مدفون‌شده در زیر یکی از برج‌های آسمان‌خراش نیویورک را بیرون بکشد؟ بدون شک، گرد و غبار حاصل از آن راز به بلندترین طبقه برج خواهد رفت تا گریبان‌گیر مردی شود! مردی که قصه‌اش را می‌دانید. او برای ما برسام ولی‌زاده است و برای آن‌ور آبی‌ها، حکم ناقوس مرگ را دارد! در سیاهی شب، تن به جرم و جنایت می‌دهد و در روشنایی روز، میان هیاهوی نیویورک گم می‌شود! حال با آمدن آن گرد و غبار، باید به دنبال هویت واقعیش بگردد و پا به جاده پرپیچ و خمی بگذارد که از خطراتش بی‌خبر است. توجه: این رمان روایت‌کننده زندگی برسام ولی‌زاده است و ماجراهای جدیدی را به دنبال دارد. با این وجود حتماً توصیه می‌شود که قبل از خواندن این رمان، جلد اول《آخرین گلوله》را مطالعه فرمایید.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

*رمان بازگشت گلوله شامل دو فصله.رخدادهای فصل اول ،قبل از اتفاقات آخرین گلوله رخ داده و زمان گذشته رو روایت میکنه.از فصل دوم به زمان حال برمی گردیم و ادامه آخرین گلوله روایت میشه*
فصلِ اول
《نشانه‌ها را دنبال کن تا به خودت برسی!》
نیویورک همان شهر پرهیاهویی است که در دلِ شب هم خواب برایش معنا و مفهومی ندارد! شهری پرجنب‌و‌جوش که هر‌گوشه‌اش داستانی برای گفتن دارد.از فرهنگ و سیاست و اقتصادش گرفته تا خیابان‌های شلوغ منهتن، با نورهای نئون و فروشگاه‌های لوکسش؛منتها این داستان قرار نیست روایت کننده رزق و برق و شکوه و عظمت نیویورک باشد! این داستان قرار است روایت کننده اهریمن‌های انسان‌نمایی باشد که در دل این کلان‌شهر پنهان شده‌اند و منتظر فرا رسیدن شب هستند! منتظرند سایه تاریکی بر بالای این شهر ظاهر شود تا به دنبال قربانی‌هایشان بگردند‌.باکی هم از عدالت و قانون ندارند چرا که آثار جرم و جنایتشان در زیر برج‌های آسمان خراش نیویورک مدفون می‌شود!
ناقوسِ برجِ ساعت به صدا در آمد و خواب را از چشمان کارتن‌خوابی که در نزدیکی یک چهار‌راه جایی برای خودش پیدا کرده‌بود گرفت.مرد چشمانِ پف کرده‌اش را مالید.از دور به صفحهِ سفیدِ ساعت نگاهی انداخت.سه صبح بود و تا سپیده‌دم برای خوابیدن وقت داشت! کلاه پشمی را روی چشمانش کشید.زانوهایش را درشکمش جمع کرد و از دست‌هایش به عنوان بالش استفاده کرد.مجدد به خواب فرو رفت و روحش هم خبر نداشت که در رستوران انتهایِ خیابانِ صدم چه اتفاقی در حال رخ دادن است!
کرکره رستوران تا نیمه پائین آمده‌بود. دو تن از افراد برسام در جلوی درب ورودی مشغول نگهبانی بودند.هرازگاهی خودرویی از آن خیابانِ تاریک گذر می‌کرد و ممکن بود راننده نیم نگاهی به آن دو مرد سیاه‌پوست آفریقایی بیاندازد؛ اما ابداً جرئت پیدا نمی کرد تا پیاده شود و در کار آنها سرکی بکشد‌.از داخل رستوران صدای التماس و آه و ناله مردی به گوش می‌رسید.تمامی چراغ‌ها را شکانده بودند و تنها سه لامپ سالم باقی گذاشته‌بودند.علاوه بر آن به میز و صندلی‌های رستوران نیاز خسارت وارد شده‌بود.صاحب رستوران که مردی چهل ساله بود، با سر و وضع خونین و زخمی، با طناب به صندلی بسته شده بود.نوری که در بالای سرش از لامپ ساطع می‌شد، درست چشمانِ خونین و کبودش را هدف گرفته‌بود.خون از پوست سفیدش به پائین چکه می‌کرد.هر دو پایش را در سطل آب یخ قرار داده بودند و همچون بید می‌لرزید.افرادی که همگی سیاه پوش بودند، دور تا دور او را محاصره کرده بودند و سر دسته‌ی آنها کسی نبود جزء برسام! برسام روبه‌روی صاحب رستوران نشسته‌بود.ماسک مشکی را تا بینی بالا کشیده بود و کلاه کپی نیز بر سر داشت.از صورتش تنها چشمان میشی‌اش مشخص بود.چشمانی که به هنگام خشم و عصبانیت تغییر رنگ می‌داد و از شب هم سیه‌تر می‌شد! لباسِ صاحب رستوران را پاره کرده‌بودند و برسام با تکه‌ای از آن پارچه، داشت خونِ روی دستانش را تمیز می‌کرد.نگاه تیزی به مرد انداخت و به انگلیسی گفت:
-یه ماه پیش بهت صدهزاردلار دادیم.قرار شد تا امشب دویست هزار دلار تحویلمون بدی! بعد با بی‌عرضگی اومدی میگی فقط هشتاد تا داری؟
صاحب رستوران پلک‌هایش را به سختی باز نگه داشته بود.آب دهانش که با خون آمیخته شده بود، از دهانش آویزان بود و روی پیراهن پاره‌اش می‌ریخت.با صدایی که از ته چاه در می آمد، نالید:
-پسش میدم!فقط یکم وقت نیاز دارم! این ماه اوضاع رستوران خراب بود...
برسام سراسیمه سمت او خیز برداشت.یقه مرد را میان انگشتانش مچاله کرد و او را سمت خود کشاند.
- مگه از اول باهات طی نکردیم حروم زاده؟قرار شد همین امشب کل صد و شصت هزار دلار رو پس بدی!
فوراً هفت تیرش را از پشت کمرش بیرون کشید.سر تفنگ را در ران مرد فشرد.فکِ او را محکم گرفت و با غیظ زمزمه کرد:
-خودت بگو به کجا شلیک کنم.
در همان حیص و بیص دختری به نام کارولینا، همراه با یک دختربچه چهار و پنج ساله از آشپزخانه‌ای که در طبقه زیرین قرار گرفته بود، بیرون آمد.
-یه مشکلی داریم!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 4,044 رای
5 ★
88%
4 ★
10%
3 ★
1%
2 ★
1%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان بازگشت گلوله

  • کیمیا

    در پارت 1750

    من دیگه دارم نمیتونمم یکی دوتا سکته ریز زدم تا الان😁🥹🥹هر پارتی که خوندم گفتم او خوداا😅پارت آخری گفتم یا ابلفض🤣

    ۶ روز پیش
  • کیمیا

    در پارت 1670

    آخرش عالی بود خیلی قشنگ بود🥹

    ۶ روز پیش
  • نازیلا

    0

    خیلی زیبا بود فقط جای امیرسام توی جلد دوم خیلی خالی بود کاش اونم بود ممنون از نویسنده

    ۱ هفته پیش
  • فائزه

    0

    سلام نویسنده جان جلداخره؟

    ۱ هفته پیش
  • پری

    0

    رمان بسیار جذاب و قشنگ بود ارزش خوندن داره ممنون که همچین رمان زیبا و جذاب رو با ما رایگان به اشتراک گذاشتین فقط رمان امیر سام اسمش چیه و از کجا میشه دنبالش کرد

    ۲ هفته پیش
  • ساغر

    0

    رمانن فوق العاده زیبایی بود هم جلد اول و هم جلد دوم واقعاا عالیی بود.رمان شما واقعا لیاقت چاپ شدن رو داره و میشه بگید جلد در مورد امیر سام کی میاد؟

    ۲ هفته پیش
  • آیناز

    در پارت 201

    با اومدن اسم امیر کله پارت از اول یهو یادم رفت واییی خداااا جیییغ برید کنار عشقم اومد از این بعد حیوان مورد علاقه ام پلنگ سیاه قربونش برم 🥹🥹🥹😂😂😍😍😍❤️❤️❤️❤️

    ۵ ماه پیش
  • نرگس

    در پارت 200

    وجودامیرک عالیه

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1861

    دلمون خیلی تنگ میشه براشون🥺🥺و همینطور برای نیلوفر جون و حسش برای این رمان❤️🥺❤️ 🩹

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1860

    یکی از بهترین رمان هایی بود که خوندن تک تک لحظات شو به قدری خوب نوشته شده که زندگی کردم،حس کردم.از اون دسته رمان هایی که اگر بارهابارها بخونمش خسته نمیشم ازش همش ام بخاطر قلم خوب و روان تو نیلوفر عزیزم❤️😍مرسی که برامون مینویسی امیدوارم باز هم بنویسی امیدوارم داستان های زیادی رورقم بزنی.خسته نباشی❤️

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1841

    منم پا به پای این خانواده داره گریه میکنم😭😭طبیعی نیست اصلا

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1830

    بزرگترین و دردناک ترین فداکاری رو کرد فقط کاش توی این جمع کوچیک خانوادگی شون بهار و امیرسام هم برای لحظات آخر میبودن

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1820

    ول کن خاج خرابه متاسفانه

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1810

    ورودتون رو به جهنم تبریک میگیم ایشالله سرب داغ بریزن تو دهنت

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1780

    همه شون قربانی خودخواهی خاج شدن حتی آهیر بدبخت

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1760

    این بردیا اصلا اون بردیایی که با امیرسام بود نیست

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️